جوشاندن سر سگ در دیگ و بچه خرخون

۱- جوشاندن سر سگ در دیگ خود

یکی از اقوام دوست‌داشتنی ما که همین دو سال پیش مرحوم شد (داستان جالبی داره که دوست دارم مفصل در موردش بنویسم)، یک مرغداری بسیار بزرگ (۴۰ هزارتایی)‌ داشت. وقتی سر مزرعه‌اش می‌رفتم و  اهاش حرف می‌زدم، می‌پرسیدم: «حال مرغات چطوره؟» می‌گفت: «همه از من یک جواب می‌شنون، مرغ‌ها عالین!». گفتم یعنی همیشه یک جواب رو می‌دی؟ گفت آره. تا دوستا خوشحال شن و دشمنا ناراحت!
همون سال بود که به خودم اومدم و دیدم، هر کی می‌شناسم داره از وضع بدش ناله می‌کنه. پس کیه که می‌ره فلان مسافرت؟ کیه که این همه خونه و ماشین می‌خره؟ کمی که تحقیق کردم، فهمیدم، مردم مرتب می‌گن من وضعم بده، یا وقت ندارم، تا یک وقت اگر دیگری اومد ازش چیزی بخواد (پول یا زمان)، خودش شرم کنه و نیاد! read more

دختر: بهترش رو دیدم، ما: بدترش رو هم دیدیم

۱- بهترش رو هم دیدم

یادم نیست این رو از کجا خوندم، اما یک جایی نوشته بود:

دخترتون (یا پسرتون) رو به بهترین رستوران‌ها ببرید، بهترین تئاتر‌ها، بهترین مکان‌ها ببرید. تا یک شخص نیاد با یکی از این‌ها (که در حالت عادی یک چیز خیلی کم‌اهمیته) دل دخترتون (یا پسرتون) رو ببره. این کار  یک بار هم انجام بشه کافیه. read more

چرا کتاب بخوانیم؟ بخش شانزدهم: تا یاد بگیریم چه زمانی، چگونه و برای چه قضاوت کنیم.

مشکل اغلب ما این است که فکر می‌کنیم قضاوت مثل تصویر بالاست:

با صدای نرم چکش چوبی روی سندان چوبی، حکم صادر می‌شود و ما بی‌آنکه از حکم محکوم تاثیری بگیریم، می‌رویم سراغ حکم بعدی. در یک چکش زدن، حرف می‌زنیم و یک نفر را محکوم می‌کنیم، و/یا یک نفر را تبرئه. همه هم به حکم ما احترام می‌گذارند. read more