تنگ آرزوها

۱- خود درگیری‌های ساده من

این اتفاق واقعا برای اقوام نزدیکم رخ داده و ازش الهام گرفتم. عکس بالا رو هم خودم گرفتم تا بتونم بهتر موضوع رو به تصویر بکشم.

نزدیک عید بود، مرد خانه رفت تا یک ماهی برای سفره شب عید بخرد. اما نیم ساعت بیشتر به تحویل سال نمانده بود و ماهی‌فروش که داشت بساطش رو جمع می‌کرد گفت: ببین من دیگه این ماهی‌ها به دردم نمی‌خوره همش رو بهت می‌دم. تو پول یدونش رو بده! مرد خوشحال از این برد بزرگ، بزرگ‌ترین تنگ خانگی آن مغازه را هم خرید (عکس بالا). به خانه رسید و ماهی‌ها را در آن انداخت. همانطور که در تصویر هم می‌بینید، حس خوبی به آدم منتقل می‌شود. این همه ماهی رنگارنگ، در کنار هم… read more

ده روز به دور از لپ‌تاپ

۱- توانستم

طی ده سال اخیر، حتی در سفرهای مهم هم لپ‌تاپم را به همراهم برده بودم و کار می‌کردم. به طور متوسط ۱۴ ساعت کار از لپ‌تاپ‌هایم کار می‌کشیدم و این باعث می‌شد هیچ لپ‌تاپی بیش از 3 سال زیر دستم دوام نیاورده باشد. همین موضوع باعث می‌شود هیچ وقت لپ‌تاپ گرانبهایی نخرم. صبح تا شب و شب تا صبح با آن کار می‌کنم. به قول قدیمی‌ها که پیکان کار داشتند و پیکان دولوکس. یکی برای مسافرکشی و کار و … بود. یکی برای مهمانی و مصارف خانوادگی. read more

چرا کتاب بخوانیم؟ بخش سی‌و‌چهارم: تا یکی از اولین قضیه‌های هندسه، یعنی خم جردن را با عمق وجود درک کنیم!

پیش نوشت:  شاید این نوشته کمی نامفهوم به نظر برسد. اما کمی صبر داشته باشید. شاید در انتها هم چیزی نفهمیدید، که باز هم کاملا طبیعی است.

۱- قهرمانان دستشویی می‌روند

راستش رو بخواهید، با آدم‌های زیادی صحبت کردم و به الگوهاشون توجه کردم. جوری رفتار می‌کنند، انگار الگوها و اسطوره‌هاشون انسان نیستند! البته این سال‌ها الگوی بسیاری از جوانان، سوپرمنی است که از انسان‌های معمولی موجود (با تعدادی موفقیت) ساخته‌اند. رسانه‌ها هر چقدر کسی (یا چیزی) را بزرگ‌تر کنند چه در جهت بد و چه در جهت بد، می‌توانند دیگر از کوچکترین رفتارهای او خبر بسازند. read more

کی ناراحت می‌شوید؟ و کی خوشحال می‌شوید؟

  • زمستان شده و لباس‌های گرم خود را بیرون می‌آورید، ناگهان ۱۰۰۰ تومان در یکی از جیب‌ها پیدا می‌کنید، قبل از این که بخواهید به آن فکر کنید که به چه دردی می‌خورد، خوشحال می‌شوید ولی وقتی به این که اصلا می‌توان با آن چکار کرد، فکر می‌کنید، غمناک می‌شوید!
  • در تاکسی نشسته‌اید،‌ راننده ۳۰۰ تومان بیش از مقداری که مد نظر شماست درخواست می‌کند. شما ناراحت می‌شوید، عصبانی می‌شوید و حتی ممکن است خشمگین شوید. اگر مهارت شما کم باشد، یک روزتان را که ممکن است ۱۰۰ هزار تومان بیرزد، از دست می‌دهید.
  • در منزل، نشسته‌اید، ناگهان پدرتان سورپرایزتان می‌کند و برایتان یک کادوی ۲۰ هزار تومانی می‌آورد. شما خودتان به شدت پولدارید و این کادو چیز زیادی به شما اضافه نمی‌کند. اما به شدت خوشحالید. ممکن است بگویید همین که به فکرتان بوده خوشحالتان کرده است.
  • در منزل نشسته‌اید و تولدتان است. هر سال پدرتان برایتان کادوی ۲۰۰ هزارتومانی می‌خریده است. امسال برایتان کادوی ۲۰ هزارتومانی می‌خرد. شما ناراحت می‌شوید با این که او باز هم به فکر شما بوده و ممکن است بیشتر زحمت کشیده باشید.
  • درسی را مطالعه می‌کنید. با تمام وجود. نمره‌ای که در آن درس می‌گیرید برابر ۱۷ است، کمتر از نمره‌ای که اطرافیانتان با مطالعه کمتر به دست آورده‌اند. چه حالی دارید؟حال نمره اول را به دست آورده‌اید و بیشتر از افرادی که بیش از شما تلاش کرده‌اند.
  • شما بیکار هستید و منتظر یک کار. کاری با حقوق ماهیانه ۲ میلیون تومان برای شما جور می‌شود. سر از پا نمی‌شناسید. خوشحال و سرحال. می‌روید سر کار و می‌بینید همکار شما که همسطح شماست به خاطر رانت دارد ۴ میلیون می‌گیرد. غمگین می‌شوید.
  • شخصی به دنیا می‌آید، خوشحال می‌شوید، از دنیا می‌رود غمگین می‌شوید. بچه‌ای نبوده، می‌خواهد به دنیا بیاید، اما می‌رود (می‌میرد). در غم فرو می‌روید.
  • با یک نفر دیگر در صندلی عقب تاکسی نشسته‌اید، شما دو  انتخاب دارید، میانه و کنار. با ورود مسافرجدید به تاکسی، بی‌تفاوتید اگر وسط بودید و غمگین‌ می‌شوید اگر کنار نشسته بودید.
  • read more

    آقای چه‌گوارا… من رفیق تو نیستم.

    ۱- در رسای یک مرد بزرگ

    پدر ارنستو چنین می‌نویسد (در مقدمه کتاب خاطرات سفر با موتورسیکلت از ارنستو چه‌گوارا):

    سال 1951 بود، ارنستو عاشق دختری شده بود. من و مادرش فکر می‌کردیم همین‌روزهاست که با آن دختر ازدواج کند، اما یک روز آمد پیش من و گفت:

    – پدر من عزم سفر دارم

    *چقدر طول می‌کشد؟

    – یک سال، شاید هم بیشتر، آخر می‌خواهم کل آمریکای جنوبی را با موتور بگردم. read more

    ما کشته می‌شویم، اما در آمار نیستیم

    نکته مهم: استفاده از موضوعات نظامی برای درک بهتر موضوع هستند و هیچ ربطی با هیچ جای خاصی ندارند. متن هم کاملا گویا است.

    ۱- ماهی سبزی‌پلو سگ است.

    یک ارتش رو در نظر بگیرید. فرمانده ارتش به سادگی می‌شماره و می‌گه ما ۱۰ هزار نفر کشته دادیم، اما پیروز شدیم. این یک افتخار برای فرمانده ارتشه. جالبه که حتی تعداد کشته‌‌ها رو رند هم می‌کنه، حالا ۶۰ تا زیاد، ۱۰۰ تا کم. اما برای اون ده هزار نفر و خانواده‌هاشون چی؟ هر کدوم از اون ده‌‌هزار نفر یک زندگی و یک خانواده از بین رفته. سوال اینه که وقتی داری در مورد موفقیت صحبت می‌کنی، داری به عنوان یکی از اون ده هزار نفر حرف می‌زنی یا از دید فرمانده ارتش؟ read more

    هشدار به یزدان: ما گول می‌خوریم و باز هم گول می‌خوریم. مواد لازم: یک رسانه خوب.

    یزدان برای نوشته «ما زود فراموش می‌کنیم، در کمتر از یک چشم به هم زدن» یک دیدگاهی گذاشته بود:

    میثم جان سلام. یه مدت نبودی و ما مشتاق دیدار. خوشحالم دوباره مینویسی و مستفیذ میکنی مارو.همون وسطهای خوندن این مطلبت بغض کردم. انگار داشتی از من میگفتی. با تمام وجود درک میکنم. نابرابری همیشه هست، بوده و خواهد بود. همیشه به کسایی که تونستن خودشون رو از این نابرابری های جدا کنند و گلیم خودشونو کشیدن بیرون آفرین میگم و غبطه میخورم. اما همه که مثل هم نیستن، همه ما متفاوتیم و هرکسی یه شخصیتی داره، بعضیا خیلی عاقلانه تر رفتار میکنن و بعضیام مثل من شاید کمتر عاقلانه رفتار کردند. بعضیا تلاش و پشتکار تو ذاتشونه و عده ای کمتر. همه که شرایط مالی شون مهیا نیست. همه که تو جاهای با امکانات بدنیا نیومدن، خیلیا مثه من تو روستا(که تا دبیرستان حتی نمیدونست کتاب غیر درسی چیه؟؟!!) از اون به بعد هم که براساس همون تفکرات روستایی و شاید تربیت خانوادگی و جبر محیطی چندان مطلب جالبی وجود نداشت. نه خودم فهمیدم و نه کسی بود که بگه راه و چاهو…همیشه خوب می نوشتم، شعر ، داستان، انشاء مدرسه و…اما هیچوقت کسی نگفت بیا عزیزم این راهته و برو از مسیر زندگیت لذت ببر…تا چشم وا کردم دیدم دوتا مدرک یکی لیسانس و یکی فوق لیسانس تو دستمه، اما نه دوستشون دارم و نه چیزی ازشون فهمیدم. این همه سال حتی رویاها و آرزوهامم مردن، تا دلت بخواد کتاب انگیزشی و موفقیت و ….خوندم. اما انگار هربار که میخونم یه وجب بیشتر فرو م read more

    می‌توان خوب بود، حتی در سخت‌ترین مشاغل

    دیروز پیامی به دستم رسید که آقای محمدرضا رضائی از اعضای خوب حراست دانشگاه صنعتی شریف فوت شده‌اند. چنان بهتم زد و به فکر فرو رفتم که داشتم ناراحتیش رو با ناراحتی از فوت اقوام مقایسه می‌کردم. این موضوع در کنار فوت مادر یکی از نزدیک‌ترین دوستانم اساسی جمعه من رو حزن آمیز کرد. موضوع اینه که من طی ۱۱ سالی که شریف بودم، حداقل هفته‌ای یکی دو بار ایشون رو می‌دیدم و تقریبا یادم نمی‌آد که بدون خنده و خوش‌وبش از پیشش گذشته باشم. read more

    ما زود فراموش می‌کنیم، در کمتر از یک چشم به هم زدن

    هدفم از این بخش و توضیحات اضافی در چند بخش دیگه گفتگو در مورد یک دیدگاه از «ال» هستش.

    من عاشق کتاب خوندن هستم اما وقتی که در زندگی مشگلی پیش میاد و می ببینم که ادم های که مطالعه نمی کنند بهتر با این مشکل رو به رو می شن خودم رو تنبیه می کنم و کتاب نمی خونم اما باز دوباره به سراغ کتاب خوندن میام و تنها چیزی که به من آرامش می ده خوندن کتاب است. read more

    توهم توسعه (۱)

    این موضوع به نظرم خیلی موضوع جالبی می‌آد. من شخصا خیلی به این مباحث فکر کرده و بودم، اما کتابی به تورم نخورده بود که در این مورد بخونم. دیدم در این مورد بحث‌های زیادی شده. از جمله این مقاله دکتر رضا داوری اردکانی. قبل از ایشون هم مطالعات جالبی در مورد ارتباطش با سدسازی و … رخ داده بود. اما با خودم داشتم فکر می‌کردم نکنه ما در دنیای تکنولوژی هم دچار این توهم توسعه شدیم؟ ۴ تا حرکت از اون سمت رو این سمت کپی می‌کنیم و بعد اسمش رو می‌گذاریم استارتاپ و کلی هم احساس افتخار می‌کنیم. البته که این‌ها نیاز هستند و خیلی خوبه. اما راستش رو بخواهید در خیلی از شرکت‌های به اصطلاح تولیدی و پیشرفته هم دارم کپی‌برداری می‌بینم. جالب اینجاست که سواد رو در حفظ بودن کارهای احمقانه دیگران می‌دونن. read more