مروری بر کوتاه‌ترین داستان دنیا

برای فروش، کفش‌های نوزاد، پوشیده نشده.

For sale: baby shoes, never worn

داستان فوق را بسیاری کوتاه‌ترین و موجز‌ترین داستان تاریخ می‌دانند. این داستان را به یک شرط‌بندی همینگوی نسبت می‌دهند. می‌گویند همینگوی ۱۰ دلار روی میز می‌گذارد و شرط بست که می‌تواند یک داستان را در ۶ کلمه جای دهد. او داستان بالا را روی یک دستمال می‌نویسد و شرط را می‌برد. ادامه نوشته ...

کی ناراحت می‌شوید؟ و کی خوشحال می‌شوید؟

  • زمستان شده و لباس‌های گرم خود را بیرون می‌آورید، ناگهان ۱۰۰۰ تومان در یکی از جیب‌ها پیدا می‌کنید، قبل از این که بخواهید به آن فکر کنید که به چه دردی می‌خورد، خوشحال می‌شوید ولی وقتی به این که اصلا می‌توان با آن چکار کرد، فکر می‌کنید، غمناک می‌شوید!
  • در تاکسی نشسته‌اید،‌ راننده ۳۰۰ تومان بیش از مقداری که مد نظر شماست درخواست می‌کند. شما ناراحت می‌شوید، عصبانی می‌شوید و حتی ممکن است خشمگین شوید. اگر مهارت شما کم باشد، یک روزتان را که ممکن است ۱۰۰ هزار تومان بیرزد، از دست می‌دهید.
  • در منزل، نشسته‌اید، ناگهان پدرتان سورپرایزتان می‌کند و برایتان یک کادوی ۲۰ هزار تومانی می‌آورد. شما خودتان به شدت پولدارید و این کادو چیز زیادی به شما اضافه نمی‌کند. اما به شدت خوشحالید. ممکن است بگویید همین که به فکرتان بوده خوشحالتان کرده است.
  • در منزل نشسته‌اید و تولدتان است. هر سال پدرتان برایتان کادوی ۲۰۰ هزارتومانی می‌خریده است. امسال برایتان کادوی ۲۰ هزارتومانی می‌خرد. شما ناراحت می‌شوید با این که او باز هم به فکر شما بوده و ممکن است بیشتر زحمت کشیده باشید.
  • درسی را مطالعه می‌کنید. با تمام وجود. نمره‌ای که در آن درس می‌گیرید برابر ۱۷ است، کمتر از نمره‌ای که اطرافیانتان با مطالعه کمتر به دست آورده‌اند. چه حالی دارید؟حال نمره اول را به دست آورده‌اید و بیشتر از افرادی که بیش از شما تلاش کرده‌اند.
  • شما بیکار هستید و منتظر یک کار. کاری با حقوق ماهیانه ۲ میلیون تومان برای شما جور می‌شود. سر از پا نمی‌شناسید. خوشحال و سرحال. می‌روید سر کار و می‌بینید همکار شما که همسطح شماست به خاطر رانت دارد ۴ میلیون می‌گیرد. غمگین می‌شوید.
  • شخصی به دنیا می‌آید، خوشحال می‌شوید، از دنیا می‌رود غمگین می‌شوید. بچه‌ای نبوده، می‌خواهد به دنیا بیاید، اما می‌رود (می‌میرد). در غم فرو می‌روید.
  • با یک نفر دیگر در صندلی عقب تاکسی نشسته‌اید، شما دو  انتخاب دارید، میانه و کنار. با ورود مسافرجدید به تاکسی، بی‌تفاوتید اگر وسط بودید و غمگین‌ می‌شوید اگر کنار نشسته بودید.
  • ادامه نوشته ...

    چقدر با دن کیخوته احساس نزدیکی می‌کنید؟

    وقتی گای‌کاوازاکی داشت درس‌های کارآفرینی را در دانشگاه استنفورد می‌داد، یک موضوع خیلی جالبی رو مطرح می‌کرد (نقل به مضمون):

    سعی کنید هر استارتاپی که می‌خواهید راه بیندازید با یک خانم مشورت کنید. چرا؟ به خاطر این که آقایان دوست دارند نابود کنند! هدفشان از ایجاد یک استارتاپ (یا انگیزه اصلی آن‌ها) از بین بردن شرکت دیگر است. مثلا یک شرکتی می‌زنم که گوگل را نابود کند، یک کاری می‌کنم یاهو فلان شود. اما خانم‌ها معمولا در مباحث بیزنیسی کمتر به رقابت فکر می‌کنند. چون رویکرد اصلی آن‌ها رقابت‌‌ نیست. ادامه نوشته ...

    کتاب چیست؟ مروری بر تعریف و مفهوم «کتاب»

    این نوشته را اولین بخش از فصل دوم کتاب‌خوانی می‌دانم. اگرچه برخی از بخش‌های انتخابی فصل قبل هنوز مانده است.

    ۱- نگاهی به تعریف و تاریخ

    تعاریف مختلفی از مفهوم کتاب عرضه شده است. مثلا ویکیپدیا:

    کتاب مجموعه‌ای از صفحات نوشته‌شده، مصور، چاپ‌شده یا صفحات خالی (صفحه سفید و نانوشته)؛ ساخته‌شده از جوهر، کاغذ (ورق)، پوست حیوانات یا مواد دیگر (چسب، نخ و…) است که معمولاً از یک طرف یا سمت به یکدیگر محکم شده یا متصل می‌گردند. هر برگه در کتاب، ورق و هر سمت یا روی هر ورق، صفحه نامیده می‌شود. ادامه نوشته ...

    آقای چه‌گوارا… من رفیق تو نیستم.

    ۱- در رسای یک مرد بزرگ

    پدر ارنستو چنین می‌نویسد (در مقدمه کتاب خاطرات سفر با موتورسیکلت از ارنستو چه‌گوارا):

    سال 1951 بود، ارنستو عاشق دختری شده بود. من و مادرش فکر می‌کردیم همین‌روزهاست که با آن دختر ازدواج کند، اما یک روز آمد پیش من و گفت:

    – پدر من عزم سفر دارم

    *چقدر طول می‌کشد؟

    – یک سال، شاید هم بیشتر، آخر می‌خواهم کل آمریکای جنوبی را با موتور بگردم. ادامه نوشته ...

    ما کشته می‌شویم، اما در آمار نیستیم

    نکته مهم: استفاده از موضوعات نظامی برای درک بهتر موضوع هستند و هیچ ربطی با هیچ جای خاصی ندارند. متن هم کاملا گویا است.

    ۱- ماهی سبزی‌پلو سگ است.

    یک ارتش رو در نظر بگیرید. فرمانده ارتش به سادگی می‌شماره و می‌گه ما ۱۰ هزار نفر کشته دادیم، اما پیروز شدیم. این یک افتخار برای فرمانده ارتشه. جالبه که حتی تعداد کشته‌‌ها رو رند هم می‌کنه، حالا ۶۰ تا زیاد، ۱۰۰ تا کم. اما برای اون ده هزار نفر و خانواده‌هاشون چی؟ هر کدوم از اون ده‌‌هزار نفر یک زندگی و یک خانواده از بین رفته. سوال اینه که وقتی داری در مورد موفقیت صحبت می‌کنی، داری به عنوان یکی از اون ده هزار نفر حرف می‌زنی یا از دید فرمانده ارتش؟ ادامه نوشته ...

    هشدار به یزدان: ما گول می‌خوریم و باز هم گول می‌خوریم. مواد لازم: یک رسانه خوب.

    یزدان برای نوشته «ما زود فراموش می‌کنیم، در کمتر از یک چشم به هم زدن» یک دیدگاهی گذاشته بود:

    میثم جان سلام. یه مدت نبودی و ما مشتاق دیدار. خوشحالم دوباره مینویسی و مستفیذ میکنی مارو.همون وسطهای خوندن این مطلبت بغض کردم. انگار داشتی از من میگفتی. با تمام وجود درک میکنم. نابرابری همیشه هست، بوده و خواهد بود. همیشه به کسایی که تونستن خودشون رو از این نابرابری های جدا کنند و گلیم خودشونو کشیدن بیرون آفرین میگم و غبطه میخورم. اما همه که مثل هم نیستن، همه ما متفاوتیم و هرکسی یه شخصیتی داره، بعضیا خیلی عاقلانه تر رفتار میکنن و بعضیام مثل من شاید کمتر عاقلانه رفتار کردند. بعضیا تلاش و پشتکار تو ذاتشونه و عده ای کمتر. همه که شرایط مالی شون مهیا نیست. همه که تو جاهای با امکانات بدنیا نیومدن، خیلیا مثه من تو روستا(که تا دبیرستان حتی نمیدونست کتاب غیر درسی چیه؟؟!!) از اون به بعد هم که براساس همون تفکرات روستایی و شاید تربیت خانوادگی و جبر محیطی چندان مطلب جالبی وجود نداشت. نه خودم فهمیدم و نه کسی بود که بگه راه و چاهو…همیشه خوب می نوشتم، شعر ، داستان، انشاء مدرسه و…اما هیچوقت کسی نگفت بیا عزیزم این راهته و برو از مسیر زندگیت لذت ببر…تا چشم وا کردم دیدم دوتا مدرک یکی لیسانس و یکی فوق لیسانس تو دستمه، اما نه دوستشون دارم و نه چیزی ازشون فهمیدم. این همه سال حتی رویاها و آرزوهامم مردن، تا دلت بخواد کتاب انگیزشی و موفقیت و ….خوندم. اما انگار هربار که میخونم یه وجب بیشتر فرو م ادامه نوشته ...

    چرا زیاد از کتاب صوتی استقبال نمی‌کنم؟

    این روزها که کتاب صوتی به شدت فراوون شده و به خاطر سادگیش و جذابیتش برای دانلود، خیلی روی بورسه، بارها و بارها من رو وسوسه کرده تا بخرم و گوش کنم.

    من قبل از اون به شدت برای گوش کردن سخنرانی‌های آدم‌هایی که دوستشون داشتم یا تکرار چیزهایی که بلد بودم استفاده می‌کردم. کلی هم شعر و پادکست رو هم با گوشیم گوش کردم. اما واقعا نتونستم با گوش کردن کتاب‌های صوتی رمان، علمی و انرژی‌بر کنار بیام. ادامه نوشته ...

    می‌توان خوب بود، حتی در سخت‌ترین مشاغل

    دیروز پیامی به دستم رسید که آقای محمدرضا رضائی از اعضای خوب حراست دانشگاه صنعتی شریف فوت شده‌اند. چنان بهتم زد و به فکر فرو رفتم که داشتم ناراحتیش رو با ناراحتی از فوت اقوام مقایسه می‌کردم. این موضوع در کنار فوت مادر یکی از نزدیک‌ترین دوستانم اساسی جمعه من رو حزن آمیز کرد. موضوع اینه که من طی ۱۱ سالی که شریف بودم، حداقل هفته‌ای یکی دو بار ایشون رو می‌دیدم و تقریبا یادم نمی‌آد که بدون خنده و خوش‌وبش از پیشش گذشته باشم. ادامه نوشته ...

    فرزندم ما همه متهمیم

    دو سه شب پیش، برای آوردن ماشین به داخل پارکینگ، حدود ۲ ساعت تقلا کردم. تا این که یک همسایه آمد و کمک کرد. متاسفانه، کسی به فکر کوچه ما نبود و البته همچنان برای عبور خودرو مناسب نیست. من این روزها  زیاد می‌شنوم و می‌خوانم که در مورد غافلگیر شدن سازمان پیشگیری و مدیریت بحران و سایر نهادهای شهرداری، علی‌رغم پیش‌بینی آب و هوا طعنه‌ها می‌زنند. واقعا به نوعی هم حق دارند. از بودجه ۳۰ میلیاردی برای برف‌روبی، از این همه سازمان و ارگان که برای این موضوع پول می‌گیرند در موقعی که باید، عکس‌العمل متناسبی نمی‌بینیم. ادامه نوشته ...