سگ اکبر آقا

یک داستان کاربردی هست که دوست داشتم براتون تعریف کنم.

یک روز سگی داشت از کنار گذری رد می‌شد. سگ دیگه‌ای رو دید که داشت علف‌های هرز کنار خیابون رو می‌خورد. برگشت به اون سگ گفت: کی هستی؟ اون سگ که داشت علف می‌خورد با غرور خاصی گفت: من سگ اکبر آقا هستم. سگ اول کمی آشفته شد و گفت: تو که داری علف هرز کنار خیابون رو می‌خوری، چرا سگ اکبرآقا؟ سگ خودت باش. ادامه نوشته ...

داستان برگ چغندر و ریاضی

یکی از اقوام ما به نام رَحمت (من عمورحمت صداش می‌کردم) صاحب یک مرغ‌داری نسبتا بزرگ و یک مزرعه نسبتا کوچک بود. کمی شاکی بود. یک داستانی را برای من تعریف کرد که نمی‌دانم از کجاست؟ او داستان دو دوست را روایت می‌کرد، که قصد داشتند به صورت شراکتی یک تجارتی را با هم راه بیندازند. نامشان را اصغر و اکبر می‌گذارم. ادامه نوشته ...

هنوز، نِهضت قربانی کردن دختران زیبا به پایِ خدایان ادامه دارد!

۱- بالاخره دیوانه کیست؟

این یک داستان کوتاه و بسیار درس‌آموز از خاطرات پدرم است. دوست داشتم با شما در میان بگذارم.

پدرم تعریف می‌کرد روزی با یکی از آدم‌های باسواد به اسم (مستعار) حکیم، در یک شهر حرکت می‌کردند. پدرم در آن شهر، آشنا زیاد داشت و نسبتا مردم آن شهر را می‌شناخت.

توی خودرو که داشتند می‌رفتند، در همان زمان، یک توان‌خواه (پانوشت ۱) در خیابان بود که زن و مرد، کوچک و بزرگ سر به سرش می‌گذاشتن و مسخرش می‌کردن. ادامه نوشته ...

ما معمولا در طلب آنیم که نیست! آن چه هست ارزش ندارد.

در زمان گذشته (سال‌های جنگ) معمولا اکثر چیزها را با کوپن (یارانه کاغذی) ارائه می‌کردند. از نفت و شیر بگیر تا روغن و برنج. خیلی از اجناس رو هم دولتی می‌دادن و زود تموم می‌شد. یه جورایی زمان زیادی نداشتی تا جنس مورد نظر رو خرید کنی. یعنی می‌دیدی یک مغازه، کفش دولتی (مثال) آورده با قیمت پایین. ادامه نوشته ...

کتاب‌ها چون سیمرغند، منتظرند تا روزی پری از آن‌ها بسوزانی و بِکِشانی به سمت خود.

این نوشته را پاسخی می‌دانم به نوشته‌ای از محمدصادق اسلمی عزیز با عنوان «بی‌چاره کتاب‌هایی که زندانی می‌شوند». موضوع این است که عبارت زندانی کردن کتاب را چندان دوست نداشتم، شاید توصیف‌های زیر زیباتر باشند.

۱- کتاب‌ها چون سیمرغند، منتظرند تا روزی پَری از آن‌ها بسوزانی و بِکِشانی به سمت خود؛ تا با دانش خود، تو را رها سازد چنانکه رستم اسفندیار را کشت یا نابودت کند، چونان که  سهراب را کشت! اگر دوستش داری، آنقدر خوب یاد بگیر تا پرهای کمتری را بسوزانی. بهتر، بیشتر و بزرگ‌تر بپرس، تا جواب‌های بلندتری را برای تو داشته باشد و بیشتر با تو بماند. ادامه نوشته ...

دنیا از نگاه داده: داستان گاو قهوه‌ای و قدرت در دست نادان

این نوشته از یک تحقیق چاپ شده در واشینگتن پست الهام گرفته که در این لینک می‌توانید مشاهدهش کنید.

جریان اینه که

۷ درصد مردم بالغ آمریکا (۱۶ میلیون نفر) اعتقاد دارند، شیرکاکائو از گاو قهوه‌ای به دست می‌آید! (نه تنها بلد نیستند، بلکه ادعا هم دارند).

۴۵ درصد هم نمی‌دانستند شیرکاکائو از کجا می‌آید. ادامه نوشته ...

داستان: در هندسه (یادگیری) راه شاهانه وجود ندارد.

این داستان به نظر من خیلی مهمه و باید برای شاگردها، فرزندها و اطرافیانمون تعریف کنیم. فکر کنم، اقلیدس جزء اولین ریاضی‌دانانی باشه که ما در دبستان شناختیم. قضیه‌هاش معروفن. اما یک روایت جالب هم در مورد ایشون هست.

در زمان اقلیدس (۳۶۵–۲۷۵ پیش از میلاد)، یادگیری دانش به این راحتی نبود، دانستنی‌های زیادی هم وجود نداشت. طبق مطالعاتی هم که من داشتم، در اون زمان، هندسه جزء پیشرفته‌ترین و عمیق‌ترین حوزه‌های دانش بود. این بوده که بطلمیوس اول، پادشاه مصر و لیبی ترغیب می‌شه (از طرف اطرافیان) که بره پیش اقلیدس و هندسه یاد بگیره. اما نکته اینجا بود که فهم و درک اصول هندسه سخت‌تر از این حرف‌هاست (خدا رو شکر فهمید!) و از اقلیدس طلب راه ساده‌تری برای یادگیری کرد. اینجا بود که اقلیدس در جواب می‌گه: ادامه نوشته ...

بی گدار به آب زدن، کشتن جادوگر و فریاد جارچی

به احتمال زیاد بارها از سه داستانی که در اینجا می‌آورم استفاده خواهم کرد، از این رو، آن‌ها را در پستی جداگانه آوردم.

۱- بی گدار به آب زدن

در گذشته، که می‌خواستند از رودخانه رد شوند، باید کلی بررسی می‌کردند و گدار (معبر) می‌زدند تا از آن رودخانه رد شوند. چرا که جریان یا عمق آب در برخی نقاط رودخانه زیاد بود. اگر کسی بی‌گدار به آب می‌زد، احتمالش بود که غرق شود. از طرفی زمان زیادی هم طول می‌کشید تا گدار زدن (تحلیل کردن) انجام شود و با اطمینان کار انجام شود. ادامه نوشته ...