آیا در جبهه جنگ با داعش مذاکره می‌کنید؟ با افکار منفی خود هم همان کار را بکنید (۲)

در بخش اول همین نوشته «آیا در جبهه جنگ با داعش مذاکره می‌کنید؟ با افکار منفی خود هم همان کار را بکنید. » سعید دیدگاهی رو مطرح کرد که نشان می‌داد من نتونسته بودم منظور اصلی خودم رو به خوبی مطرح کنم. سعیده گفت:

به شخصه به رفتار استیو جابز بعنوان تنها راه گرداندن مجموعه خلاق و موفقی مانند اپل اعتقاد ندارم. تیمی که دارای یک رهبر و منتور هستند قطعا بهتر کار می کنند. read more

آیا در جبهه جنگ با داعش مذاکره می‌کنید؟ با افکار منفی خود هم همان کار را بکنید.

۱- کان‌ذن‌ریو

فکر می‌کنم حدود ۵ سالم بود که برادرهایم به باشگاه می‌رفتند. من هم بچه بودم و با کلی گریه و خواهش خواستم که من را هم در آن کلاس ثبت نام کنند. بعد فهمیدم که آن کلاس، باشگاه کاراته به سبک کان‌ذن‌ریو بود. جالبه بدونید موسس این سبک یک ایرانیه!

یکی از کارهایی که استادمون از ما می‌خواست انجام ذن بود.تعریفی که از ویکی‌پدیا می‌تونم براتون از ذن بیارم می‌شه: read more

مدفوع را هم نزنید! یا دفنش کنید یا حرکت کنید. فقط از مسئولیت فرار نکنید.

۱- مدفوع را هم نزنید

نمی‌دانم این اصطلاح را از کتابی خوانده‌ام یا خودم ابداع کرده‌ام. اما وقتی کسی یک موضوع ناراحت کننده را مرتب در حضور اطرافیان تکرار می‌کند، من این اصطلاح را به کار می‌برم. از دید بسیاری، من آدم سنگدلی هستم، که حاضر نیست به درد دل دیگران گوش کند.

اما واقعا چه چیزی از هم زدن مدفوع گیر شما می‌آید؟ درد دل کردن پیش دیگران بهانه‌ای برای این کار است. توهم سبک شدن هم، چنین است. توجه داشته باشید اگر زخمی روی بدنتان است،‌ باید تحملش کنید، لزومی ندارد مرتب آن زخم را باز کنید تا دیگران هم بفهمند و برای شما دلسوزی کنند. هم نزنید… read more

هنر بله گفتن یا هنر نه گفتن

گاهی این بحث پیش می‌آید که انسان باید هنر نه گفتن را بلد باشد، متمم هم بحث‌هایی در این زمینه داشته است. همچنین کتاب‌هایی هم در این حوزه نوشته شده است (مثل کتاب جنا کمپ).

این روزها بارها و بارها در درخواست‌های کاری و شغلی دیگران نه می‌گویم. حتی کلی پیشنهاد سرمایه‌گذاری که شاید سال‌های قبل آٰزویش را داشتم رد می‌کنم. read more

داستان برگ چغندر و ریاضی

یکی از اقوام ما به نام رَحمت (من عمورحمت صداش می‌کردم) صاحب یک مرغ‌داری نسبتا بزرگ و یک مزرعه نسبتا کوچک بود. کمی شاکی بود. یک داستانی را برای من تعریف کرد که نمی‌دانم از کجاست؟ او داستان دو دوست را روایت می‌کرد، که قصد داشتند به صورت شراکتی یک تجارتی را با هم راه بیندازند. نامشان را اصغر و اکبر می‌گذارم. read more