خیلی موضوعات برای شماست نه برای دیگران

این‌روزها خیلی ارزش‌ها و موضوعات مختلف مطرح می‌شوند و ما، به جای این که به توسعه خودمان از طریق این ارزش‌ها فکر کنیم، شروع می‌کنیم دیگران را با این موضوعات قضاوت کردن، تحقیر کردن، یا طبقه‌بندی کردن، در صورتی که آن موضوعات صرفا مصرف شخصی دارند و نه مصرف خارجی.

۱- اصلی‌ترین موضوع در تعیین حس و حال ما انتظار است.

در این نوشته «کی ناراحت می‌شوید؟ و کی خوشحال می‌شوید؟» سوالی از شما پرسیده بودم، دوست داشتم با خودتان بنشینید و تحلیل کنید ببینید چه موقع خوشحال می‌شوید و چه موقع ناراحت، اگر در مثال‌های آن نوشته دقت کنید، رد پای انتظار را در همه حالت‌ها می‌بینید، باز هم برگردید و آن سوال را پاسخ دهید، و بنویسید، حال نوشته‌های خود را تحلیل کنید. جالب نیست؟ رد پای انتظار در تمامی آن‌ها دیده می‌شود. اگر بتوانید بحث انتظار را کنترل کنید، بخش بزرگی از ناراحتی خود را کنترل کرده‌اید، توانایی شاد کردن خود را خواهید داشت و از این دست. بیشتر ...

چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟ قسمت ۲: بوس محکم آدم ریش‌دار!

۱- بوس محکم آدم ریش‌دار

این رو حداقل در مورد دخترم خیلی دیدم! حتی خودم هم این کار رو کردم، آدم‌هایی که ته ریش دارن(به طوری که حتی بزرگ‌سالان هم در زمان بوسیده شدن توسط آن‌ها از طب سوزنی ریش آن‌ها بی‌نصیب نمی‌مانند)، از روی دوست داشتن، بچه‌های کوچک را می‌بوسند! حالا بچه گریه‌اش در بیاید یا با دست او را پس بزند مهم نیست، مهم این است که دوست داشتن وی را به کودک فرو کند! گاهی حتی دیده شده که گاز گرفتن لپ یا دستان کودک، وسیله‌ای برای نمایش اوج دوست داشتن مطرح می‌شود! بیشتر ...

بخش عمده‌ای از زندگی ما مدل «بار خورد….» است!

۱- استعدادیابی

خیلی جاها از عبارت بار خورد استفاده می‌کنم،‌ بگذارید یک بار داستنش رو اینجا بگم.

یکی از جالب‌ترین کشف‌استعدادهایی که دیدم، نظر دوستم (که در مناطق مرزی زندگی می‌کرد) در مورد من بود. اون می‌گفت: «میثم تو شونه‌هات خیلی پهنه، جون می‌ده برای کولبری، یعنی دو تا یخچال می‌تونیم بگذاریم پشتت، از این طریق کلی سود می‌کنی!» بیشتر ...

چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟ قسمت ۱: تخم مرغ از کجا در می‌آد؟

یک رخدادی که این روزها خیلی در اطرافم می‌بینم، هوسرانی و شهوت بالا در انواع لذت‌هاست! منظور من لزوما مباحث جنسی و شراب و … نیست. حتی موضوعات کاری، تحصیلی، مالی و … رو هم شامل می‌شه. دوستانی می‌بینم که می‌خوان انواع لذت‌های متعدد رو تجربه کنن. از تحصیل در بهترین دانشگاه‌ها گرفته تا خدمت به همنوع، از دیدن جاهای مختلف دنیا گرفته، تا همنشینی با بهترین آدم‌ها، از اثر گذاری علمی، تکنولوژیک و در دنیا گرفته تا آرامش مالی و جانی، از هیجان روزمره گرفته تا  امنیت شغلی، مالی و خانوادگی. بیشتر ...

گاهی به همین سادگی بقیه زندگی رو یک جور دیگر می‌زییم! تنفر از خود، شرم و غرور

۱- گاهی آدم به کسی تبدیل می‌شود که از آن متنفر است.

بارها و بارها این موضوع را با اعماق وجودم لمس کرده‌ام. از حالتی متنفری و خودت خواه یا ناخواه به آن تبدیل می‌شوی.

– از این که چاق شوی متنفری و چند وقت بعد به سرت می‌آید.

– از این که استادی شوی که برای دانشجوها وقت کافی نمی‌گذاری، متنفری، سرت را بالا می‌کنی و می‌بینی، بله خودت به آن تبدیل شده‌ای.

– از این که تا دیروقت کار کنی و زمان کمتری را برای تفریحات خانواده بگذاری متنفری، سرت را می‌گیری بالا می‌بینی بله این را هم شده‌ای! بیشتر ...

یک لیوان شیر و دو ساعت پیاده‌روی! (امیدواری یا نامیدی)

پ.ن: قاعدتا نیازی نیست اشاره کنم که تا آخر بخونید، یک نکته رو اصرار دارم توجه کنید و اون ترتیب موارده. یکم آرام‌تر بگذرید از روی موارد.

۱- یک لیوان شیر و یک ساعت پیاده‌روی

دنیای عجیبیه،

– سال‌ها تلاش می‌کنی، کلی کار می‌کنی و بعد می‌بینی همه ماجرا خیلی ساده کم‌ارزش شد.

– سال‌ها تلاش می‌کنی ذره ذره ۱۰ درصد ۲۰ درصد حقوقت رو افزایش می‌دی،‌ یهو  ۲۰۰ درصد رشد حقوقت توی چند ماه نابود می‌شه!

– ساعت‌‌ها تحلیل می‌کنی، برنامه می‌ریزی، پلن اجرایی تهیه می‌کنی و یک تصمیم سیاسی، اقتصادی حتی در حد فلان سازمان کوچیک شهرتون، می‌زنه و کلش رو با خاک نابود می‌کنه.

– سال‌ها تلاش می‌کنی پس‌انداز می‌کنی، پول پس‌انداز می‌کنی و در انتها می‌بینی اگر این همه وقت کار نکرده بودی و فقط با اون یک ذره پولت بازی کرده بودی برده بودی.

– کلی برای امتحان می‌خونی و ساعت‌ها تلاش می‌کنی، سر امتحان کمی حواست پرت می‌شه، خستگی اذیتت می‌کنه، یک نفر برنامه رو بهم می‌ریزه و تمام تلاشی که کردی به هم می‌ریزه. اگر انقدر نمی‌خوندی حداقل دلت نمی‌سوخت برای این کار.

– کلی کتاب می‌خونی، سال‌ها درس می‌گذرونی، در رویای یک کار، محل یا … وقتی نزدیک هدفت می‌شی و با دقت بیشتری مشاهده می‌کنی، می‌بینی این اصلا این اون چیزی نبوده که می‌خواستی.

– شروع می‌کنی پیاده‌روی، ۲ ساعت پیاده‌روی می‌کنی و در انتها می‌بینی، کل این دو ساعت پیاده‌رویت اندازه یک لیوان شیر که در چند ثانیه می‌خوریش کالری نمی‌سوزونه. در واقع یک لیوان شیر رو اگر بخوری انگار کل کالری پیاده‌رویت در دوساعت رو تامین کردی.

– سال‌ها تلاش می‌کنی و خودت رو سالم‌نگه می‌داری، ناگهان خوردن یک چیز مسموم، یک کار پراسترس، یک تصادف یا … تمام این سلامتی که داشتی رو از بین می‌بره، انگار نه انگار این همه تلاش کرده بودی!

– سال‌ها رابطه دوستی/کاری رو با زحمت و مشقت حفظ می‌کنی، رعایت می‌کنی و در انتها، یا می‌بینی پوچ بوده یا می‌بینی طرف مقابل با کوچکترین اتفاقی که هزاران باز کوچکتر از خدمات تو بوده قطع می‌کنه رابطه رو یا سرد.

– سال‌ها فرزند بزرگ می‌کنی و یک روزی می‌شه رهات می‌کنه می‌ره! در حالت خوبش بهت سر می‌زنه!

 

۲- دفاعیه یک بدحال خوشبخت!

برخی مواقع می‌شه بدحال بود و خوشحال نبود اما خوشبخت بود! لزومی به لذت نیست.

۲-۱- پذیرش واقعیت: بیشتر ...

فرسودگی شغلی یا سرخوردگی شغلی. نگاهی هم به شینوبی

۱- شینوبی (Shinobi: Heart Under Blade)

راستش من ابتدا جذب جلوه‌های بصری و زیبایی صحنه‌های طبیعت و رزمی (تخیلی) فیلم شدم. حداقل برای منی که چند تا بازی شینوبی (از کنسول میکرو بگیر تا سگا، نینتندو و سونی) رو تا آخر رفته بودم و برای هر کدوم کلی زمان گذاشته بودم، دیدن فیلمی با این عنوان خیلی جذاب بود. فیلم به نظر سطحی می‌آد، اما انگار کل فیلم هدفش بیان یک نکته بود (مثل فیلم grey که اینجا نوشتم در موردش).

داستان فیلم در مورد دو قبیله دشمن (چندصدساله) در دو روستای نسبتا نزدیک هست. هر کدوم از روستاها،‌ مبارزانی ویژه دارن که قدرت‌های تخیلی دارند، از سرعت‌عمل خیلی زیاد، تا کشتن شخص با نگاه. از پاشیدن سم از دهان تا کارهای عجیب‌قریب دیگه که هر سپاهی رو به زانو در می‌آورد. تک تک این افراد هم از بچگی برای این کار آموزش می‌دیدن.

هر سپاهی می‌خواسته به منطقه اون‌ها نزدیک بشه، به سرعت شکست می‌خوره. این می‌شه که لیزو (موسسه سلسله شوگان‌ها در ژاپن) از ترس این دوقبیله به صرافت می‌افته که باید بلایی سر این دوقبیله بیارن.

(لطفا اگر فکر می‌کنید ممکنه لذتتون از فیلم کم بشه، اول فیلم رو ببینید بعد بقیه این بخش رو بخونید،‌ چون داستان لو می‌ره در ادامه این بخش، در واقع از بخش دو شروع کنید)

در این میان هم  دختر یک قبیله با پسری از اون یکی قبیله عاشق هم دیگه می‌شن، اما به خاطر دشمنی هم نمی‌تونستند با هم زندگی کنند (این موضوع اگرچه  کاملا بی‌ربط به نظر می‌رسه، اما نکته‌ای هم داره).

اون پادشاه به قبیله‌ها می‌گن، ۵ نفر اولتون رو معرفی کنید و تا حد مرگ با همدیگه بجنگید (توضیح این که تعداد جنگنده‌های خیلی خوبشون همین حدودا بوده). می‌تونید یکم کلمات مهاجرت، مبارزه قبیله‌ای، رقابت‌های درون/برون سازمانی، المپیادها و … رو هم به این داستان ربط بدید.

نکته جالب اینجاست، که هر دو قبیله می‌دونستند دارن به کام مرگ می‌رن و همشون کشته می‌شن، اما به کارشون ادامه می‌دن. حالا چرا؟ قشنگی داستان همینه. حتی پسر عاشق داستان به دختر مورد علاقش اجازه می‌ده که بکشدش! بله درست خوندید.

در نهایت هم دخترک عاشق و معشوق، می‌ره پیش پادشاه، کشته می‌شه و فیلم تموم می‌شه.

نکته عجیب کجاست؟ اونجا که می‌دونستند دارن به کام مرگ می‌رن و باز می‌رفتن، به هیچ وجه هم کارشون خدایی و عرفانی نبود، حتی کارشون وطن‌پرستی هم نبود، به نظرم تمام زیبایی کار هم در اینجا بود. این که کسی نمی‌تونست با این بهانه‌ها کشتن و کشته شدن رو با این موضوعات توجیه کنه.

نکته‌ای که مطرح می‌کردن این بود:
=&0=&

چیزهای کم مایه و کم دردسر!

این جمله رو زیاد شنیدید که می‌گن:

گر خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو،

مشکل اینه که جماعت رنگ واحدی نداره و معمولا برای این که بتونید این کار رو بکنید ناچارید اونقدر همه چیز رو میانگین بگیرید و کم‌مایه کنید تا بتونید همرنگ یا میان‌رنگ جماعت بشید. مثل یک رنگ ساده سبز معمولی در نقاشی یک جنگل.

بدترین جای کار اینه که شما به جای این که روی چیزی که معتقدید مانور بدید یا کار کنید (حالا بحث افراط و تفریط جداست) اونقدر از شدت کار می‌زنید تا یک وقت خدای نکرده به کسی بر نخوره…

مثلا زیاد شنیدید که وقتی می‌خوان دعا کنن می‌گن،

  • خدا تمام مریض‌ها رو شفا بده،
  • خدا تمام مریضان اسلام رو شفا بده.
  • سعی کنید خطا نکنید و همیشه بهترین راه رو انتخاب کنید.
  • هزارتا دوست کمه و یک دشمن زیاده
  • ملت ما باید در تمامی عرصه‌ها پیشرو باشد.

از این جور جملات، که اتفاقا خیلی هم حکیمانه به نظر میرسن زیاده، اما می‌دونید نظر من در مورد این ها چیه؟ این‌ها جملات کم‌مایه هستند. یعنی چیزهایی رو بر می‌دارید که کم‌ترین دردسر رو داشته باشه. من وقتی  مشاوره می‌دم، و ناگهان می‌گم این جا رو بی‌خیال بشو، یا اون‌جا رو داری اشتباه می‌کنی، طرف تعجب می‌کنه! یعنی انتظار داره با ۱۰۰۰ تومن پول پورشه بخره! عزیز من نیرو، انرژی و زمان شما هزار تومنه شاید بتونی با یک شانسی جنس ۱۰ هزارتومنی رو هدف قرار بدی ولی باید کمی از خواسته‌هات بزنی و کمی هدف‌دار انتخاب کنی و برخی از انتخاب‌‌هات رو حذف کنی!

یک چیزی که من از انتخابات ریاست جمهوری ایران و آمریکا یاد گرفتم، این بود که ما جرات کمتری داریم در شعار دقیق و واقعی دادن! یعنی مثلا کسی مثل ترامپ می‌گفت برای محقق شدن فلان موضع من این موارد (اوباما کِر و …) رو حذف می‌کنم، یا هیلاری می‌گفت من اون بخش‌ها رو مالیات بیشتری می‌گیرم، اما توی انتخابات ما کسی جرات این رو نداشت که بگه من فلان موضوع رو حذف می‌کنم! تا مبادا به گروهی از مردم بر بخوره! یعنی حتی تندروترین افراد علیه برجام هم نتونستن بگم ما بی‌خیالش می‌شیم یا مخالف‌ترین افراد با هدفمندی یارانه‌ها هم نگفتن ما این رو حذف می‌کنیم.

دقت کنید سعی دارم حرف میان‌مایه نزنم برای همین ممکنه خیلی از شما با این حرف‌ها دچار مشکل بشید. این موضوعات برای کار کردن هم صادق هست. مثلا شما در دانشگاه باید معدل بالا بیارید! حتی وقتی استاد دانشگاه می‌شید، یعنی همزمان باید محقق، مدرس، ارتباط خوب ایجاد کن با صنعت و مدیر خوبی باشید! وگرنه کلی آدم از دستتون شاکی می‌شن! این می‌شه که شما ناچار می‌شید در دراز مدت، به یک آدم میان‌مایه و معدلی تبدیل بشید. در غیر این صورت توسط خیلی از دانشجویان یا مسئولین فحش می‌خورید. حتی خیلی از ما کارمون رو رها نمی‌کنیم، یا با ارتباطمون با انسان‌های سمی و ضعیف ادامه می‌دیم تا نکنه در مورد ما فکر بد بکنن! چرا باید تمامی صاحب‌کارهای من در گذشته از من راضی بوده باشن و من عذاب وجدان متناسب کار کردن با روحیات اون رو بخورم؟ چرا باید تمام دانشجوها از من راضی بوده باشن؟ چرا باید تمامی پروژه‌های من موفق شده باشن؟

در انتها خاطره‌ای رو بگم:

چند سال پیش در یک مصاحبه‌ای وقتی طرف دید که من ۳ جا بودم و به علت ورشکستگی بیزینس اونجا رو ترک کردم،‌ به من گفت: نکنه شانس بدت اینجا رو هم بگیره و ما ورشکست بشیم؟ من هم گفتم سرتون رو از برف بیارید بیرون، کمی آمار بخونید، درصد بالایی از بیزینس‌ها ورشکست شدن در این سال‌ها، تازه من بیشتر به درد مراحل اسکیل‌ یا جلوگیری از سقوط به درد می‌خورم، پس طبیعیه خیلی از شرکت‌هایی که توشون بودم از هم پاشیده باشن، اگر این‌ها رو در رزومه‌ها نمی‌بینید پس چیزی داشته از نگاه شما مخفی می‌شده. بیشتر ...

مورد عجیب عذاب وجدان (مطالعه موردی فیلم ماجان)

حتما شما هم این طنز رو شنیدید که:

ایرانیه به آلمانیه گفت، چقدر در می‌آری؟ گفت ۳۰۰۰ دلار

چقدر خرجته؟ گفت: ۱۸۰۰ تا

بقیش رو چکار می‌کنی؟ گفت: یه جور خرجش می‌کنم.

بعد آلمانیه پرسید تو چقدر در می‌آری؟  گفت: یک میلیون و پونصد

چقدر خرجته؟ گفت: ۳ میلیون!

بقیش رو چکار می‌کنی؟ گفت یه جوری درش می‌آرم.

واقعیت اینه که خیلی از شغل‌های توی ایران، از این جهت ارزش دارن، که توش اجازه داری بزنی از کار، در ازاش کمی هم عذاب وجدان در وجودت کاشته می‌شه. این عذاب وجدان وسیله‌ای هست برای تخریب روحیه، استثمار و هزاران موضوع دیگه.

مثلا شغل معلمی یا هیئت علمی رو در نظر بگیرید. تمام چیزی که به شمابه عنوان مزیت شغلی اون مطرح می‌کنن اینه که تو اگرچه خیلی کمتر از حقت می‌گیری، اما در ازاش کلی وقت داری که کسی نیست بهت گیر بده و می‌تونی در ازاش کار خودت رو بکنی. وقتی با افراد مختلف سر خروج صحبت می‌کردم،‌مزیت شغلی اون رو این می‌دونستن که اگر رسمی بشی، دیگه پیدات هم نشه دانشگاه، هیچ مشکلی پیش نمی‌آد و می‌تونی پول رو بگیری ولی جای دیگه کار کنی! وقتی هم به رفتار افراد از اون دست به مدیران دانشگاهی نگاه می‌کردم،‌می‌دیدم که در ازای معامله وقت در مقابل عذاب وجدان! کسی جرات مقابله با بالاسری‌ها رو نداشت و همه تعجب می‌کردن که چرا اینقدر صریح با اون افراد صحبت می‌کنی!

خیلی کارهای دولتی هم همینجوریه، برای همینه که خود من شخصا یک خط قرمز دارم و افرادی که در دولت یا سازمان‌های اینچنینی (برای یک مدت نسبتا طولانی) بودن رو به کار نمی‌گیرم، مگر موارد خیلی خاص.

یا برخی اتوبان‌ها رو که می‌ری، مثل شهید همدانی یا جاده دماوند، یک جاده می‌بینی که سه باندهاست، خلوت، اتوبان طور، اون وسط‌ها یهو زده سرعت مجاز ۵۰ کیلومتر در ساعت! تو هم نمی‌تونی سرعتت رو به اون حد برسونی! حتی نزدیک عوارضی ها هم اگر دقت کرده باشید، سرعت شما ۱۲۰ تاست، یهو تابلو می‌زنه، سرعت مجاز ۸۰، ۱۰۰۰ متر جلوتر می‌زنه ۴۰، نمی‌گن که اگر کسی در این مدل قانون رو رعایت کنه که از پشت می‌زنن بهش. اما می‌دونید چه خوبی داره این کار برای پلیس! اینه که با ایجاد عذاب وجدان در شما، در صورت جریمه شدن نامناسب، نمی‌تونید حرفی بزنید! اونقدر اشتباه کردید که حق ندارید اعتراض کنید!

اساتید زیادی هم به این سبک نمره می‌دن! یعنی اونقدر امتحان رو سخت می‌گیرن که شما از طریق خود امتحان ۱۰ هم نمی‌شید و دیگه استاد اگر بهتون بده ۱۴ کلی خوشحال می‌شید! اگر هم اعتراض کنید که دیگه کارتون زاره، می‌گه اگر می‌خوای نمره خودت رو می‌دم!

مشکل حلال و حروم رو بگذاریم کنار، چون اونقدر پیچیده شده اوضاع که به نظرم کمی سخته ورود بهش. اما بیاید از دید ایجاد عذاب وجدان نگاه کنیم به مشاغل.

۱- ماجان

پارسال فیلم ماجان رو دیدیم، فیلمی خوش‌ساخت با بازی دو بازیگر خیلی خوب (فرهاد اصلانی و مهتاب کرامتی). خواستم به اندازه کافی ازش گذشته باشه تا یک وقت حرف‌های من داستان فیلم رو لو نده، البته بدونید که ادامه این بخش ممکنه داستان فیلم رو لو بده و اگر ندیدید فیلم رو، بهتره از بخش ۲ ادامه بدید.

داستان فیلم در مورد یک زن و شوهره که یک بچه کم‌توانی ذهنی و جسمی دارن. اونقدر که نگهداریش رو خیلی سخت می‌کنه. ماجان (مهتاب کرامتی)‌ به شدت تلاش می‌کنه بچه رو نگه داره، اما شوهر (فرهاد اصلانی) تلاش می‌کنه بچه رو بفرسته آسایشگاه. اونقدر سر این موضوع دعوا می‌کنن تا این که شوهر نقشه‌ای می‌کشه و سعی می‌کنه بچه خودش رو توی دریا غرق کنه!

این که چی می‌شه زیاد مهم نیست، اما موضوع، جایی جالب می‌شه که ماجان در پایان فیلم چیزی رو به شوهرش می‌گه. بهش می‌گه، تو چه گناهی رو مرتکب شدی (از چه کاری اینقدر عذاب وجدان داری) که باعث می‌شه دست به چنین کار وحشتناکی بزنی؟

خیلی‌ها داستان فیلم رو نقد کردن. مخصوصا عذاب‌هایی که شوهر می‌کشه و در آخر از کشتن بچه پشیمون می‌شه. خیلی‌ها این رو فیلم‌نامه‌ای از سری فیلم‌های مناسبتی تلویزیون می‌دونن. اما حداقل خود من معادلش رو ه‌ها بار دیدم، دیدم که  به خاطر عذاب وجدان، چه رفتارهای عجیبی می‌تونه از آدم سر بزنه.

فیلم ماجان به نظر من نماد اثر عذاب وجدانه:

عذاب وجدان می‌تونه کاری با آدم کنه که در ازاش،  فرزند و همسری که دوستش داری رو داری رو از دست بدی.

۲- فرار از عذاب وجدان

بسیاری از حاکمان، مدیران یا سخنوران، تلاش می‌کنن از این حربه استفاده کنن و با ایجاد عذاب وجدان، رخنه‌ای دردناک در افراد پای سخنرانی،‌ زیردست یا طبقه خاص مورد نظر ایجاد کنن و از همین طریق بر اون‌ها حکومت کنن.

من خیلی سالی هست که فقط پای سخنرانی مذهبی افراد خاصی می‌رم، شما یک سخنرانی مذهبی رو انتخاب کنید، حتی شده مثلا یک عزاداری، با احتمال زیادی به شخصیت حضار حمله می‌کنه! مثلا می‌گه شما که مسلمون نیستید! فلانی مسلمونه که … اون هم اصلا مسلمون نیست، فقط حضرت علی!

فکر نکنید نقدم فقط به سخنرانان مذهبی هستش، حتی ملی‌گراها، غرب‌زده‌ها، دانشمندا و .. هم همینطورن. نیروهای تکنیکال ما هم انقدر از این آش تحقیر شخصیت خوردن که سریع بابت کارهایی که باید می‌کردن  و نکردن و البته طبیعی بوده که نکنن!  عذاب وجدان می‌گیرن.

ببینید فرض کنید شما چند سال درس نخوندید پایتون ضعیفه یا حالا هر موضوع دیگه، احتمالا شرایط جوری بوده که بد انتخاب کردید، اصلا رفتید بازی و عشق و حال، طبیعیه که اشتباه کنید. چیزی که وحشتناکه اینه که غصه بخورید که چرا اون کار رو کردید! در واقع از عذاب وجدان پرهیز کنید.

توی شبکه‌های اجتماعی یا حتی بسیاری از کتاب‌ها می‌بینم که شروع می‌کنن در مورد عقب‌افتادگی، بی‌شعوری، توسعه‌نیافتگی ایرانیان صحبت می‌شه، حتی در مورد این که سرانه مطالعه ما خیلی کمه!

باشه کمه، ولی راهش از تحقیر شخصیت ملی نمی‌گذره، راهش از تخریب شخصیت ایرانیان نمی‌گذره! من از همه افرادی که چنین کتاب‌هایی رو خوندن سوال می‌کنم، آیا واقعا وقتی اون کتاب‌ها رو خوندید، بیشتر توسعه پیدا کردید؟ یا با شعورتر شدید؟ من بهتون می‌گم،‌صرفا تخریب شخصیت خود، قومیت، ملیت یا انسانیت رخ داده!

این می‌شه که بعضی کتاب‌ها رو می‌خونی و حالت خوب می‌شه، بعضی‌ها رو می‌خونی و حس می‌کنی داری اذیت می‌شی. البته لزومی نداره که خوندن این کتاب‌ها باعث اذیتت بشه اما اگر آمادگیش رو نداشته باشی، چنین بلایی سرت می‌آد. مثل این می‌مونه که تازه وارد باشگاه وزنه‌برداری شدی، می‌بینی اون آدمی که چند ساله تجربه داره، داره وزنه ۱۰۰ کیلویی می‌زنه، تو می‌گی خب حتما یک چیزی می‌دونه که داره این وزنه رو می‌زنه، بالاخره مربیه، کلی کار کرده توی این حوزه! تو هم شروع می‌کنی اون وزنه رو زدن و از درد نالیدن، بعد به خاطر همین درد دیگه کار رو ادامه نمی‌دی! بعد خودت رو کلی از درون اذیت می‌کنی که چرا من انقدر بدم! عذاب وجدان می‌گیری که چرا این همه سال کار نکردم؟ حالا اگر مربی بدجنس باشه، به جای این که راهنماییت کنه که

  • وزنه‌برداری هم یک ورزش مثل بقیه‌است، اگر هم تا به حال نیومدی و یا چند بار اومدی و نشده، ول کردی یک چیز طبیعیه، بیا از وزنه ۱۰ کیلویی شروع کن بعد از ۳ سال طبق این برنامه می‌رسی.

بیاد بهت بگه:

  • مشکل جامعه امروز اینه که جوانان بدنسازی نمی‌کنند، حتما تربیت خانوادگیشون بد بوده! دولت خوب عمل نکرده، تو خیلی خطا کردی در زندگی که چنین سعادتی نداشتی! ببین من ۱۰۰ کیلویی می‌زنم و تو نمی‌تونی…
  • بیشتر ...

    (پاسخ به) کدام را ترجیح می‌دهید؟ یک هفته کار (روزی ۱۵ ساعت) یک هفته استراحت یا هر روز ۸ ساعت؟

    پیش نوشت: توصیه می‌کنم قبل از مطالعه نوشته‌های

    «کدام را ترجیح می‌دهید؟ یک هفته کار (روزی ۱۵ ساعت) یک هفته استراحت یا هر روز ۸ ساعت؟»

    «خوش‌به‌حال/بدبخت ساعت‌مزدها و عاشقان‌کار»

    را بخوانید و در دیدگاه هم نظر خودتان را بنویسید. بعد ادامه را بخوانید.

     

    خواستم در این سری از نوشته‌ها یکی از آفات خوب شدن محیط کار را توصیف کنم. از دید بسیاری رویایی خواهد بود که یک هفته را تمام کار کنند و یک هفته را کامل به استراحت،‌ تفریح و سفر بپردازند. البته بسیاری نیز با توجه به محدودیت‌ها این موضوع را نپسندیدند،‌ که می‌توانند بازگردند و پاسخ خود را در صورت عدم وجود یک محدودیت (مثل فرزند یا پدر و مادر) بیان کنند.

    یکم در بخش «۱- نخند، رو نده،‌ خوب کار نکن وگرنه سوارت می‌شن» از نوشته دوم هم کمی ناله کردم از وضعیتی که وقتی خوب هستی و سعی می‌کنی با محبت باشید چه بلایی سرتون می‌آرن، چه اتفاقاتی دور و برتون می‌افته.

    حالا بریم سر اصل مطلب.

    راستش برای خود من (و خیلی از دوستان) این انتخاب ساده پیش اومد و من با توجه به سبک کاری، مدل ۱۸ ساعت کار برای یک ماه رو در پیش گرفتم تا به اندازه ۳ ماه حقوقم پول دریافت کنم! خیلی عالی بود و اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که وقتی کار کردم، یک ماه رو می‌رم تفریح و مسافرت. با اون پول یک ماهی هم که برام مونده یه چیزایی برای خودم می‌خرم.

    اما وقتی پروژه رو سر موقع تحویل دادم، یک پروژه دیگه با همین فرم ایجاد شد! حالا من که عاشق طراحی و پیاده‌سازی محصول، اون محصول‌ها هم که همه جذاب، دیگه داشتم (از ذوق) دیوونه می‌شدم و باز هم قبول کردم، فقط ۳ روز پس از کار قبلی!

    حتما برای شما هم پیش اومده که مثلا آرزو می‌کنید اگر وارد دانشگاه شدید فلان کار رو می‌کنید و بعد بی‌خیال اون همه رویا می‌شید، می‌زنید به تنبلی؟ این برعکسشه،‌ یعنی رویای تنبلی دارید و بعد می‌زنید به کار!

    این شد که اونقدر این جوری کار کردم که دو تا اتفاق افتاد توی زندگیم:

  • بعد از یک مدت درآمد من سه برابر شد! به نوعی این یک موفقیت خیلی بزرگ بود، از طرفی به خاطر نوع فشارهایی که اومده بود  و عمیق شدن در کار به شدت بر موضوع مسلط شده بودم. برای همین کارهای بعدی رو در زمان خیلی کمی انجام می‌دادم. در واقع از لحاظ کارایی، درآمدی و حتی اعتبار فوق‌العاده بود.
  • کاملا به خودم بدقولی کردم و به نوعی از خودم بهره کشیدم!‍ در واقع بخش کاری و مهربون خودم رو گول زدم تا هر چی می‌تونم ازش کار بکشم! (الان فکر کنم فهمیدید منظورم از اون غرغرها در بخش ۱ نوشته دوم چی بود؟). خلاصه این که اگر وجودمون رو به دو بخش طمع‌کار و بخش عاشق کار و مهربون تقسیم کنیم، بخش اول حکم مدیری رو داشت که مرتب بخش دوم رو برای بهره‌کشی بیشتر گول می‌زد! هر بار هم که بخش دوم می‌گه دیگه گول نمی‌خورم، اون مدیر که خوب سیستم رو می‌شناسه، یک چیز جذاب‌تر و بهتر رو پیشنهاد می‌کنه (این بخش رو کمی تغییرات دادم و فقط نزدیک واقعیته ولی دور از واقعیت نیست).
  • بیشتر ...