مدفوع را هم نزنید! یا دفنش کنید یا حرکت کنید. فقط از مسئولیت فرار نکنید.

۱- مدفوع را هم نزنید

نمی‌دانم این اصطلاح را از کتابی خوانده‌ام یا خودم ابداع کرده‌ام. اما وقتی کسی یک موضوع ناراحت کننده را مرتب در حضور اطرافیان تکرار می‌کند، من این اصطلاح را به کار می‌برم. از دید بسیاری، من آدم سنگدلی هستم، که حاضر نیست به درد دل دیگران گوش کند.

اما واقعا چه چیزی از هم زدن مدفوع گیر شما می‌آید؟ درد دل کردن پیش دیگران بهانه‌ای برای این کار است. توهم سبک شدن هم، چنین است. توجه داشته باشید اگر زخمی روی بدنتان است،‌ باید تحملش کنید، لزومی ندارد مرتب آن زخم را باز کنید تا دیگران هم بفهمند و برای شما دلسوزی کنند. هم نزنید… read more

دیوانه‌وار و کودکانه شاد باشید، بزرگ‌سالان… نفس کشیدن هم بلد نیستند!

بهانه من برای این نوشته، دیدگاه‌های سارا حق‌بين و علیرضا در نوشته بخش حال‌‌ٍْخوب‌کُنَک!  است. لازم به ذکره که من پاسخ ندادم، بلکه این نوشته  رو از متن اون‌ها الهام گرفتم.

۱- هنر تنفس و خندیدن

ما به آرامی یاد می‌گیریم که نفس‌کشیدن خود را به نحوی کاملا نامحسوس انجام دهیم، بدون حرکت شکم. یاد می‌گیریم که خندیدن‌های بلند را به نیش‌خندهایی تبدیل کنیم که اگر کسی در جمع نبوده باشد، نمی‌داند این نیش‌خند به خاطر شادی است یا از روی تمسخر. read more

فوقِش می‌میرم!

سال‌های خیلی سختی بود (از دید بقیه!)، کلی وضعتون خوب باشه، بهترین امکانات  رو داشته باشی، ۱ سال بعدش، کارگر ساختمون باشی! و بری توی خونه مستاجری! برای چی؟ فقط یک ضمانت ساده بانکی، یک اعتماد. خیلی ساده  است که آدم بگه نه، پدرت  نباید  به دیگران  اعتماد می‌کرد، اما واقعیتش اینه که وضع بازارتوی اون سال‌ها بد بود، افراد بازار، باید  هوای هم رو می‌داشتند. اصلا برام مهم نیست که چرا اونجوری شد، چرا باید سر ما یه همچین بلایی می‌اومد؟ دنبال نصیحت‌ها و حرف‌های احمقانه افراد خودهمه چیزدان نیستم، چون احساس نمی‌کنم ضرر کردیم! ما ژن خوبی داشتیم (نزنید، صبر کنید حرفم رو بزنم)،  سرمایه جمع شده، از رانت و ارث پدری نبود، برای  همین هم توی چندسال دوباره  تونستیم خودمون رو جمع کنیم. حتی توی همون سال‌های به ظاهر بد،  کلی چیز برای خوشگذرونی داشتیم! کاشی‌کاری یاد گرفتم، آهنگری، لوله‌کشی… (اکثر بخش‌های خونه خودم رو توی دوره دکترا، خودم (با کمک پدر) ساختم). ما سه تا (با پدر و مادر)‌ جلوه پیشرفته «چه کسی پنیر مرا جابه‌جا کرد؟» بودیم. read more

بخش حال‌‌ٍْخوب‌کُنَک!

اعتراف می‌کنم، خیلی روزها می‌شد که به اخبار سر می‌زدم تا یک خبر خوب بشنوم، اما متاسفانه سایت‌ها و روزنامه‌های خبری حکم آب شور دریا رو داشتند،‌ نه تنها تشنگیت رو بیشتر نمی‌کردند،‌ بلکه عطشت رو هم بیشتر می‌کردند. فقط اخبار بدتر و بدتر می‌شد، حتی اگر خبر خوبی بود، اونقدر توش اگر و اما می‌اومد، اونقدر تحلیل‌های احمقانه و کامنت‌های احمقانه زیاد بود که آدم حس می‌کرد یکم زهر خورده و برگشته. این طور نبود که بری اون‌ها رو بخونی و برگردی پر انرژی سراغ کارت.جاهایی هم که خوب می‌گفتند (مثل تلویزیون توی یک دوره خاص)، اونقدر دروغ تحویلت می‌دادند، که تو احساس خوب بهت دست نمی‌داد، بیشتر حسش از نوع احمق حساب شدن بود! read more

یا مثل آدم زندگی کن و لذت ببر، یا بمیر!

زن و شوهری بودند که مرتب با هم دعوا می‌کردند، سر غذا، خانواده شوهر،‌ خواسته‌های همسر! می‌دانید نکته جالب کار کجا بود؟ آن‌ها ۷ سال برای رسیدن به هم تلاش کرده بودند! ۷ سال با خانواده‌های خود برای رسیدن به هم مبارزه کرده بودند. دعوا به شدت زیاد بود. من (به دلایلی) به عنوان میانجی به آن‌ها پیوستم. با آرامش خاصی گفتم: خب جدا شید! همه من را آورده بودند تا میانجی و آشتی‌دهنده آن‌ها شوم، اما راه‌کارم این بود که جدا شوند. read more

مرا از خوردن شیر، شرمی نیست. نگاهی به نگاه عاقل اندر سفیه

کدامیک از شما در کودکی جایتان را خیس نکرده‌اید؟ الان چه؟ ادرار نمی‌کنید؟

ما در کودکی هم شیر می‌خوردیم، الان هم می‌خوریم. شرمی در آن هست؟

در کودکی راه می‌رفتیم، الان هم راه می‌رویم، چه مشکلی هست؟

کودکی را با بازی گذراندیم… چه مشکلی در بازی هست؟

راستش بعضی مواقع خیلی دلم می‌گیره، از آدم‌هایی که دوست دارند با حذف کارهای طبیعی دوران کودکی خودشون رو بزرگ نشون بدن! حتما شنیده‌اید که می‌گویند (منبعش رو نمی‌دونم، توی ذهنم بود): read more

شبیه آن سربازی نباشیم که در مانور، مجروح شد!

این سال‌ها اونقدر درگیر سیاست بودیم،‌ اونقدر در نزاع‌های سیاسی به کار گرفته شدیم، که زندگی عادی یادمان رفته است. آنقدر به ایرادگیری از حزب‌ و جهت مخالف مشغول بوده‌ایم یا مشغول نگاه داشته شده‌ایم که فراموش کرده‌ایم این مسائل فقط در زمان انتخاب مهم است. نباید نگاه ما به زندگی را تغییر دهند. read more

دوست دارید حالتون خوب بشه؟ این ویدیو رو ببینید.

بعضی مواقع مخصوصا وقتی اخبار بد رو می‌شنوه،‌ احساس حقارت بهش دست می‌ده، کشورش رو در بند احساس می‌کنه، آدم حالش بد می‌شه، به قول حمید طهماسبی عزیز آدم بهش بر می‌خوره. اگر بخوام یک پیشنهاد بدم که حالتون خوب بشه، دیدن این ویدیو هستش. ویدیوی مصاحبه حسین دهباشی با سید محمد بهشتی. من واقعا حس خوبی بهش دارم. حدود ۱ ساعته و ممکنه حجم زیادی از اینترنت شما رو مصرف کنه. اما می‌ارزه. از این لینک هم می‌تونید برید دانلودش کنید. read more