(پاسخ به) کدام را ترجیح می‌دهید؟ یک هفته کار (روزی ۱۵ ساعت) یک هفته استراحت یا هر روز ۸ ساعت؟

پیش نوشت: توصیه می‌کنم قبل از مطالعه نوشته‌های

«کدام را ترجیح می‌دهید؟ یک هفته کار (روزی ۱۵ ساعت) یک هفته استراحت یا هر روز ۸ ساعت؟»

«خوش‌به‌حال/بدبخت ساعت‌مزدها و عاشقان‌کار»

را بخوانید و در دیدگاه هم نظر خودتان را بنویسید. بعد ادامه را بخوانید.

خواستم در این سری از نوشته‌ها یکی از آفات خوب شدن محیط کار را توصیف کنم. از دید بسیاری رویایی خواهد بود که یک هفته را تمام کار کنند و یک هفته را کامل به استراحت،‌ تفریح و سفر بپردازند. البته بسیاری نیز با توجه به محدودیت‌ها این موضوع را نپسندیدند،‌ که می‌توانند بازگردند و پاسخ خود را در صورت عدم وجود یک محدودیت (مثل فرزند یا پدر و مادر) بیان کنند. بیشتر ...

فتح یک تپه برای فاتح اورست افتخار و انگیزشی ندارد!

۱- کودکی تا بعد از دانشگاه

کمی به یادگیری‌های دوره کودکی و ذوق و شوق پدر و مادر و خود کودک تفکر کنید. بچه در عرض شش ماه بیناییش را توسعه می‌دهد، ظرف ۵ ماه نشستنش را، ظرف چند ماه چهاردست‌و پا رفتن‌را، ظرف چند ماه، حرف‌زدن‌را، راه‌رفتن‌را، دویدن را، خواندن‌را،‌ نوشتن‌را،‌ کلاسی به کلاس دیگر رفتن را، دوره‌ای به دوره دیگر رفتن را، قبولی کنکور،‌ گرفتن مدرک،‌نوشتن تز و … بیشتر ...

خیلی اوقات منطقی بودن یا انتظار منطق، غیر منطقی است (هزینه)

رضا محمدی، در  «جمله «چرا کتاب بخوانیم؟ بخش سیزدهم: تا یاد بگیریم، درخت همیشه سبز بی بَر و بار است.» دیدگاهی رو مطرح کرد که اگرچه در مورد نوشته‌های من در حوزه کتاب‌خوانی بود، اما موضوع پشتش (که در پاسخ کوتاهم هم مشخصه) به شدت برای من جذاب و چالش‌برانگیز بوده. این که

منطقی بودن خیلی از اوقات منطقی نیست. بیشتر ...

خوش‌به‌حال/بدبخت ساعت‌مزدها و عاشقان‌کار

پیش نوشت: توصیه می‌کنم قبل از مطالعه این نوشته،

«کدام را ترجیح می‌دهید؟ یک هفته کار (روزی ۱۵ ساعت) یک هفته استراحت یا هر روز ۸ ساعت؟»

را بخوانید و در دیدگاه هم نظر خودتان را بنویسید. در بخش بعد همین سلسله نوشته سعی می‌کنمم این موضوع را کمی تحلیل کنم.

۱- نخند، رو نده،‌ خوب کار نکن وگرنه سوارت می‌شن

حتما شما هم این جوک رو شنیدید که طرف می‌گه: بیشتر ...

شما چه نقشی دارید؟ یا کدام نقش را می‌پسندید، کت شلوار پوش حرف زن، یا کسی که ماشین را هل می‌دهد؟

۱- کت و شلوار را در بیاورید

من در خیلی از شرکت‌ها و سازمان‌ها رفته‌ام و متاسفانه با مورد عجیبی مواجه شده‌ام. مخصوصا جامعه تحصیل‌کرده دوست دارند از روش‌های علمی حرف بزنند و در کنارش هم غری، آهی، نِقی و من‌می‌دونم نمی‌شه‌ای سر دهند! البته این جا امن‌ترین جای ممکن در یک سازمان است، چون وقتی همه چیز به فنا رود که تو قبلا پیش‌بینی کرده‌بودی نمی‌شود و اگر هم کار کمی پیش رود، منت تو بر سر آن‌هاست که ببین من چقدر خوبم که کار شما را پیش بردم، حالا به من جایزه دهید. بیشتر ...

کدام را ترجیح می‌دهید؟ یک هفته کار (روزی ۱۵ ساعت) یک هفته استراحت یا هر روز ۸ ساعت؟

با توجه به این که خیلی از اوقات برای بسیاری از ما موقعیت‌های مختلفی پیش می‌آید، بهتر است کمی بهتر خودمان را بشناسیم (هر چند این شناخت ممکن است در طی زمان تغییر کند و حتی تاریخ مصرفش بگذرد)، با این حال دوست دارم استدلال دیگران و نحوه تفکر دیگران را در مورد چگونه کار کردن بدانم، بدانم چرا و چگونه دوست دارید کار کنید. بیشتر ...

دوستانی که از طریق ایمیل با هم در اتباط بوده‌ایم … پیگیر باشید!

۱- نگران نباشید، من صریح هستم!

راستش من خوشبختانه دوستان زیادی دارم که از طریق وبلاگ،‌ دوستان، دانشگاه یا محیط‌های کاری که توی اون‌ها بودم باهاشون آشنا شدم.  سعی می‌کنم اون‌ها رو در حد زمان و توانم کمک کنم، اما یک مشکلی که وجود داره اینه که اون‌ها ایمیل پیگیری رو نشانه پررویی یا وقت گرفتن از من می دونن، در صورتی که چنین چیزی نیست. بیشتر ...

آیا سکوت و آرامش نماد متانت است؟ در پاسخ به فکر کنم نیما (همچنین جعفر سیرجانی)

۱- یک داستان کم‌ربط بامزه

من از دوره راهنمایی یک خوره بازی کامپیوتری بوده‌ام (تا همین ۲ سال پیش هم بودم و این روزها اگر دوستی باشد هم استقبال می کنم و با هم بازی می‌کنیم). خیلی از بازی‌هایی که تازه می‌آمد یا رفتنشان سخت بود را می‌سپردند به من. شاید برخی از بازی ها را من برای اولین بار در شهر و استان تا انتها رفته باشم (البته افتخار زیادی هم ندارد). یکی از رقابت‌های ما هم اتمام بازی در سریع‌‌ترین زمان ممکن بدون تقلب بود. رکوردهای خوبی داشتم مثل ۷.۵ دقیقه برای قارچ‌خور یا ۳۸ دقیقه برای شیبنوبی و … بیشتر ...

نکاتی برای کتاب‌خوانی: اثر شگرف کتاب‌هایی که حتی نام و نویسنده آن هم خاطرمان نیست.

۱- پروژه گوتنبرگ

فکر می کنم سال ۱۳۸۳ بود که با پروژه گوتنبرگ آشنا شدم، سال‌ها بود که کتاب‌های زبان اصلی کمی در دسترسم بود، بیشتر کتاب‌های ریاضی و فیزیک را در زبان اصلیشان خوانده بودم، اما همیشه برایم دوست داشتنی بود که کتاب‌های اصیل و خوب را به زبان انگلیسی گیر بیاورم، نه وبلاگ‌ها، نه سایت‌هایی که کتاب مجانی می‌گذاشتند و نه آدرس مشخصی … هیچ کدام در دسترس نبودند. تا این که با پروژه گوتنبرگ آشنا شدم، حس و حالم شبیه اسکروچ بود که در سکه‌ها طلا شیرجه میزد (عکس بالا)، مثل آدم گرسنه قحطی‌زده‌ای بودم که در انبار غذا افتاده بود، این کتاب را می‌خواندم و آن یکی را، با توجه به فرمتی که کتاب‌ها داشتند، آن‌ها را با فونت ریز روی کاغذ پرینت می‌گرفتم و می‌خواندم. در حدی پرینت می‌گرفتم که سهمیه‌ پرینتم تمام می‌شد و دست به دامان دوستانم می‌شدم. یادش بخیر، مسئول سایت مرا قاتل پرینتر می‌خواند و همیشه حواسش به من بود. بیشتر ...