آقای چه‌گوارا… من رفیق تو نیستم.

۱- در رسای یک مرد بزرگ

پدر ارنستو چنین می‌نویسد (در مقدمه کتاب خاطرات سفر با موتورسیکلت از ارنستو چه‌گوارا):

سال 1951 بود، ارنستو عاشق دختری شده بود. من و مادرش فکر می‌کردیم همین‌روزهاست که با آن دختر ازدواج کند، اما یک روز آمد پیش من و گفت:

– پدر من عزم سفر دارم

*چقدر طول می‌کشد؟

– یک سال، شاید هم بیشتر، آخر می‌خواهم کل آمریکای جنوبی را با موتور بگردم. read more

۱- چرا کتاب بخوانیم؟ بخش بیست و یکم: مشاهده دیدنی‌ها و شنیدن آواهایی که دیگر نیستند.

۱- آرزو

اگر کمی فیلم ببینید، داستان بخوانید یا در گذشته تجسس کنید، می‌بینید که بشر دو سه آرزوی سفید (در مقابل فتح جهان و … که سیاهند) داشت.

یکی کیمیاگری، یعنی تبدیل اشیاء کم ارزش به پر ارزش. به نظر من امروزه بشر به کیمیاگری به معنای واقعی آن رسیده! فقط یک نگاه به گوشی،‌ الماس مصنوعی، چیپ‌های مصنوعی و اینترنت بکنید، متوجه می‌شوید که خیلی هم موفق بوده است (بخش‌های انتهایی «چرا کتاب بخوانیم» را در نقشه راه ببینید، یک بخش با همین موضوع خواهیم داشت). read more