گلادیاتور سرمایه دار جاندار

محمدرضا سرمایه‌دار است و من جان‌دار

جعفر سیرجانی عزیز در «روی سیاهم آرزوست …» یک موضوعی رو مطرح کرد که حق بود و باید بهش توضیح می‌دادم. اما دیدم این توضیح برای همه ممکنه استفاده داشته باشه. بنابراین در پستی جدا می‌گذارمش. توصیه هم می‌کنم بخونیدش، تا بقیه متن رو بهتر متوجه بشید.

سلام میثم عزیز
اول اینکه خیلی ممنونم که مجدد مینویسی.خواستم چند نکته رو خدمتت بگم:
اینکه بهر حال بعد از این غیبت طولانی اومدی و یه پست گذاشتی وبهر حال دلایل غیبتت رو گفتی خیلی خوبه،ولی این کافی نیست!چرا که این صرفا بخش اخلاقی قضیه بود همانطور که خودت مستحضرهستی رابطه ما از چارچوب اخلاق فراتر رفته وما وارد چارچوب های حقوقی شدیم.واین هم بازی هست که خودت شروع کردی ونقشه را ارائه دادی! وگرنه ما کاری بهت نداشتیم:)!برا همین اومدی ویه تعهد رو پذیرفتی اون هم از نوع تعهدات به نتیجه ونه به وسیله!ینی اینکه در هر حال نه تنها اخلاقی موظف هستی حقوقی هم مکلف هستی،که اون پیمانی رو که بستی به پایان برسونی مگر درشرایط خاص مثل فورس ماژور(همون حوادث قهری امثال زلزله و…)…

پاسخم رو در چند بخش می‌نویسم.

۱- آیا من در یک کلاس بی‌روحم و دارم برای خودم حرف می‌زنم؟

صائب تبریزی شعر قشنگی داره که بی‌ربط به منظور من نیست.

مستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد — غنچه خاموش بلبل را به گفتار آورد
از حجاب حسن شرم آلوده لیلی هنوز — بید مجنون سر به زیر انداختن بار آورد
عشق دل را از تمنا پاک نتوانست کرد — این کباب خام آتش را به زنهار آورد
لذت دیدار می بخشد نقاب روی یار — پشت این آیینه طوطی را به گفتار آورد
چون نشیند، فتنه آخر زمان ساکن شود — چون زجا خیزد، قیامت را به رفتار آورد
برنگردد در قیامت جان مشتاقان به جسم — کیست این سیلاب را دیگر به کهسار آورد؟
دیده بی شرم فیض از روی نیکو می برد — طفل جیب و دامن پرگل زگلزار آورد
دانه ای کز روی آگاهی نیفشانی به خاک — خوشه اشک ندامت عاقبت بار آورد
خود مگر از روی لطف آیینه دار خود شود — ورنه مسکن نیست موسی تاب دیدار آورد
سنگباران کرد مالک را زلیخا از گهر — این سزای آن که یوسف را به بازار آورد!
می شمارد خار پیراهن رگ جان را تنش — چون میان نازک او تاب زنار آورد؟
از دهان مار صائب می رباید مهره را — هر که دل بیرون از آن زلف سیه کار آورد

من احساسم یجوری شده بود توی نوشتن. نوع دیدگاه‌هایی که گذاشته می‌شد خیلی متناسب با متنی که می‌گذاشتم نبود. احساس داشتم که دچار روزمرگی شده این وبلاگ. حکم کلاسی رو داشتم که نهایت مشارکت دانشجوها، بَه‌بَه و اَه‌اَه کردن بود! البته می‌پذیرم که مشکل از من بود، اما من ته توانم رو گذاشته بودم و احتمالا یک مشکلی بود. من نقاط کور زیادی در نوشته‌هام داشتم. به تجربه فهمیدم که در این مواقع کمی باید ایستاد، صبر کرد و فهمید مشکل چیه. یک چیزهای فهمیدم که البته هنوز کافی نیست. موضوع اینه که من در نگهداری مخاطبانم اشتباه کردم یا بحث‌های من با دیدگاه‌داران بد بوده و .چندین مورد دیگر (بدیش اینه من بحث رو همیشه جدی می‌گیرم).

این که آدم صرفا بابت تعهدش پای یک ازدواج بمونه با اینکه دوطرفه معنی عشق و تلاش و محبت روزافزودن رو ببینن فرق می‌کنه.

من شخصا آقای نجفی (که الان شهردار تهران شدند) رو خیلی دوست دارم. به خاطر همه اون حرکت‌های جاه‌طلبانه‌ای و جالبی که تا به حال داشته، فارغ از همه نقدهای سیاسی و عملکردی ایشون، که به هر فرد اجرایی سیاسی وارده، می‌دونم که یکی از بهترین معلم‌ها بوده. اما در سال‌های آخر وقتی اوضاع فعالیت کلاسی بچه‌ها توی دانشگاه (صنعتی شریف) رو می‌بینه می‌گه: «الان دیگه به جایی رسیدم که تدریس رو دوست ندارم!». البته این نقل به مضمونه و با حس من فرق می‌کنه. خوشبختانه من در این وبلاگ برای ارتقاء بخش نهفته خودم می‌نویسم و خیلی به خاطر مسائل خارجی در مسیر تغییر ایجاد نمی‌کنم، اما ممکنه در اولویت‌هام تغییرات ایجاد کنه. البته کاملا این موضوع رو درک می‌کنم که این فضا با کلاس متفاوته. اما شباهت‌هایی هم داره.

۲- محمدرضا سرمایه‌دار است و من جان‌دار!

بحثی که در مورد محمدرضا داشتی خیلی با من متناسب نیست. مطالب زیر رو به عنوان مقایسه در نظر نگیرید بلکه تحلیل من از شرایطه که می‌تونم اشتباه خودم رو باهاش توجیه کنم.

۱- ۱۴ سال سابقه رو با۳ ماه یکی ندون
۲- محمدرضا تخصصش اونه، من تخصصم این کار نیست.
۳- محمدرضا هم گاهی پست نگذاشته (توی همین سه ماه قبل، دو سه بار تاخیر ۱۰ روزه داشتیم)
۴- بحث متمم رو اگر خود محمدرضا در اون شرایط پست می‌گذاشت قابل مقایسه بو. مثل فرق کارگر یا جان‌دار و سرمایه‌داره جریان که البته موضوعش خیلی مفصله جاش اینجا نیست. اما این موضوع بارها توی استارتاپ‌ها از طرف من مطرح شده. یک سرمایه‌دار در شکست یک استارتاپ قسمتی از پول را از دست می‌دهد (حالا در حد چند میلیارد)، اما یک مجری که خودش استارتاپ رو راه انداخته «زندگی، امید، ایده و زمان بسیار محدودش» رو از دست داده. این دوتا قابل مقایسه نیستند. البته محمدرضا در متمم سرمایه‌‌داره و در بلاگ خودش جان‌دار. من هم در وبلاگ خودم جان‌دارم و در جاهایی که سرمایه‌ام یا نیروهای زیر نظرم کار می‌کنند سرمایه‌دار. این موضوع اگرچه آزاردهنده است، اما گفتم چون در بسیاری از تصمیماتو قضاوت‌های زندگی موثره (پی‌نوشت ۱).
۵- تحت یک تم نوشتن با کلی خیلی فرق داره. من با توجه به کم شدن وقتم، اولویتم رو روی کتاب گذاشتم که نقشه راه براش ایجاد کردم و تعهد بابتش دارم. شما به سرعت به روز شدن کتاب «پیچیدگی و سیستم‌‌های پیچیده» محمدرضا دقت کن، منظورم رو متوجه می‌شی.

۳- من عذاب وجدان ندارم و از این بابت خوشحالم.

شاید یکی از بزرگ‌ترین ویژگی‌های من «نداشتن عذاب وجدان» هست. که با وجدان داشتن فرق می‌کنه. بنابراین من همیشه سعی می‌کنم بهترین کار با توجه به منابع در دسترس انجام بدم. تحلیل کردن رو با عذاب وجدان جدا در نظر بگیرید. من تمام سعیم رو می‌کنم پای تعهداتم بمونم، اما منابع من محدوده و باید بین همه تهداتم اولویت قائل بشم. پس حتما کلی از تعهداتم روی زمین خواهد موند. اما همیشه سعی داشتم به اطرافیانم بفهمونم که تنهاشون نمی‌گذارم. حالا با هر سختی شده.
این موضوع توی تحویل پروژه‌ها خیلی پیش میاد. من از طرفم می‌خوام بهم بگه دوست داری چجوری بهت زمان بدم؟ قرادادی یا دوستانه؟
می‌گه دوستانه: بهش می‌گم ۲۰ روز. می‌گه حالا اگر بخوای قراردادی بگی چقدر می‌گی؟ می‌گم شش ماه. اما هر کسی بخواد باهام قرارداد ببنده و ازم تعهد بگیره بهش کمتر از ۶ ماه زمان نمی‌دم.مثلا پروژه‌ای که الان توی این دو ماه انجام دادم رو اگر به قرارداد آنچنانی و حقوقی بود، ۲ ماه فقط برای تهیه پلن، تحلیل ریسک و از این دست می‌گذاشتم و زیر ۱ سال زمان نمی‌دادم اون‌هم با حداقل ۲۰ برابر هزینه.

حالا اگر شما اول کار می‌خواستی تعهد غیردوستانه از من بگیری که چند نوشته در ماه می‌نویسی؟ کلا یدونه هم تعهد نمی‌دادم! اما وقتی تعهد دوستانه و عاشقانه باشه، حداکثر توانم رو در نظر می‌گیرم. شاید باید این رو اول تعهدم عنوان می‌کردم.

از سبک OKR توی زندگیم زیاد استفاده می‌کنم و دوست ندارم پروژه روی پروژه و کار روی کار بمونه. سعی می‌کنم یک تخمین مناسب بدم. چون انجام هر کاری ریسک داره. مخصوصا توی حوزه‌های خلاقانه و هنری. اما ریسک زیادی رو در تعهدهای دوستانه در نظر نمی‌گیرم. اگر اینطوری بود شاید اصلا این وبلاگ رو شروع نمی‌کردم. سعی دارم خصیصه اصلیم توی زندگی که همن ماجراجویی هست رو رعایت کنم. هر جا پست سازمانی و … بهم معرفی شده رو رد کردم. چون چیزهای زیادی رو از من کم می‌کند. شاید زمان بازنشستگی پست قبول کردم.

 

 

در مورد جریمه ۲۰ درصدی هم پاش هستم هر چقدر هم تصاعدی بره بالا. الان به وسط ترم برسیم سعی می‌کنم جبران کنم. الان تا یه چند وقتی باید تمرین، پروژه و امتحان دانشجوها رو چک کنم.

نکته آخر این که زمان وقوع زلزله با این که همه در حال فرار بودن (توی اون ساعت شب) یا رفتن توی ماشین خوابیدن، من تا صبحش در حال کد زدن بودم! (البته چون به ساختمون اطمینان داشتم) منتهی چون من از جان و زمان محدودم می‌گذارم، نمی‌تونستم همه جا حضور داشته باشم.


پی‌نوشت ۱: تصویر بالا که مربوط به مبارزه گلادیاتورهاست، مثال جالبی از تقابل افراد و سرمایه‌داران شرکت‌ها و استارتاپ‌ها هستند. مبارز با جانش می‌جنگه و اگر برد پولی مقامی چیزی بهش می‌رسه و صاحب گلادیاتورها در باخت نهایتا یکی از کارمندان خوب خودش رو از دست می‌ده.

می‌دونم خیلی‌هاتون ممکنه از داشتن چنین حسی ناراحت بشید ولی واقعیته و خیلی از موقعیت‌ها بهتره اونقدر بجنگید تا به سرمایه‌ای برسید تا گلادیاتور استخدام کنید.

2 دیدگاه برای «محمدرضا سرمایه‌دار است و من جان‌دار»

  1. میثم جان
    ممنونم از وقتی که گذاشتی .واقعیتش اینه که خواستم به زبان ادبی بهت خوش امد بگم،دیدم خیلی بلد نیستم! برا همین گفتم بذاربه زبان حقوقی که هم نوعی ابراز خوشحالی است از نوشتن مجددت،هم یه نوع در واقع حقوقی گفتن،والبته قصدم از این کار مطالبه گری نبود!بیشتر نوعی طنز در متن بود! منتهی چون ذات حقوق خشک هست هر طور که بگی مثل ادبیات نمیشه.وگرنه من زمانی که اون مطلب رو مینوشتم لبخند بر لبان بود. اگه بخواییم دقیق باشیم اصلا تعهدی نیست!قطعا رابطه دوستانه هست.اگه تعهدباشه این فقط متعهد نیست که باید کاری انجام بده بلکه متعهدله هم مکلف به تکالیفی هست که تا اینجای کار از جانب متعهدله(مخاطبان) قصور بیشتر بوده!تا متعهد.ویا اون قیاس واضح وروشن هست که ازنوع مع الفارق هست.ازطرفی من وبقیه اگاه بودیم، باتوجه به کارهای زیادی که داری از تدریس،پروژه وهمینطور زندگی شخصی ،قطعا اولویت بندی باید باشه ،وتوی این مدت همیشه میگفتم خب لابد میثم انقد سرش شلوغه که ، نوشتن در وبلاگ شده اولویت اخرش.منتهی خوبی تو اینکه در پاسخ هات هم، همیشه یاکتابی معرفی شده یا یادگیری بوده.برا همین گفتم چیزی بنویسم که اگه پاسخی دادی ،منجربه یادگیری بشه.دراینجا هم با همه اون توضحیی که دادی والبته به حق ودرست هم بود،یه چیز از همه پررنگ تر بود واون تفاوت بین تعهدداشتن درزندگی وعاشق بودن؛چیزی که مدام درحقوق فریاد میزنن که اگه بخوایین زندگی تون رو برمبنای حق وحقوق اداره کنید (که الان رایج شده)از زمانی که حقوق وارد خونه تون بشه عشق ودوست داشتن از در دیگه خارج میشه!اینکه حقوق اصلا درنهادی مثل خانواده دستش بسته است وحرفی نداره برای گفتن مثلا ببین حقوق چجوری میخواد اون مادری رو که از شیره جانش میده تا بچه اش رو بزرگ کنه،چیزی براش درنظر بگیره؟!مگر دادن مقداری پول ،جبران میشه؟!
    ودرنهایت اینکه حتی اگه این پست رو هم نمیگذاشتی نه تنها من حتی بقیه مخاطبین هم ایرادی بهت نمیگرفتیم،چون وقتی رابطه دوستانه بشه دیگه معلومه که داری با عشق مینویسی وتعهدی نداری که بخواییم شاکی باشیم.

    1. ممنون از پاسخت، در واقع نوشته تو بهانه بود، نه اینکه بخوام اون موضوع رو خیلی حساس بشم. یک مقدمه ای هم شد برای بحث جان و سرمایه. از طرفی اون بحث انواع تعهد هم نکته مهمیه که باید بیشتر در موردش بنویسیم. چون گاهی باعث سو تفاهم می شه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *