آقای چه‌گوارا… من رفیق تو نیستم.

۱- در رسای یک مرد بزرگ

پدر ارنستو چنین می‌نویسد (در مقدمه کتاب خاطرات سفر با موتورسیکلت از ارنستو چه‌گوارا):

سال 1951 بود، ارنستو عاشق دختری شده بود. من و مادرش فکر می‌کردیم همین‌روزهاست که با آن دختر ازدواج کند، اما یک روز آمد پیش من و گفت:

– پدر من عزم سفر دارم

*چقدر طول می‌کشد؟

– یک سال، شاید هم بیشتر، آخر می‌خواهم کل آمریکای جنوبی را با موتور بگردم. بیشتر ...