درود میثم جان و تبریک بابت رضایت درونی که بهش رسیدی و امیدوارم عمقش برات هر روز بیشتر بشه.
من بطور کلی وبلاگ خوان نیستم و نهایتاً 3 الی 4 وبلاگ رو دنبال می کنم که بتونم ازشون بیشتر ” یاد بگیرم” نه اینکه زمان را باهاشون سپری کنم.به جرات توی مدت کوتاهی که با وبلاگت آشنا شدم بعد از سایت متمم دومین سایتی هست که اول صبح باز می کنم و در طول روز با اشتیاق و ولع می خونم و امیدوارم که ازش نهایت استفاده و یادگیری رو داشته باشم . به هر حال بودنت مایه افتخاره و مسیر روشنی در ارتقای سطح یادگیری من. سپاس
شهرزاد، پریسا و یاور عزیز، از شما ممنونم به خاطر همراهی خوب و لطفتان.
از همه شما دوستان ممنونم. چه آنها که در اینجا نوشتید و چه شمایی که به صورت اختصاصی برای من پیام فرستادید. نمیدانم چگونه این همه انرژی که از شما گرفتهام را خرج کنم!
سخت است دوری از وبلاگی که به آن عادت کرده بودم. اما میترسم، میترسم که رشد کیفی نوشتههایم (از دید خودم) کاهش پیدا کنند آن هم به خاطر تحقیقات و مطالعه کم.
میترسم آنچنان که محمود دولتآبادی گفت، از روی زمینی که بودم، مثل بادکنک رنگی، به هوا بلند شوم و در باتلاق نیز فرو روم. من تمام آنچه دارم، از آن حالی است که دارم، از آن عاداتی است که در خود ساختم. طبق یکی از نوشتههای خودم، اعتقاد دارم وبلاگ نویسی یک قنده برای چای یادگیری. نباید چای یادگیری رو برای قند وبلاگنویسی دور ریخت.
میدونم که رتبه و رنک وبلاگم به شدت زیاد میشه، اما اولویتی برام نداره و اون هم یک شکلات، کنار قند وبلاگ نویسی برای چای یادگیریه.
امیدوارم بتوانم ۴۴ ساعتهای پاکی (از اعتیاد به وبلاگ سر زدن) داشته باشم تا بتونم یک روز در میان بنویسم.
آقای میثم مدنی عزیز
اول اینکه خوشحالم از طیق دوستان خوبم یاور مشیرفر و شاهین کلانتری به وبسایت شما رسیدم و اینکه باید بگم نقشه راه کتابخوانی شما انقدر منو ذوق زده کرد که تصمیم گرفتم مثل برنامهای که برای درسهای متمم دارم هر روز یک مطلب رو بخونم و درموردش فکر کنم. راستش در این مدت نوشتههای شما خیلی ذهن منو به خودش مشغول میکرد، و شاید این مطلبتون بهترین جاییه که از شما به خاطر شصت روز وبلاگنویسی تشکر کنم و اگر چه که در کل این شصت روز همراه شما نبودم اما بسیار از شما آموختم.
میثم جان
در این شصت روزه آنقدر از تو آموخته ام که اسمت را با افتخار در پیوندهای من در کنار فهرست مهم معلم های من آمده است و خوشحالم که نوشته های تو را پیدا کردم. مطالعه مطالب تو در مورد کتاب خوانی، همه روزه بهترین خوراک فکری صبحگاهی من شده است.
آقای مدنی
۶۰ روزگی وبلاگتون رو تبریک میگم💐🌷
۶۰ روز یادگرفتن از مقالاتی که عصاره ی سال ها تحلیل گری ،مطالعه و پژوهشه واقعا جای تقدیر و تشکر داره و همینطور صبر،حوصله و دقت نظر شما در پاسخ های دقیق و بی کم کاست به سوالاتی که مطرح میشد، واقعا بی نظیر بود. به شخصه برای انسان های بزرگی چون شما و بقیه دوستان که با نهایت سخاوت یافته ها و حال خوبتون رو در اختیار دیگران قرار میدین بهترین هارو آرزومندم. بی صبرانه منتظر برنامه های تازه ی شما هستیم.
آقای میثم مدنی عزیز.
60 روز وبلاگ نویسی منظم و پُربار رو بهتون تبریک می گم و می خواستم بابت لطفی که در درج نام من و لینک وبلاگم در این پست داشتید هم ازتون تشکر کنم.
باعث افتخار و خوشحالی من هست که لینک وبلاگ دوست عزیزی چون شما رو در لیست وبلاگ های دوستانم داشته باشم و به این طریق، افراد همفکر و همراهِ بیشتری در دایره ی مخاطبان و خوانندگان اینچنین نوشته های ارزشمند قرار بگیرن.
خودم هم سعی می کنم همیشه از مطالب خوب و مفیدتون استفاده کنم و ازتون ممنون.
امیدوارم، هر روزِ زندگی تون، بهترین روزِ زندگی تون باشه.
شهرزاد
سلام میثم عزیز
خیلی ناراحت شدم که 15 روز نمی نویسی. آخه من روزانه به وبلاگت سر میزنم و روزانه یاد میگیرم . هرچند تا حد زیادی مطمئنم که بهترین تصمیم رو گرفتی.
راستشو بخوای بعد از خوندن پست های تو در مورد کتاب خوانی کتاب اوصاف پارسایان دکتر سروش رو تموم کردم . در حالی که نزدیک یک سال بود که شروع کرده بودمش . همین دیشب تموم شد. اون رو مدیون شما هستم.این کتاب رو خیساندم . ابر کشیدم و آبی کشیدم. باید بارها اونو آب بکشم. خیلی گوارا بود.
توی وبلاگ شما به فیلم دیدن، تئاتر دیدن، کتاب خواندن، وبلاگ نوشتن و … تشویق شدم. می دونم که اینها رو عملی خواهم کرد.
آشنایی با شما و شعبانعلی و متمم سه اتفاق بی نظیر توی یک سال گذشته عمرم بوده. خدار رو شاکرم.
نگفتم نمینویسم، گفتم منظم نمینویسم. یعنی ممکنه حتی هر روز بنویسم، اما خط قرمز روزی یک نوشته داشتن رو برداشتم.
یکی از علتهای اصلیش هم تشکیل یک سری عادت بد بود (مثلا چندین بار در روز به وبلاگ سر میزدم، زود به کامنتها جواب میدادم از جمله همین) این کار از عمیق شدن توی بقیه کارهام جلوگیری میکرد و یکمی عادت کتابخوانی و سینما/تئاتر/کنسرت رفتن من رو تحت تاثیر قرار داده بود. باید اینها رو رفع کنم. برای همین باید خودم رو به تخت ببندم و به وبلاگ سر نزنم. امیدوارم بتونم ۱۵ روزه این عادت بد رو ضعیف کنم تا بتونم راحتتر به کارم ادامه بدم. برای همین اگر دیر جواب کسی رو دادم از همینجا ازش معذرت میخوام.
حالا که بحثش باز شد و فکر کنم به درد شما هم بخوره میگم. الان دیگه در صورتی مینویسم که بتونم دو روز کامل به وبلاگ سر نزنم! حالا چون خط قرمز ۱۰ نوشته کتابخوانی رو هم نگه داشتم، یه جورایی مجبور میشم که به وبلاگ سر نزنم.
میثم جان سلام،
من هم باید خدارو شکر کنم بخاطر این که با کسی آشنا شدم که می تونم خیلی چیزها ازش یاد بگیرم و خیلی خوشحالم که اکثر عزیزانی که در بالا اسمشان آمد را می شناسم و با نوشته هاشون آشنا هستم (چه در متمم و روزنوشته ها و چه در وبلاگ هایشان).
برنامه داشتن و مهمتر از آن پایبند بودن به آن بنظرم یکی از بهترین راه هایی است که منجر به شادی و شادمانی میشود چراکه در آن “حرکت آونگی در جستجوی شادمانی” (که پاول دولان در کتابش Happiness by design مطرح کرده است) کاملا قابل مشاهده است.
میثم عزیز این شادمانی گوارای وجودت.
سلام بر میثم مدنی عزیز.
اولش باید یه تشکردرست و حسابی بکنم از شما به خاطر این منابع ناب و دسته اول.
دوماً باید بگم که در کنار و رکاب عزیزانی مثل شما ، باعث افتخاره منه.
توی این شصت روز که من خیلی از شما یادگرفتم. مخصوصا داستان بچه خوک ها.
در مورد پادکست ها هم باید بگم که من مشتاقانه منتظر شنیده شدن اونها هستم و بعد از انتشار اولین پادکست این قول رو میدم که در وبلاگ خودم معرفی اش کنم.
اما به نظر من تشکر کردن اینطوری معنای خاصی نداره. دوست دارم عملی کاری رو انجام بدم.
منم از همین جا و البته به قول سخنرانان از همین تریبون ، اعلام می کنم که پادکست های مربوط به معماری و طراحی نرم افزار رو باید به یک سرانجامی برسونم. پس این قول رو به شما میدم که برنامه خودم رو تا 15 روز آینده ، مشخص کنم.
اولیش رو تقدیم می کنم به شما میثم مدنی عزیز.تشکر کردن از معنای من اینطوری معنا میده. :))
ارادتمند.
سعید فعله گری
کاش می شد این نوشته رو در تعداد خیلی زیاد پرینت میگرفتم و به هرکسی که بهونه واسه خرید کتاب میاورد یک نسخه میدادم. راستش من مشکلم با بودجه و هزینه کتاب حل شده ولی کلی کتاب نخونده دارم و تصمیم دارم جز در موارد ضروری تا اتمام کتابها کتابی نخرم و در حال حاضر هم اکثر روزها 10-50 صفحه بیشتر نمی رسم بخونم که سعی دارم از کارهای غیرضروری بزنم تا به کتاب خوندن برسم.
تنها تصمیمی که با خوندن این متن گرفتم این بود که بعد از دوران دانشجوییم سعی کنم کتابها رو سالیانه و از نمایشگاه کتاب نخرم بلکه بیشتر ماهیانه و هفتگی کتاب بخرم.
سلام خیلی خوبه کارِتون
دو تا پیشنهاد کوچولو
۱- کتابفروشیگردی رو فراموش نکنید. حتی کتابخانه دانشگاهتون (یا محلتون) رو هم مرتب سر بزنید و کتابهاش رو ورق بزنید. حتی اگر شد بخرید، حتی اگر نخوندید. الان فشار همون کتابهاست که داره باعث میشه بیشتر بخونید. اصلا عار نیست که نصف کتابهاتون رو نخونده باشید.
۲- در کتابهای سطحی سعی کنید زیر ۵۰ صفحه نخونید. یعنی یک حداقل ۵۰ بگذارید. فعالیتتون رو هم ثبت کنید و برنامه بریزید.
جناب مدنی به تیتربندی این پست نگاهی مجدد بندازین
توی تیتر ۲ و ۳ اشتباهی رخ داده
تیتر ۲ رو عینا کپی کردین واسه تیتر ۳ و متن از ۲ تا تیتر با شماره ۲ پریده به تیتر با شماره ۴
سلام جناب مدنی
بابت این قلم بسیار روون و قابل فهمتون خیلی تشکر میکنم
چیزیکه در تمام طول خوندن این پست در ذهنم بود این بود که من به تازگی به چنین بلوغی رسیدم و همونطور که در انتهای پست قید کرده بودین، واقعا اضطراب و مورد توجه واقع نشدن از سوی دیگران درونم به شدت کم شد.
من مربی هستم و همونطور که میدونین این قشر از جامعه به شدت دستمزد کمی دارن، هیچ مزایایی هم ندارن
اما من تابحال که ۷ ماه از این فعالیت شغلیم میگذره، یکبارم به خودم نگفتم نه درآمد خوبی داری نه مزایایی
بلکه هربار واسه خودم چندین مورد پیشرفت درونی و برونی که همین مربیگری باعثشون بود رو لیست کردم و هربار بیشتر از بار قبل از این شغل کوچولوم راضی میشم
هرکسم شنیده که شغلم اینه گفته اینکه حقوقی نداره، تو اصن کارت کار نیس
اما من نه سعی کردم نگرش اون آدم رو به مربیگری تغییر بدم نه اصلا تاثیری به حالم و دیدگاهم به این شغل داشت و هربار به خودم میبالیدم که با چنین سماجت و ثبات قدمی کاری میکنی که همیشه بهش علاقمند بودی
پی نوشت ۱: من بهمن ۹۵ از مقطع لیسانس فارغالتحصیل شدم و خیلی واسم مهم بود که سریعا شاغل شم، مشغول کارهایی بشم که بهشون علاقمندم
پی نوشت ۲: من از ۱۲-۱۳ سالگی یادمه که همیشه میایستادم روبروی آینه و خودم رو در مقام یه سخنران و مربی میدیدم و واسه جمع تخیلی صحبت میکردم و آموزششون میدادم. توی دورهی کارشناسی اون تصویر خیلی دقیق شد و تبدیل به مربی دورههای نرمافزار تخصصی (ورد و فتوشاپ) و ICDL شد که الان من دقیقا توی همون جایگاه رویاییم هستم که این بهم حس غرور و رضایت خاصی میده
سلام
ممنونم از نوشته های مفیدتان، بخصوص مطالبی که در رابطه با کتاب خوانی می نویسید برایم بسیار آموزنده است و به صورت منظم پیگیرآنها هستم.
با خوندن هر دو مطلب “محک سه بچه خوک” فکر می کنم به مدل ذهنی خوک سوم این داستان، نزدیک تر باشم.
به نظرم در هر سه مدل استرس وجود دارد و تفاوت می تواند در روند استرس و نوع استرس وارد شده می باشد. مثلاً خوک اول شاید در ابتدای امر استرس کمتری داشته باشد و به سودآوری بیشتر دست پیدا کند اما به مرور زمان احتمال برعکس شدن این روند بیشتر است یعنی پس از گذشت مدت زمانی شاید نیاز باشد استرس های مزمن را تحمل کند.
خوک سوم هم شاید در آغاز به کار استرس و هزینه بیشتر از جمله تمسخرو اهانت اطرافیان را تحمل کند و منافع و حمایت های کمتری داشته باشد اما به مرور زمان از میزان استرس ها کاسته می شود و به سودآوری بیشتر دست پیدا می کند.
– برای خوک سوم سودمندی و آسایش در پایان کارمهم تر است و برای خوک اول راحتی و سودمندی درآغاز کار اهمیت دارد.
میثم جان
من توی بعضی از سازمان ها یا گروه های کاری مشاهده کردم که دور بودن شخصی که می خواد نقش رهبری سازمان رو به عهده داشته باشه از فضای کاری و مشکلاتی که کارکنان با اون مواجه هستند منجر شده سیاست ها یا تصمیم های غیر عملی و غیر واقع بینانه اتخاذ بشه.
تصور می کنم ایفا کردن همزمان نقش رهبر و مدیر امکان پذیر نیست . بیشتر شبیه شطرنج بازی کردن با خود هست (عنوان پستی در وبلاگ محمدرضا شعبانعلی). http://mrshabanali.com/%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%85/
نزدیک بودن به فضای کار یک چیزه، درگیر شدن در کارهای جزئی یک چیز دیگه. فهمیدن و درک کارکنان یک چیزه، انجام کار همون کارکنان در کنارشون یک چیز دیگه.
همونطور که محمدرضا در مورد منابع زمان صحبت کرد، گاهی ما منبع نیروی انسانی هماهنگ هم خیلی کم داریم. یعنی شما وقتی یک شرکت ۳ نفره داری، ناچاری هر دو رو به یک نفر بدی. دقیقا مثل این که کسی رو نداری باهاش شطرنج بازی کنی، از طرف دیگه مجبوری شطرنج بازی کنی.
در ضمن وقتی از مدیر صحبت میکنیم، خیلی نباید سمت ردههای پایین رفت، مثل مدیر فنی یا مدیر پروژه. منظور همون مدیر کل اجرایی یا CEO هستش.
From سارا حق بین on ۶۰ روز وبلاگنویسی
Go to commentFrom میثم مدنی on ۶۰ روز وبلاگنویسی
Go to commentFrom پریسا حسینی on ۶۰ روز وبلاگنویسی
Go to commentFrom یاور مشیرفر on ۶۰ روز وبلاگنویسی
Go to commentFrom سمیرا شیری on ۶۰ روز وبلاگنویسی
Go to commentFrom شهرزاد on ۶۰ روز وبلاگنویسی
Go to commentFrom احسان کارگزارفرد on ۶۰ روز وبلاگنویسی
Go to commentFrom میثم مدنی on ۶۰ روز وبلاگنویسی
Go to commentFrom محسن لاله on ۶۰ روز وبلاگنویسی
Go to commentFrom میثم مدنی on ۶۰ روز وبلاگنویسی
Go to commentFrom سعید فعله گری on ۶۰ روز وبلاگنویسی
Go to commentFrom میثم مدنی on ۶۰ روز وبلاگنویسی
Go to commentFrom شاید زندگی جنگ و دیگر هیچ باشد - نقش ِاول on شما پاسخ دهید: انسان یا لاکپشت؟ مَحَکِ نگه داشتن ادرار در مقابل شکلات.
Go to commentFrom elham on پاسخ به محدثه: در «چرا کتاب بخوانیم؟ بخش چهارم: تا کتابها نوشته شوند»
Go to commentFrom میثم مدنی on پاسخ به محدثه: در «چرا کتاب بخوانیم؟ بخش چهارم: تا کتابها نوشته شوند»
Go to commentFrom مرضیه on گامهایی برای مقابله با مدرک گرایی: ۲- تکامل شاخصهای کلیدی به جای چرخه تکامل معکوس
Go to commentFrom میثم مدنی on گامهایی برای مقابله با مدرک گرایی: ۲- تکامل شاخصهای کلیدی به جای چرخه تکامل معکوس
Go to commentFrom مرضیه on نکاتی در مورد به روز شدن نقشه راه کتابخوانی: ۵۴ عنوان جدید
Go to commentFrom معصومه خزاعی on میخواهید نقش کدام خوک را بازی کنید؟ محک سهبچه خوک (2)
Go to commentFrom احسان کارگزارفرد on مدیر، رهبر و رئیس: نگذارید پوپولیسم وارد کسب و کارتان شود!
Go to commentFrom میثم مدنی on مدیر، رهبر و رئیس: نگذارید پوپولیسم وارد کسب و کارتان شود!
Go to comment