داستان برگ چغندر و ریاضی

یکی از اقوام ما به نام رَحمت (من عمورحمت صداش می‌کردم) صاحب یک مرغ‌داری نسبتا بزرگ و یک مزرعه نسبتا کوچک بود. کمی شاکی بود. یک داستانی را برای من تعریف کرد که نمی‌دانم از کجاست؟ او داستان دو دوست را روایت می‌کرد، که قصد داشتند به صورت شراکتی یک تجارتی را با هم راه بیندازند. نامشان را اصغر و اکبر می‌گذارم. ادامه نوشته ...

می‌خواهید نقش کدام خوک را بازی کنید؟ محک سه‌بچه خوک (2)

پیش‌نوشت: در صورتی که بخش «می‌خواهید نقش کدام خوک را بازی کنید؟ محک سه‌بچه خوک (۱)» را نخوانده‌اید، پیشنهاد می‌کنم آن را خوانده، پاسخ خود به آن محک را یادداشت کنید و سپس به ادامه متن بپردازید.

۱-  یک بدن در اسارت ژِن! متاسفانه ما بدن خود را نمی‌شناسیم!

«آلن‌دباتن» در این ویدیو یک حرف جالبی می‌زد:

نیمی از قفسه‌های کتاب‌فروشی به این موضوع اختصاص دارد که شما هر کاری بخواهید می‌توانید انجام دهید. هر چیزی بخواهید شدنی است. از طرف دیگر بخش عمده دیگر از کتاب‌‌ها به عدم وجود اعتماد به نفس مربوط است. یه جورایی انگار افراد حس خوبی نسبت به خودشون ندارن. ادامه نوشته ...

آیا فضای استارتاپی (و کارآفرینی) کشور در حال تبدیل شدن به یک شبکه هرمی است؟

پیش‌نوشت: اگر با شبکه‌های هرمی آشنایی کافی ندارید، توصیه می‌کنم، حداقل چهار پست محمدرضا شعبانعلی رو در این حوزه بخونید! برای من که خیلی آموزنده بودن.

طی چند سال اخیر که با استارتاپ‌های بسیاری سر و کله زدم، یه حس عجیبی بهم دست می‌داد. می‌دیدم که نوع فعالیت‌هاشون چجوریه. چجوری اغلب افراد زحمت می‌کشن و کار می‌کنن تا یک استارتاپ راه بندازن و از این وسط فقط چند تا که به جای مناسب و سرمایه‌گذار مناسب می‌رسیدن زنده می‌موندن! یه جورایی یک DOGRACE یعنی رقابت سگی! بین اون‌ها برقرار هستش. من بی‌رحمی بازار رو می‌دونم، از بچگی باهاش بزرگ شدم، اما خداییش این موضوع یکم فرق داره. ادامه نوشته ...

۶- چطور کتاب انتخاب کنیم و بخریم؟ نویسنده‌هایی که در باتلاق فرو می‌روند یا پس از رنگ‌شدن به آسمان می‌روند.

این متن را از کتاب پر مغز (شاید مثل گلابی، تمام مغز) «نون نوشتن» از محمود دولت‌آبادی الهام گرفتم، جایی که می‌نویسد:

استنباط کرده‌ام، نویسنده‌ای همین که مقبول جامعه افتاد، به صورت بادکنکی رنگی، به وسیله تبلیغات به آسمان فرستاده می‌شود. یعنی سبک می‌شود و از خاک به هوا تبعید می‌شود. عکس این هم صادق است. نویسنده، پس از این که به همت سال‌ها رنج و دشواری، هویت اجتماعی پیدا کرد، با هر چه ثقل یافته، به اعماق فرو می‌رود. برخی در اعماق شناور و قواص، برخی در باتلاق عمق گم و نابود می‌شوند. پس نویسنده باید بتواند بار گران زمین را بر گرده خود تاب بیاورد. بادبادک‌ها را به هوا می‌فرستند تا بترکند و می‌ترکند. تو را در اعماق پرتاب می‌کنند تا گم و نابود شوی، اما شناور اگر در عمق تاب بیاوری، امیدی به گم و نابود نشدنت هست. غواصی بیاموز، و تاب بیاور. تاب بیاور؛ بار گران جان را بر گرده بسوده‌ی خود تاب بیاور! ادامه نوشته ...

می‌خواهید نقش کدام خوک را بازی کنید؟ محک سه‌بچه خوک (۱)

پیش‌نوشت: قبلا هم کمی در مورد مسیر شغلی نوشته بودم و در برخی پاسخ‌ها به دوستان وعده آغاز بحث مسیر شغلی را داده بودم. دوست دارم این موضوع را به صورت جدی با هم دنبال کنیم.

من این موضوع را به عنوان یک موضوع فرعی در کنار کتاب‌خوانی پیش خواهم برد.

داستان سه بچه خوک را شاید شنیده باشید، البته در بعضی از کتاب‌های کودکان دیدم که جای خوک، خرس قرار داده‌اند تا از واژه غیراسلامی خوک استفاده نکرده باشند! حالا که داستان را بخوانید متوجه می‌شوید کجای این کار مضحک است! بنابراین ممکن است در بازار این داستان را در کتاب سه بچه خرس ببینید. حالا، این که تصویر بالا چه ربطی به این داستان دارد را در انتهای مجموعه سه بچه خوک خواهید فهمید. ادامه نوشته ...

بخش بیست و دوم: تا عادت نکنیم؛ چون یک ماهی آزاد که به آب مسموم عادت می‌کند!

۱- عادت یک سلاح کشتار جمعی است!

معمولا کتاب «یکروز را ۳۶۵ بار تکرار نکنیم!» از مسعود لعلی با یک پاراگراف خوب معرفی می‌شود:

آیا تا به الان توالت عمومی رفتید؟ حس کردید که آنقدر بوی بد می‌آید که نزدیک است خفه شوید؟ خوبی/بدی کار اینجاست که بعد از ۵ دقیقه بویی را حس نمی‌کنید! متاسفانه/خوشبختانه ما به محیطمان عادت می‌کنیم. اگر با انسان‌های منفی و بدبخت بمانیم، اگر با آدم‌های غرغرو بنشینیم، آرام آرام چنین کارهایی برای ما عادی می‌شود و چه بسا خودتان هم به آن کارهای بد خو بگیرید. کافیست کمی با آدم‌های پر انرژی و فعال بمانید تا باز هم خوی اطرافیانتان را به دست آورید.
ادامه نوشته ...

شما چای را به خاطر قند می‌خورید یا قند را به خاطر چای؟

در دوره لیسانس داشتیم با تیم ۵ نفره دانشگاه، همراه با سرپرستمان، برای مسابقات ریاضی می‌رفتیم، یکی از بچه‌ها از سر شوخی (یا از آن خودزنی‌های اعلام‌کننده غرور) برگشت و به مسئول تیم ما گفت:

استاد،… ما که مدال نمی‌آوریم! برای چی می‌ریم مسابقه اصلا؟ فقط وقت تلف کردنه.

استاد برگشت گفت: فرض کن می‌خواهی چایی بخوری، حالا ممکنه باهاش قند هم بخوری. الان قند رو به خاطر چایی می‌خوری؟ یا چایی رو به خاطر قند می‌خوری؟ ادامه نوشته ...

دنیا از نگاه داده: چقدر از درآمد مردم اطلاع دارید؟ بقیه چطور؟

پیشنهاد می‌کنم قبل از این که این متن را بخوانید، سری به این صفحه از گاردین بزنید. در آنجا از شما چند سوال می‌شود. اینکه مثلا

۱- فکر می‌کنید یک مدیر اجرایی شرکت‌های برتر (۳۰۰ تای اول استرالیا) چقدر درآمد سالانه دارد؟

۲- به نظر شما یک مدیر اجرایی شرکت‌های برتر (۳۰۰ تای اول استرالیا) چقدر باید درآمد سالانه داشته باشد؟ (حقی که شما برای درآمد به او می‌دهید) ادامه نوشته ...

نکاتی در مورد به روز شدن نقشه راه کتاب‌خوانی: ۵۴ عنوان جدید

شاید خیلی‌هاتون یک بار نقشه راه کتاب‌خوانی رو دیده باشید. اما این نقشه راه مرتب تکمیل می‌شه.

نقشه راه من، برای نوشتن در حوزه کتاب‌خوانی (۳۰ شهریور ۱۳۹۶)

نقشه راه من برای نوشته‌های مرتبط با کتاب‌خوانی

حدود ۵۴ بخش و چند فصل جدید به اون اضافه شده. الان بخش زیادی از اون نقشه قرمزه، بنابراین من ناچارم یک بار این قرمزها رو مشکی کنم. توسط این نوشته اعلام می‌کنم که 3 شنبه ۴ مهر، این متن‌هایی که قرمز هستند رو مشکی (عادی) می‌کنم. شاید تا اون موقع یک سری بهش بزنید بد نباشه. ادامه نوشته ...

شما پاسخ دهید: انسان یا لاک‌پشت؟ مَحَکِ نگه داشتن ادرار در مقابل شکلات.

سه چهار هفته پیش به دیدن فیلم زادبوم رفتیم. زادبوم کاری از «ابوالحسن داوودی» بود. پس از خروج از سینما،‌ کمی نفس آرام می‌کشید و هنوز نمی‌فهمید از کجا انقدر آرام هستید! نفستان بند آمده یا آرامید؟ با وجود اتفاقات بسیار (به ظاهر هیجان انگیز فیلم) من آن را بسیار آرام‌بخش یافتم. شاید به خاطر ساحل، شاید به خاطر لاک‌پشت (که ذاتش آرام‌بخش است)، شاید به خاطر عزت‌الله انتظامی، رویا تیموریان و مسعود رایگان. نمی‌دانم… بگذریم. اصلا هم خودم را در حدی نمی‌دانم که بخواهم به ضعف‌های فیلم خرده بگیرم. ادامه نوشته ...