پورشه و موتورسیکلت بی‌گلگیر

فکر کنم حدودای ۱۳۸۵ بود، دوستم ماشین صفر نسبتا گرون‌قیمتش رو گرفته بود، ازم پرسید کجا بریم بگردیم؟ بهش یکی از شهرهای اطراف تهران رو پیشنهاد کردم. با هم رفتیم اونجا و داشتیم جاهای مختلف رو می‌گشتیم، یک دست‌انداز بزرگ جلوی راهمون بود، ترمز ماشین خوب بود و تونست ماشین رو نگه داره که سریع روی دست‌اندازه نره، اما نکته این بود که موتور پشت سر، حتی یک ترمز درست و حسابی هم نداشت و همین باعث شد محکم بزنه به سپر عقب و سپرش بشکنه، پیاده که شدیم دیدیم اوضاع حتی خراب‌تر هم هست، موتور اون بنده‌خدا حتی گلگیر نداشت، ابرهای زینش هم زده بود بیرون، یک برآوردی که کردیم دیدیم کل موتور اون بنده‌خدا نصف خسارتی که به ماشین زده هم نمی‌شه،‌ بیمه هم که نداشت. دوستم داشت می‌پرسید چه کار کنیم؟ گفتم ببین چقدر داره؟ کلا رفت خونه این ور و اون‌ور تونست چیزی حدود ۱ دهم خسارت رو تامین کنه، من به دوستم گفتم بریم، فکر این که حتی چند ساعتمون تلف بشه و بخوایم طرف رو هم اذیت کنیم رو نکن. بی‌خیال شو و بریم. خدا رو شکر رفیقم به حرفم گوش کرد. بیشتر ...

سعی کنید بین هابی (کار ذوقی)، سرگرمی و شغل خودتون تمایز قائل بشید

۱- بازی با کلمات

یک بدی ترجمه‌های کتاب‌های سطحی و عادت کردن به اون‌ها اینه که تمایز بین کلمات رو درک نمی‌کنیم. شاید خیلیاتون شنیده باشید که مثلا اسکیموها چندین کلمه برای برف دارن. نکته اینه که شاید برای ما که در یک جایی هستیم با بارش اندک برف این موضوع زیاد اهمیت نداشته باشه، اما خیلی موارد مربوط به روان انسان یا اصول تخصصی هست که می‌تونه کاملا شما رو به اشتباه بندازه، مثلا شاید شما همه کلمات anger, nervousness، ire، rage، violence رو در یک طبقه قرار بدید، اما هر کدومشون یک معنای خاص داره، بعضی مجاز هستند و از بعضی هم باید دوری کرد. بیشتر ...

خیلی موضوعات برای شماست نه برای دیگران

این‌روزها خیلی ارزش‌ها و موضوعات مختلف مطرح می‌شوند و ما، به جای این که به توسعه خودمان از طریق این ارزش‌ها فکر کنیم، شروع می‌کنیم دیگران را با این موضوعات قضاوت کردن، تحقیر کردن، یا طبقه‌بندی کردن، در صورتی که آن موضوعات صرفا مصرف شخصی دارند و نه مصرف خارجی.

۱- اصلی‌ترین موضوع در تعیین حس و حال ما انتظار است.

در این نوشته «کی ناراحت می‌شوید؟ و کی خوشحال می‌شوید؟» سوالی از شما پرسیده بودم، دوست داشتم با خودتان بنشینید و تحلیل کنید ببینید چه موقع خوشحال می‌شوید و چه موقع ناراحت، اگر در مثال‌های آن نوشته دقت کنید، رد پای انتظار را در همه حالت‌ها می‌بینید، باز هم برگردید و آن سوال را پاسخ دهید، و بنویسید، حال نوشته‌های خود را تحلیل کنید. جالب نیست؟ رد پای انتظار در تمامی آن‌ها دیده می‌شود. اگر بتوانید بحث انتظار را کنترل کنید، بخش بزرگی از ناراحتی خود را کنترل کرده‌اید، توانایی شاد کردن خود را خواهید داشت و از این دست. بیشتر ...

چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟ قسمت ۲: بوس محکم آدم ریش‌دار!

۱- بوس محکم آدم ریش‌دار

این رو حداقل در مورد دخترم خیلی دیدم! حتی خودم هم این کار رو کردم، آدم‌هایی که ته ریش دارن(به طوری که حتی بزرگ‌سالان هم در زمان بوسیده شدن توسط آن‌ها از طب سوزنی ریش آن‌ها بی‌نصیب نمی‌مانند)، از روی دوست داشتن، بچه‌های کوچک را می‌بوسند! حالا بچه گریه‌اش در بیاید یا با دست او را پس بزند مهم نیست، مهم این است که دوست داشتن وی را به کودک فرو کند! گاهی حتی دیده شده که گاز گرفتن لپ یا دستان کودک، وسیله‌ای برای نمایش اوج دوست داشتن مطرح می‌شود! بیشتر ...

بخش عمده‌ای از زندگی ما مدل «بار خورد….» است!

۱- استعدادیابی

خیلی جاها از عبارت بار خورد استفاده می‌کنم،‌ بگذارید یک بار داستنش رو اینجا بگم.

یکی از جالب‌ترین کشف‌استعدادهایی که دیدم، نظر دوستم (که در مناطق مرزی زندگی می‌کرد) در مورد من بود. اون می‌گفت: «میثم تو شونه‌هات خیلی پهنه، جون می‌ده برای کولبری، یعنی دو تا یخچال می‌تونیم بگذاریم پشتت، از این طریق کلی سود می‌کنی!» بیشتر ...

چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟ قسمت ۱: تخم مرغ از کجا در می‌آد؟

یک رخدادی که این روزها خیلی در اطرافم می‌بینم، هوسرانی و شهوت بالا در انواع لذت‌هاست! منظور من لزوما مباحث جنسی و شراب و … نیست. حتی موضوعات کاری، تحصیلی، مالی و … رو هم شامل می‌شه. دوستانی می‌بینم که می‌خوان انواع لذت‌های متعدد رو تجربه کنن. از تحصیل در بهترین دانشگاه‌ها گرفته تا خدمت به همنوع، از دیدن جاهای مختلف دنیا گرفته، تا همنشینی با بهترین آدم‌ها، از اثر گذاری علمی، تکنولوژیک و در دنیا گرفته تا آرامش مالی و جانی، از هیجان روزمره گرفته تا  امنیت شغلی، مالی و خانوادگی. بیشتر ...

گاهی به همین سادگی بقیه زندگی رو یک جور دیگر می‌زییم! تنفر از خود، شرم و غرور

۱- گاهی آدم به کسی تبدیل می‌شود که از آن متنفر است.

بارها و بارها این موضوع را با اعماق وجودم لمس کرده‌ام. از حالتی متنفری و خودت خواه یا ناخواه به آن تبدیل می‌شوی.

– از این که چاق شوی متنفری و چند وقت بعد به سرت می‌آید.

– از این که استادی شوی که برای دانشجوها وقت کافی نمی‌گذاری، متنفری، سرت را بالا می‌کنی و می‌بینی، بله خودت به آن تبدیل شده‌ای.

– از این که تا دیروقت کار کنی و زمان کمتری را برای تفریحات خانواده بگذاری متنفری، سرت را می‌گیری بالا می‌بینی بله این را هم شده‌ای! بیشتر ...

یک لیوان شیر و دو ساعت پیاده‌روی! (امیدواری یا نامیدی)

پ.ن: قاعدتا نیازی نیست اشاره کنم که تا آخر بخونید، یک نکته رو اصرار دارم توجه کنید و اون ترتیب موارده. یکم آرام‌تر بگذرید از روی موارد.

۱- یک لیوان شیر و یک ساعت پیاده‌روی

دنیای عجیبیه،

– سال‌ها تلاش می‌کنی، کلی کار می‌کنی و بعد می‌بینی همه ماجرا خیلی ساده کم‌ارزش شد.

– سال‌ها تلاش می‌کنی ذره ذره ۱۰ درصد ۲۰ درصد حقوقت رو افزایش می‌دی،‌ یهو  ۲۰۰ درصد رشد حقوقت توی چند ماه نابود می‌شه!

– ساعت‌‌ها تحلیل می‌کنی، برنامه می‌ریزی، پلن اجرایی تهیه می‌کنی و یک تصمیم سیاسی، اقتصادی حتی در حد فلان سازمان کوچیک شهرتون، می‌زنه و کلش رو با خاک نابود می‌کنه.

– سال‌ها تلاش می‌کنی پس‌انداز می‌کنی، پول پس‌انداز می‌کنی و در انتها می‌بینی اگر این همه وقت کار نکرده بودی و فقط با اون یک ذره پولت بازی کرده بودی برده بودی.

– کلی برای امتحان می‌خونی و ساعت‌ها تلاش می‌کنی، سر امتحان کمی حواست پرت می‌شه، خستگی اذیتت می‌کنه، یک نفر برنامه رو بهم می‌ریزه و تمام تلاشی که کردی به هم می‌ریزه. اگر انقدر نمی‌خوندی حداقل دلت نمی‌سوخت برای این کار.

– کلی کتاب می‌خونی، سال‌ها درس می‌گذرونی، در رویای یک کار، محل یا … وقتی نزدیک هدفت می‌شی و با دقت بیشتری مشاهده می‌کنی، می‌بینی این اصلا این اون چیزی نبوده که می‌خواستی.

– شروع می‌کنی پیاده‌روی، ۲ ساعت پیاده‌روی می‌کنی و در انتها می‌بینی، کل این دو ساعت پیاده‌رویت اندازه یک لیوان شیر که در چند ثانیه می‌خوریش کالری نمی‌سوزونه. در واقع یک لیوان شیر رو اگر بخوری انگار کل کالری پیاده‌رویت در دوساعت رو تامین کردی.

– سال‌ها تلاش می‌کنی و خودت رو سالم‌نگه می‌داری، ناگهان خوردن یک چیز مسموم، یک کار پراسترس، یک تصادف یا … تمام این سلامتی که داشتی رو از بین می‌بره، انگار نه انگار این همه تلاش کرده بودی!

– سال‌ها رابطه دوستی/کاری رو با زحمت و مشقت حفظ می‌کنی، رعایت می‌کنی و در انتها، یا می‌بینی پوچ بوده یا می‌بینی طرف مقابل با کوچکترین اتفاقی که هزاران باز کوچکتر از خدمات تو بوده قطع می‌کنه رابطه رو یا سرد.

– سال‌ها فرزند بزرگ می‌کنی و یک روزی می‌شه رهات می‌کنه می‌ره! در حالت خوبش بهت سر می‌زنه!

 

۲- دفاعیه یک بدحال خوشبخت!

برخی مواقع می‌شه بدحال بود و خوشحال نبود اما خوشبخت بود! لزومی به لذت نیست.

۲-۱- پذیرش واقعیت: بیشتر ...

فرسودگی شغلی یا سرخوردگی شغلی. نگاهی هم به شینوبی

۱- شینوبی (Shinobi: Heart Under Blade)

راستش من ابتدا جذب جلوه‌های بصری و زیبایی صحنه‌های طبیعت و رزمی (تخیلی) فیلم شدم. حداقل برای منی که چند تا بازی شینوبی (از کنسول میکرو بگیر تا سگا، نینتندو و سونی) رو تا آخر رفته بودم و برای هر کدوم کلی زمان گذاشته بودم، دیدن فیلمی با این عنوان خیلی جذاب بود. فیلم به نظر سطحی می‌آد، اما انگار کل فیلم هدفش بیان یک نکته بود (مثل فیلم grey که اینجا نوشتم در موردش).

داستان فیلم در مورد دو قبیله دشمن (چندصدساله) در دو روستای نسبتا نزدیک هست. هر کدوم از روستاها،‌ مبارزانی ویژه دارن که قدرت‌های تخیلی دارند، از سرعت‌عمل خیلی زیاد، تا کشتن شخص با نگاه. از پاشیدن سم از دهان تا کارهای عجیب‌قریب دیگه که هر سپاهی رو به زانو در می‌آورد. تک تک این افراد هم از بچگی برای این کار آموزش می‌دیدن.

هر سپاهی می‌خواسته به منطقه اون‌ها نزدیک بشه، به سرعت شکست می‌خوره. این می‌شه که لیزو (موسسه سلسله شوگان‌ها در ژاپن) از ترس این دوقبیله به صرافت می‌افته که باید بلایی سر این دوقبیله بیارن.

(لطفا اگر فکر می‌کنید ممکنه لذتتون از فیلم کم بشه، اول فیلم رو ببینید بعد بقیه این بخش رو بخونید،‌ چون داستان لو می‌ره در ادامه این بخش، در واقع از بخش دو شروع کنید)

در این میان هم  دختر یک قبیله با پسری از اون یکی قبیله عاشق هم دیگه می‌شن، اما به خاطر دشمنی هم نمی‌تونستند با هم زندگی کنند (این موضوع اگرچه  کاملا بی‌ربط به نظر می‌رسه، اما نکته‌ای هم داره).

اون پادشاه به قبیله‌ها می‌گن، ۵ نفر اولتون رو معرفی کنید و تا حد مرگ با همدیگه بجنگید (توضیح این که تعداد جنگنده‌های خیلی خوبشون همین حدودا بوده). می‌تونید یکم کلمات مهاجرت، مبارزه قبیله‌ای، رقابت‌های درون/برون سازمانی، المپیادها و … رو هم به این داستان ربط بدید.

نکته جالب اینجاست، که هر دو قبیله می‌دونستند دارن به کام مرگ می‌رن و همشون کشته می‌شن، اما به کارشون ادامه می‌دن. حالا چرا؟ قشنگی داستان همینه. حتی پسر عاشق داستان به دختر مورد علاقش اجازه می‌ده که بکشدش! بله درست خوندید.

در نهایت هم دخترک عاشق و معشوق، می‌ره پیش پادشاه، کشته می‌شه و فیلم تموم می‌شه.

نکته عجیب کجاست؟ اونجا که می‌دونستند دارن به کام مرگ می‌رن و باز می‌رفتن، به هیچ وجه هم کارشون خدایی و عرفانی نبود، حتی کارشون وطن‌پرستی هم نبود، به نظرم تمام زیبایی کار هم در اینجا بود. این که کسی نمی‌تونست با این بهانه‌ها کشتن و کشته شدن رو با این موضوعات توجیه کنه.

نکته‌ای که مطرح می‌کردن این بود:
=&0=&

چیزهای کم مایه و کم دردسر!

این جمله رو زیاد شنیدید که می‌گن:

گر خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو،

مشکل اینه که جماعت رنگ واحدی نداره و معمولا برای این که بتونید این کار رو بکنید ناچارید اونقدر همه چیز رو میانگین بگیرید و کم‌مایه کنید تا بتونید همرنگ یا میان‌رنگ جماعت بشید. مثل یک رنگ ساده سبز معمولی در نقاشی یک جنگل.

بدترین جای کار اینه که شما به جای این که روی چیزی که معتقدید مانور بدید یا کار کنید (حالا بحث افراط و تفریط جداست) اونقدر از شدت کار می‌زنید تا یک وقت خدای نکرده به کسی بر نخوره…

مثلا زیاد شنیدید که وقتی می‌خوان دعا کنن می‌گن،

  • خدا تمام مریض‌ها رو شفا بده،
  • خدا تمام مریضان اسلام رو شفا بده.
  • سعی کنید خطا نکنید و همیشه بهترین راه رو انتخاب کنید.
  • هزارتا دوست کمه و یک دشمن زیاده
  • ملت ما باید در تمامی عرصه‌ها پیشرو باشد.

از این جور جملات، که اتفاقا خیلی هم حکیمانه به نظر میرسن زیاده، اما می‌دونید نظر من در مورد این ها چیه؟ این‌ها جملات کم‌مایه هستند. یعنی چیزهایی رو بر می‌دارید که کم‌ترین دردسر رو داشته باشه. من وقتی  مشاوره می‌دم، و ناگهان می‌گم این جا رو بی‌خیال بشو، یا اون‌جا رو داری اشتباه می‌کنی، طرف تعجب می‌کنه! یعنی انتظار داره با ۱۰۰۰ تومن پول پورشه بخره! عزیز من نیرو، انرژی و زمان شما هزار تومنه شاید بتونی با یک شانسی جنس ۱۰ هزارتومنی رو هدف قرار بدی ولی باید کمی از خواسته‌هات بزنی و کمی هدف‌دار انتخاب کنی و برخی از انتخاب‌‌هات رو حذف کنی!

یک چیزی که من از انتخابات ریاست جمهوری ایران و آمریکا یاد گرفتم، این بود که ما جرات کمتری داریم در شعار دقیق و واقعی دادن! یعنی مثلا کسی مثل ترامپ می‌گفت برای محقق شدن فلان موضع من این موارد (اوباما کِر و …) رو حذف می‌کنم، یا هیلاری می‌گفت من اون بخش‌ها رو مالیات بیشتری می‌گیرم، اما توی انتخابات ما کسی جرات این رو نداشت که بگه من فلان موضوع رو حذف می‌کنم! تا مبادا به گروهی از مردم بر بخوره! یعنی حتی تندروترین افراد علیه برجام هم نتونستن بگم ما بی‌خیالش می‌شیم یا مخالف‌ترین افراد با هدفمندی یارانه‌ها هم نگفتن ما این رو حذف می‌کنیم.

دقت کنید سعی دارم حرف میان‌مایه نزنم برای همین ممکنه خیلی از شما با این حرف‌ها دچار مشکل بشید. این موضوعات برای کار کردن هم صادق هست. مثلا شما در دانشگاه باید معدل بالا بیارید! حتی وقتی استاد دانشگاه می‌شید، یعنی همزمان باید محقق، مدرس، ارتباط خوب ایجاد کن با صنعت و مدیر خوبی باشید! وگرنه کلی آدم از دستتون شاکی می‌شن! این می‌شه که شما ناچار می‌شید در دراز مدت، به یک آدم میان‌مایه و معدلی تبدیل بشید. در غیر این صورت توسط خیلی از دانشجویان یا مسئولین فحش می‌خورید. حتی خیلی از ما کارمون رو رها نمی‌کنیم، یا با ارتباطمون با انسان‌های سمی و ضعیف ادامه می‌دیم تا نکنه در مورد ما فکر بد بکنن! چرا باید تمامی صاحب‌کارهای من در گذشته از من راضی بوده باشن و من عذاب وجدان متناسب کار کردن با روحیات اون رو بخورم؟ چرا باید تمام دانشجوها از من راضی بوده باشن؟ چرا باید تمامی پروژه‌های من موفق شده باشن؟

در انتها خاطره‌ای رو بگم:

چند سال پیش در یک مصاحبه‌ای وقتی طرف دید که من ۳ جا بودم و به علت ورشکستگی بیزینس اونجا رو ترک کردم،‌ به من گفت: نکنه شانس بدت اینجا رو هم بگیره و ما ورشکست بشیم؟ من هم گفتم سرتون رو از برف بیارید بیرون، کمی آمار بخونید، درصد بالایی از بیزینس‌ها ورشکست شدن در این سال‌ها، تازه من بیشتر به درد مراحل اسکیل‌ یا جلوگیری از سقوط به درد می‌خورم، پس طبیعیه خیلی از شرکت‌هایی که توشون بودم از هم پاشیده باشن، اگر این‌ها رو در رزومه‌ها نمی‌بینید پس چیزی داشته از نگاه شما مخفی می‌شده. بیشتر ...