دانش و یادگیری, فریب خوردگی, چرا کتاب بخوانیم؟, آزمون هوش, آزمون mbti, اسم‌های بزرگ

چرا کتاب بخوانیم؟ بخش سی‌و‌پنجم: تا اسیر اسم‌های بزرگ، آزمون‌های احمقانه و استحاله زمان نشویم.

خواهش می‌کنم تعصب خود را در مطالعه این متن کنار بگذارید.

در ابتدا یک آزمون از شما می‌گیرم:

اگر در شرط‌بندی من شرکت کنید من یک عدد تصادفی بین 0 و 1 انتخاب می‌کنم. اگر بین 0 و 0.55  آمد، به شما بیست میلیون تومان پول می‌دهم و در غیر این صورت، حق (رفتن به مهمانی و مراسم) یا (تنها بودن را) تا انتهای عمر از شما می‌گیرم!

سوال 1: آیا در این شرط‌بندی شرکت می‌کنید؟

سوال 2: اگر انتخاب نکردید، و روزی بی‌پولی کشیدید، خودتان را برای نگرفتن آن پول سرزنش می‌کنید؟

پاسخ‌هایتان را بنویسید با آن کار داریم!

1- اسم‌های بزرگ

  • بیل گیتس: حتی نمی‌توانست یک صحبت خود را بدون 4 فحش رکیک به پایان ببرد!
  • استیو جابز: ماجرای رفتار وی با دخترش، کارمندان و مدیران نیازمند چند نوشته جداگانه است.
  • زاکربرگ:

او برای نوشتن یک کد فراخوانده شد. یک شبکه اجتماعی که بتواند در دانشگاه کار کند. او مرتب کار را به تاخیر انداخت تا این کار را به نام خود بزند! داستان بیشتر این موضوع را می‎‌توانید در فیلم social  network ببینید. البته اگر بخواهیم منصفانه نگاه کنیم، کار زاکربرگ درست نبوده اما به لحاظ قانونی او در دادگاه پیروز شد.

  • هیتلر: هیتلر نه‌تنها قبل از جنگ، بلکه پس از آن هم حداقل از بسیاری همتایان انگلیسی و آمریکایی خود (به لحاظ اخلاق فردی و نه حکومت‌داری) برتر بود.
  • گاندی: گاندي در سی و چند سالگي عهد «براماچاريا» بست، یعنی نه‌تنها جفت پرهيزي كامل می‌کرد بلکه،حذف ميل جنسی را هم متعهد شده بود. همچنین معتقد بود  كسی  كه در پی خير و نيكی است، نبايد هيچ دوستي نزديک، عشق و دلبستگي منحصر بفردی داشته باشد (تأملاتی درباره گاندی، جرج اورول، ترجمه عزت‌اله فولادوند). از خود بپرسید آیا از نظر شما گاندی شخصی است که می‌تواند  شما را در زمینه دوستی، عشق و لذت راهنمایی کند؟ چقدر؟
  • چه‌گوارا: در مورد چه‌گوارا یک مطلب مستقل نوشته‌ام (آقای چه‌گوارا… من رفیق تو نیستم.)
  • نیوتون: این بخش را بخوانید (منبع):

نیوتون حساب دیفرانسیل وانتگرال را مخفی نگه داشت، تا زمانیکه لایب نیتز ادعا کرد او اول آن را کشف کرده است و اگر همکاریِ دوستِ منجم او ادوارد هالی نبود، نیوتن احتمالأ نمی توانست مهمترین کارش یعنی کتاب «اصول ریاضی» را منتشر کند. بر سر آنکه چه کسی این کشف را زودتر انجام داد، جنجالی بزرگ به پا شد و دانشمندان با تمام قوا به جانبداری از یکی از این دو رقیب پرداختند، اما خوب است بدانید بیشتر مقالاتی که به دفاع از نیوتن به چاپ رسید، در اصل به وسیله خود او نوشته شده بود و تحت نام دوستان انتشار می یافت. با بالا گرفتن جنجال، لایب نیتز به خطا به انجمن سلطنتی متوسل شد تا دعوا را حل کند نیوتن به عنوان رئیس انجمن، هیاتی بی طرف را مامور رسیدگی کرد که تصادفا همگی از دوستان نیوتن از آب در آمدند! سپس نیوتن خود، گزارش هیات را نوشت و انجمن سلطنتی آن را منتشر ساخت. در این گزارش رسما لایب نیتز به سرقت آثار علمی متهم شد.

  • ون‌گوگ: از لحظه آغاز نقاشی تا پایان زندگی‌اش هزینه‌های خود را از طریق قرض از بردارش تامین می‌کرد. حال اگر شما چنین برادری ندارید، نمی‌توانید خیلی مسیر وی را پیش بگیرید.

لیست بالا را می‌توانم به صدها مورد برسانم. نکته اصلی که می‌خواهم بگویم این است که:

هر شخصیت بزرگی را که در نظر بگیرید احتمالا در زمان کودکی‌اش جایش را خیس می‎‌کرده است.

نمی‌خوام بگم آدم‌های با اسم‌های بزرگ، معصوم نیستند نه. می‌خوام بگم، حرف‌های اون آدم‌ها هم (حتی بیشتر از) مثل رفتارهاشون خطا داره و نباید خیلی اون‌ها رو بزرگ کرد. بارها مثال هنس رولسینگ رو می‌زنم که با یک آزمایش نشون می‌ده اساتید اقتصاد درک اقتصادیشون از میمون هم پایین‌تره! (البته کتاب‌های بسیاری مثل هنر شفاف اندیشیدن یا قوی سیاه، این موضوع رو به نحو دیگه‌ای مطرح می‌کنند).

شما بزرگان سیاسی و اقتصادی که قبول دارید رو با جزئیات و بدون جانب‌داری پیگیری کنید، متوجه می‌شوید که چگونه صدها بار اشتباه کردند (در این روزها، پیشنهاد می‌کنم فیلم Darkest Hour را در مورد چرچیل ببینید، فکر می‌کنم خیلی به درک موضوع بالا کمک می‌کند). چقدر به عمد دروغ گفتند، حالا شما بهتر می‌تونید با سخت یک بزرگ‌نام کنار بیاید.

2- استحاله‌ با زمان

فکر نمی‌کنم در دنیا سلاحی قدرتمندتر از زمان وجود داشته باشه. سلاحی که همزمان همه رو ایجاد می‌کنه، رشد می‌ده و در نهایت می‌کشه! زمان اونقدرها قوی هست که یک دانه رو به درختی بزرگ، و آهوی زیبایی رو به یک لاشه متعفن تبدیل می‎کنه.

استحاله به معنی تبدیل شدن یک چیز به یک چیز دیگه است، مثلا دینیش می‌شه زمانی که مشروب به سرکه تبدیل می‌شه. تفاوت استحاله با انقلاب اینه که در انقلاب ظاهر تغییر می‌کنه، مثلا فرض کنید پراید رو می‌کنید تیبا، ولی پلترفرم ثابته. در استحاله اون موجود از درون هم تغییر می‌کنه. مثلا در تبدیل انگور به آب انگور انقلاب رخ می‌ده اما در مورد بعدش استحاله.

گاهی ما استحاله دنیا در طی زمان را درک نمی‌کنیم، گاهی یادمان می‌رود که دنیا در این روزها با دنیای صد سال پیش قابل مقایسه نیست. اصلا زبان صحبت کردن و نوع تفکر ما هم متفاوت شده است. حتی نگاه انسان‌ها در طول زمان از زنده ماندن به زندگی کردن رسیده است و امروزه دنبال تفریحات و رشد درونی هستند. خلاصه این که بسیاری از ضرب‌المثل‌ها و حکایات هیچ سنخیتی با رویدادهای امروزی ندارند و صرفا جنبه تاریخی پیدا کرده‌اند.

3- جزئیاتی که از کلیات مهم‌تر هستند!

چقدر داستان‌های واقعی شنیده‌اید که شخصی بی‌پول یا به لحاظ فیزیکی نامتعارف (خیلی لاغر یا خیلی چاق) بعد از اصلاح مشکلاتش، به یک آدم اجتماعی و مهمانی برو تبدیل شده است! چقدر نگاه شما در یک مهمانی یا کنفرانس که در مورد علایق شما صحبت می‌شود یا مقداری مزخرفات حوصله‌سربر گفته می‌شود متفاوت است!

در نظر بگیرید که من اگر از بچگی تماما مهمانی‌های خوب داشتم یا تماما مهمانی‌های بد، چقدر تفاوت در علاقه عمومی من به مهمانی ایجاد می‌شد؟ چقدر آزار و اذیتی که من می‌بینم، اختلاف شرایط من و … در میل من به شرکت در مهمانی متفاوت است؟

استیو جابز را در نظر بگیرید، اگر من یک رزومه از او به شما بدهم حداکثر چیزی که به شما داده خواهد شد، کمی اطلاعات عمومی است، شاید کمی غبطه و در حالات بسیاری هم کلی حسادت. چیزی به شما اضافه نمی‌شود،  اما اگر جزئیات زندگی را ببینید، احتمالا چیزهای زیادی برای یادگیری خواهد بود.

همین رخداد در مورد کلمه خارج هم وجود دارد! وقتی با کسی که مرتب از خوبی‌های خارج می‌گوید، از او می‌‌‌خواهم جزئیات بیشتری بیان کند. همین…

وقتی شما از احوالات عمومی  کشورهای غربی می‌گویید، اگر در حد رزومه است،حداکثر به شما حس حقارت یا حسادت می‌دهد، اما این جزئیات است که چیزهایی برای یادگیری دارد.

4- آزمون‌های احمقانه زیبا و کاربردی!

تاکنون آزمونهای بسیاری برای غربال‌گری انسان‌ها طراحی شده‌اند، از تست‌های هوش بگیر، تا آزمون مایرز بریگز (یا همون mbti). حتی آزمون‌های مدرسه، کنکور، استخدامی و عقیدتی سیاسی.

مثلا ۸۹ درصد شرکت‌های بزرگ، از آزمون MBTI استفاده می‌کنند. حتما آزمون خوبیه، اما می‌دونی برای کی خوبه؟این آزمون‌ها برای سازمان خوبه، نه برای افراد! توجه کنید که این چهار شاخص یک همگرایی اندکی (کوواریانس) با پنج تیپ شخصیتی اصلی  داره (همون ۵۵ درصد آزمون بالا). جالبی کار هم اینه که این بازی (یا به قول خودشون آزمون شخصیت‌شناسی) بیشتر در تجارت کاربرد داره. یه دوره همه با آزمون‌های دیسک مشغول بودن و دیدن چقدر سود داره، گفتن چه خوب، یه جور دیگه هم می‌شه پول درآورد (من هرگز مخالف این آزمون نیستم فقط با سطح اثرش مشکل دارم).

مثلا جان جانسون (استاد تمام روانشناسی دانشگاه پنسیلوانیا) یک مقاله در psychologytoday نوشته و توضیح می‌ده که چقدر این اندیکاتور (شاخص) می‌تونه شما رو به اشتباه بندازه.  یا VOX گزارشی ازتجارت ۲۰ میلیون دلار در سال این آزمون می‌گه و تحلیل‌هایی رو مطرح می‌کنه که نشون می‌ده این آزمون برای پیش‌بینی موفقیت شما در یک شغل اصلا کارا نیست.

دیوید پیتنگر هم (استاد روانشانسی) در این مقاله مشاهداتی رو در تایید موضوع بالا مطرح می‌کنه.

آدام گرنت (استاد تمام روانشناسی دانشگاه پنسیلوانیا) هم در این مقاله  همین موضع رو تایید می‌کنه.

آزمون هوش یا IQ هم که دیگه جای خودش رو داره. مطالعات زیادی نشون داده که این آزمون اصلا برای پیش‌بینی موفقیت شما حتی گمراه‌کننده است.

 

اصلا نمی‌گم نباید این تست‌ها رو داد، اصلا نمی‌گم آدم‌هایی که از این راه پول در می‌آرن دروغ می‌گن. هرگز. می‌خوام بگم، کارکرد این آزمون برای شرکتیه که ۱۰۰۰ نیرو می‌خواد بگیره. حالا ۴۰۰ تا نیروش هم ناجور از کار دراومد اشکال نداره، مهم اینه ۵۵ درصد این آزمون راست بگه! (مطلب مرتبط: ما کشته می‌شویم، اما در آمار نیستیم). حالا این وسط ۴ درصد هم نابود بشن اشکالی نداره.

به آزمون بالا دقت کنید، این که شما ۴۵ درصد اوقات شکست بخورید و تا آخر عمر از چیزی که حتی شاید امروز مایل به انجامش نباشید محروم بشید، شما رو اذیت می‌کنه نه؟ پس آزمون‌ها رو خیلی جدی نگیرید.

5- کتاب

شما می‌تونید کلیات آزمون‌ها، رزومه آدم‌ها و کشورها رو در شبکه‌های اجتماعی یا گفتگوهای عامیانه بشنوید (دروغ یا غلط)، شما می‌تونید خاطرات یا نوشته‌های کوتاهی در مورد تاریخ بخونید، می‌تونید قسمت‌های عامه‌پسند یک واقعه (مثل عشق یک دختر و پسر در یک جنگ یا صحنه‌های نبرد جذاب)  رو در فیلم‌ها و سریال‌ها ببینید، اما هیچ جا مثل کتاب نمی‌تونه برای شما جزئیات، جریان زمانی و واقعیات رو براتون به تصویر بکشه.

اگر می‌خواهید به جای حسادت، غبطه خوردن، آه کشیدن، پرستیدن احمقانه شرکت‌ها، آدم‌ها و آزمون‌ها، زندگی کنید و یاد بگیرید، به جای مطالب گذری و کوتاه، کتاب‌های بلند بخونید.

20 دیدگاه برای «چرا کتاب بخوانیم؟ بخش سی‌و‌پنجم: تا اسیر اسم‌های بزرگ، آزمون‌های احمقانه و استحاله زمان نشویم.»

  1. سلام
    1-به هیچ وجه در قرعه کشی شرکت نمیکنم. حتی بهش فکر هم نمیکنم (قمار دو سر باخت)
    2- از تصمیمی که گرفتم کاملا راضی خواهم بود و بی پولی رو با آغوش باز پذیرا هستم.

    ممنون از نوشته خوبتون. موضوعی که همیشه دغدغم بود و فکر میکردم شاید تنها کسی هستم که با این قضیه مشکل دارم.
    در اولین فرصت فیلمی رو که معرفی کردید تماشا میکنم

  2. میثم عزیز
    سلام
    آزمونی که مطرح کردی ،خیلی سخت هست جواب دادن بهش.به این علت که در شرط بندی ها معمولا یا مالی به دارایی ما وارد میشه در صورت پیروزی .یا مالی از دارایی مون خارج میشه درصورت شکست.یعنی موضوعش مال هست.اما اینجا شما اومدی درصورت شرکت وپیروزی،بهمون یه میزان مال میدی ،اما در صورت نیومدن اون عدد،وشکست ما یه حق غیر مالی از مون میگیری!اونم چی ،تا آخر عمر!به نظر من خیلی مشکله !چون اگه شرکت نکنیم ،ممکنه با تلاش ولو با صرف یه زمان،به اون پول قطعا میرسیم.اما اگه شرکت کنیم وشکست بخوریم، تنهایی مون رومیگیری اونم تا اخر عمر!یا مراسمی نریم!این چیزیه که اگه از دستش بدی،دیگه از دستش دادی!درحالی که اینها از لوازم زندگی هست.منتهی اگه شرکت نکنیم،ویه روزی بی پولی بشیم،شاید حسرت بخوریم !ولی قطعا تا اخر عمر حسرت نمیخوریم!میریم کار میکنیم وسعی میکنیم یه پولی بدست بیاریم.منم شرکت نمیکنم تو این آزمون.(ولی فک کنم در واقع خیلی از ماها تو زندگی شرکت میکنیم ولی حواسمون نیست!)ولی به نظرم هدفت از این آزمون بسط اون به یکسری موارد هست .واصطلاحا قماری که شاید خیلی از ماها ،در مورد زندگی مون میبندیم !وبه ظاهر برد میکنیم!حالا نمیدونم،منتظریم.

  3. سلام آقای مدنی ممنونم از نوشته های خوبتون، من مدتیه مشتاقانه منتظر خوندن مطالب شما هستم.
    من هم در شرط بندی ای که مطرح کردید شرکت نمی کنم، نمیشه آزادی انتخاب رو معامله کرد 🙂
    فکر میکنم این سوالتون به بحث آزمون هایی که گفتید ربط داره یعنی ما یه آزمون رو میدیم و نتایجی به ما میده که شاید دارای اشکال هم باشه و ما یه سری صفت برای خودمون متصور میشیم و انگار مجبوریم که همیشه اونها رو در انتخاب هامون مدنظر داشته باشیم تا اینکه خودمون رو آزمایش کنیم و از طریق تجربه، شرایط رشد خودمون رو تشخیص بدیم.
    فکر میکنم این آزمون ها مزیت و معایبی رو هم زمان دارند. مثلا اینکه به هر طریقی میخوان طبقه بندی کنند و این طبقه بندی بیشتر برای افرادی مفیده که یک صفت رو به شکل چیره ای داشته باشند. مثلا همین درونگرایی و برونگرایی واسه من تشخیصش خوبه چون درونگرایی رو تا حد زیادی دارم و باید بتونم در زندگی به نحو خوبی باهاش کنار بیام یا ازش استفاده کنم. ولی برای کسی که در حدود وسط این طیف یا 40 به 60 قرار میگیره که برای خیلی از افراد اینطوره این طبقه بندی دیگه کمکی نمیکنه. به نظر من اگه کسی آزمون mbti رو به فاصله چندماه دوباره پر کنه و در یک یا چند مولفه اش تغییر داشته باشه، نباید روی اون موارد حساب کنه چون در میانه قرار میگرفته.

      1. در مورد پاسخ سوا ل اول :
        ریسک پذیری و آمار عامل مهمی در تصمیم گیری محسوب می شود. بگذارید با یک مثال پاسخ را بیان کنم. اگر من بخواهم مسافرت انجام دهم، قطعا چک خواهم کرد که آیا این مسیر با هواپیما ریسک اش کمتر است یا با اتوبوس یا با سواری. هر کدام که آمار تصادف کمتر ونرخ جان سالم به در بردنش بیشتر باشد ، آن را انتخاب خواهم کرد برای مثال نرخ جان سالم به در بردن در جاده 55 درصد است و این تصادفی است یعنی این نرخ برای یک سال در نظر گرفته شده است. خب 45 درصد باقی مانده را هم ممکن است مسائلی مربوط به خرابی ماشین ، خواب آلودگی راننده ، شلوغی نوروز و تعطیلات و… تشکیل دهد.
        بعد نوبت سوال دوم خواهد رسید.
        اگر تصادف کردم چه ؟ یا جان سالم به در بردم چه ؟ یا اگر در جاده ماشین خراب شد و مجبور شدم که باقی مسیر پیاده طی کنم چه ؟ این دیگر وابسته به انتخاب من نیست وابسته به شرایط این دنیاست که در مقایسه با آن 55 درصد ، . ممکن است از آن چند درصد تصادفاتی که در این مسیر انجام می شود ، یکی اش نصیب من شود.

        خب از این ها که بگذریم .من همیشه اینگونه پاسخ سوالات زندگی ام را می دهم.
        در زندگی چقدر ما هدف گذاری کرده ایم و به چندتایی از آنها ، به نسبت صد در صدی که در ذهن داشته ایم رسیده ایم ؟ اصلا به کدامیک از آنها به نسبت 55 درصد موفقیت رسیده ایم ؟
        من فلسفه زندگی ام را بر اساس قمار چیده ام . به نظرم زندگی خودش یک قمار محسوب می شود. حال میزان موفقیت و رسیدن به اهداف ، وابستگی مستقیمی دارد با هزینه ها و ریسک هایی(قمارهایی) که انجام داده ایم و آن قسمت نامعلوم اش دست من نیست.
        خب بگذارید این فلسفه قمار را با یک مثال روشن کنم.
        من در 18 سالگی ام تصمیم گرفتم که برای دانشگاه کارنگی ملون آمریکا اپلای کنم. کلی هزینه دادم اما در نهایت به دلایل مسخره ای ، ویزایم رد شد.
        خب من در ابتدا به خودم گفتم که انجام می دهم ،دوستانم که قبول شده بودند ، من هم با همان تفسیر در ذهن پا به مسیر گذاشتم و هزینه های زیادی را هم پرداخت کردم. اما قبول نشدم. همان عدد بین 0.55 تا 1 که درصد شکست را تشکیل می دهد، نصیب من شد.
        اما هیچگاه پشیمان نشدم چون باعث شد که دنیای من در5 سال بعد دگرگون شود و تبدیل به آدمی شوم که همان دانشگاه برایم دعوت نامه فرستاد و این بار من بودم که رد کردم. چون نظرم عوض شده بود.
        عامل (فاکتور) های مهمی در تصمیم گیری دخیل هستند.
        بر فرض مثال اگر بگویند یک محصول ممکن است 55 درصد بازار را تسخیر کند ، من حاضرم همه هزینه های ممکن را بپردازم ، تا بتوانم 55 درصد بازار را تسخیر کنم. حال وقتی پای مبحث عدد تصادفی به میان می آید ، مثل اینست که بگوییم این محصول در ایران نمونه ای ندارد اما با توجه به شرایط بازار ممکن است کمتر از نصف مردم از این محصول خوششان نیاد. برای من مهم آن 55 درصد بازار است. حتی اگر حاضر باشم هزینه آن 45 درصد باقی مانده را ریسک کنم. اما در این بین اگر حتی ضرر کنم ،و 55 منهای 45 درصد کنیم ، من در این بین 10 درصد سود کرده ام. خب بازهم عالیست.
        قطعا اگر این مثال را به هر مدیری بگویم ، پا پس می کشد ، چون نمی ارزد به ریسک اش.
        اما من این قسمت را می خوانم و می دانم که اکثر مدیران پا پس می کشند و شاید یک یا دو مدیر بتوانند این ریسک را انجام دهند ، که در این صورت هم آن 55 درصد تسخیر بازار و هم آن 45 درصد شکست ، بین ما تقسیم می شود و در صورتی که این محصول برای کل مدیرانی که این محصول را به بازار آورده اند با شکست مواجه شود، قطعا آن ده درصد سود باقیمانده هم بین آنها تقسیم می شود.
        ارادتمند
        سعید فعله گری

          1. خب شاید من نتونستم منظورم رو درست و حسابی برسونم. اما بگذارید یک مثال دیگه رو بگم تا شاید بتونه این فسلفه رو کمی روشن تر کنه.
            من حدود 15 ساله که خودم انتخاب کردم که مطالعه کنم. ابتدای هر سال یه برنامه می گذاشتم که برفرض مثال 100 جلد کتاب باید توی این سال بخونم. اگر الان به اون آمارهای سالیانه توجه کنم ، منظورم اینه که اگر بخوام درصد موفقیت کل این برنامه ها رو توی 15 سال مشخص کنم، باید بگم فقط توی 2/15 من تونستم موفق بشم که از اون حدنصاب بیشتر بخونم یا بتونم به اون حد نصاب برسم. که اون سال یکی اش مربوط به زمانی بود که برای زیمنس آلمان کار می کردم و ناچاربودم که مطالعه کنم و سال دومش مربوط به زمانی بود که پدرم و مادرم تصادف کرده بودند و من مجبور بودم که از اون ها مراقبت کنم و کاری جز کتاب خوانی نداشتم.
            اما توی اون 13 سال باقیمانده ، من هیچ وقت نتونستم به اون حدنصاب معمولی خودم برسم.
            قطعا اگر کسی در دوران کودکی من می آمد و آنقدر پیشگوی قوی بود و می گفت درصد اینکه تو بتونی توی مطالعات سالیانه ات موفق بشی 0.133333 است
            یعنی در 0.866667 باقیمانده من شکست می خوردم، شاید اون موقع با دانش آن موقع ام آن را رد می کردم و هزینه های زمانی و مالی و افسردگی و ذهنی و… هم که حساب می کردم ، هیچگاه سراغ کتابخوانی نمی رفتم.
            اما الان با توجه به اینکه در 0.866667 درصد ماجرا شکست خورده ام ، اما هیچگاه از تصمیم ام پشیمان نیستم و خیلی خیلی خوشحالم. چون الان با همان 0.13333 درصد موفقیت کاری را انجام می دهم که 0.86667 درصد افرادی از آن می هراسند. اما همان 0.86667 درصد مردم ، حسرت آن 0.13333 موفقیت من را می خورند.
            اما خودشان هیچگاه حاضر نیستند برای رسیدن به آن 0.13333 درصد موفقیت ، 0.866667 درصد را هزینه کنند.
            اما الان من با همان 0.13333 درصد موفقیت، لذتی را می برم و پروژه هایی را می گیرم و کتابهایی را می خوانم که حاضرم شرط بندی کنم که 98 درصد اطرافیانم ، نمی توانند این شرایط را برای خودشان محیا کنند با وجود اینکه همه آنها از من پولدار ترند و من را در جیب چپشان می گذارند و پشتوانه هایی دارند که من هیچکدام از آنها را ندارم و نمی توانم تا 10 سال آینده آن پشتوانه ها را کسب کنم حتی اگر با نهایت توان تلاش کنم.
            من در تصمیم گیری هایی که ریسک بالایی دارد و کمتر کسی سمت آن ها می روم ، کمی شجاعت با چاشنی خلاقیت را به کار می برم .
            بگذارید این بحث با خطای بقای رولف دوبلی که در کتاب هنر شفاف اندیشیدن مشخص کرده ، به سرانجام برسانم و منتظر پاسخ شما در این مورد خواهم بود.
            در صفحه 18 کتاب هنر شفاف اندیشیدن ، پاراگراف دوم.
            زمانی که پول و ریسک در میان باشد ، با خطای بقا مواجه می شوی : فرض کن دوستت شرکت جدیدی راه می اندازد . تو هم جزء سرمایه گذاران احتمالی هستی وفکر می کنی فرصت خوبی نصیبت شده: شرکتی که اگر خوش شانس باشی ، می تواند گوگل بعدی باشد . اما واقعیت چیست؟ محتمل ترین سناریو نرسیدن این شرکت حتی به خط شروع است.
            دومین نتیجه ی محتمل هم ورشکستگی ظرف سه سال است. از بین شرکت هایی که در سال اول دوام می آورند، بیشترشان هزگز بیش از ده کارمند نداشته اند. پس این یعنی هیچ وقت نباید پولی را که با زحمت به دست آورده ای به خطر بیاندازی ؟
            نه لزوماً. اما باید متوج باشی خطای بقا در کار است و مثل خرده شیشه بر سر راه موفقیت قرار دارد.
            مثلا متوسط شاخص صنعتی داوجونز را در نظر بگیر. از شرکت هایی تشکیل شده که از مشکلات جان سالم به در برده اند. شرکت های کوچک و و شکست خورده وارد بازار بورس نمی شوند. با این حال ، این شاخص نمایانگر معاملات تجاری است. شاخص بورس نشان دهنده ی وضعیت اقتصادی یک کشور نیست، همین طور که رسانه ها لزوماً از تمام موسیقیدان ها گزارش تهیه نمی کنند. تعداد زیاد کتاب ها و مربیان موفق هم باید تو را بدبین کند: افراد ناموفق درباره ناکامی های خود نه کتاب می نویسند نه سخنرانی می کنند.

            ارادتمند
            سعید فعله گری

          2. اگر به 50 تا ۸۰ درصد اهدافت نمی رسی، حتما بد هدف گذاری کردی! چه بیشتر و چه کمتر را باید بازبینی کنی.

  4. جهت حسن ختام این بحث می خواهم بگویم که ” سیستم غلط افراد و کسب و کار غلط را به بار می آورد.”
    من با دیدگاه مسئله ای که شما مطرح کرده بودی ، برنامه ام را مطرح کردم. در حقیقت هیچگاه این گونه نبوده که من به اهدافم نرسم. در مورد برنامه ی کتابخوانی ام ، به دلایل مختلفی شاید نتوانسته ام که چند جلد کتابی را که مشخص کرده بودم ، تهیه کنم و بخوانم. وگرنه الان که حساب می کنم ، می بینم به 90 درصد اهدافم رسیده ام. برای خودم مشخص کرده بودم که اگر به این سن و سال برسم ، باید هزار جلد کتاب را خوانده باشم. البته تا پایان امسال به این رکورد که مشخص کرده بودم ، خواهم رسید. یعنی در کل من در 1/15 از برنامه ی کلی ام عقب ماندگی داشته ام.
    وقتی مسئله ار از دیدگاه مسئله شما مطرح کردم ، شما فکر کردید که من شکست خورده ام.
    اما بگذارید مسئله واقعی را بیان کنم.
    خب بر فرض مثال، من برنامه می گذارم که امسال 100 جلد را بخوانم ولی در نهایت 95 جلد کتاب را می توانم مطالعه کنم.( عدد 100 واقعی نیست فقط حهت بیان مسئله به کار رفته است)
    خب من در هدف گذاری کلی که قرار بود 100 جلد بخوانم شکست خورده ام. چون نتوانسته ام به 100 جلد برسم.
    خب در این 15 سال ، فقط دوبار توانسته ام بیش از 100 جلد بخوانم این یعنی 2/15 درصد موفقیت.
    اما هیچ گاه نگفتم که در آن 13/15 باقیمانده ، من چند درصد به موفقیت نزدیک بوده ام.
    این یک حقه زدن در طرح مسئله است. باعث می شود که فرد درک غلطی از زندگی داشته باشد.
    اما بگذارید مسئله خرید پژو هایی که آتش گرفت را مطرح کنیم.
    چه تعداد از آدم هایی که در آن سال پژو گرفته بودند ، ماشین پژو شان آتش گرفت ؟ ( احتمالا درصد کمی)
    آیا این احتمال را نمی دادید که شما یکی از آن درصد کم باشید؟ ( یعنی آن ماشین نصیب شما شود)
    احتمالا اگر آن مسئله را برای من طرح می کردید ، درصد خطای کمی داشت. یعنی من می گفتم که آری پژو بگیر ، احتمال اینکه برای تو آتش بگیرد خیلی خیلی کم است.
    اما ماشین شما آتش می گیرد. خب آیا از خرید آن پشیمان بوده اید ؟ ( من بودم می گفتم نه. البته ضرر های خیلی سنگین تری از قیمت چند پژو را متحمل شده ام ولی هیچ گاه پشیمان نشده ام. بی پولی شدیدی را هم تجربه کرده ام. طوری که مجبور شدم برای مخارج ام ، شبانه در پای سرورهای دانشگاه ، سرویس ارائه دهم و فردایش به کلاس هایم برسم. کاری که هیچ کسی در آن زمان انجام نمی داد. )

  5. با توجه به اینکه سکه ی این شرط بندی آنچنان اریب به سمت برنده شدن نیست و شانس برنده شده نزدیک به 50 درصد است و اینکه سودی که در قبال برنده شدن در این شرط بندی به دست خواهم آورد در قبال ضرری که در باختن این شرط بندی متحمل میشم، خیلی ارزشمند نیست (بیست میلیون تومن رو میشه با کار و تلاشی در حد متوسط به دست آورد)، پس:
    سوال 1: آیا در این شرط‌ بندی شرکت می‌کنید؟
    پاسخ: خیر
    سوال 2: اگر انتخاب نکردید، و روزی بی‌پولی کشیدید، خودتان را برای نگرفتن آن پول سرزنش می‌کنید؟
    پاسخ: هرگز

  6. بستگی داره که من در چه جایگاه و چه مرحله ای باشم؟ بنظرم کسی که هنوز در مراحل پایین رفع نیازهای اولیه اش هست و بیست میلیون پول براش حکم مرگ و زندگی رو داره براحتی حاضره روی تموم زندگیش هم ریسک بکنه حالا چه برسه به مهمونی رفتن و تنهایی….
    بشخصه چنین شرط بندی ای رو انجام نمیدم اما اگر شرایطم بگونه ای دیگر می بود شاید بدون تردید می پذیرفتم…کما اینکه وقتی خوب فکر میکنم میبینم در برهه ای از زندگی شاید حتی به ریسک ۵۰ درصدی در این شرط بندی هم دست رد نمی زدم…

  7. سلام
    یکی از بهترین پست هاتون بود ممنون
    معرفی هنس رولسینگ،سایت بورژوا،معرفی فیلم
    و از همه مهم تر قسمت جزئیات مهم تر ازکلیات؛ واقعا با تمام وجود درک کردم چون تو تمام
    زندگی ام یکی از قاعده هایی که بهش رسیدم همینه چه در کتاب خوندن،چه در قضاوت کردن
    در مورد دیگران و کمک کردن ،تدریس کردن
    و دیگری هم مربوط به ازمون های mbti چند روز پیش یکی از دوستان اصرار کرد که بیا سوال هارو جواب بده واقعا بعضی از سوال ها برام دوسر باخت بود اصلا دوست نداشتم جواب بدم

  8. یک مطلب بی ربط:
    جناب مدنی عزیز، در یکی از نوشتارهای خودتون، گفته بودین که درباره برخی از مصاحبه های آقای حسین دهباشی حرفهایی دارین که به وقتش میگین. مشتاقم زودتر بخونم دیدگاه هاتون رو در این باره.
    سپاس.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *