هشدار به یزدان: ما گول می‌خوریم و باز هم گول می‌خوریم. مواد لازم: یک رسانه خوب.

یزدان برای نوشته «ما زود فراموش می‌کنیم، در کمتر از یک چشم به هم زدن» یک دیدگاهی گذاشته بود:

میثم جان سلام. یه مدت نبودی و ما مشتاق دیدار. خوشحالم دوباره مینویسی و مستفیذ میکنی مارو.همون وسطهای خوندن این مطلبت بغض کردم. انگار داشتی از من میگفتی. با تمام وجود درک میکنم. نابرابری همیشه هست، بوده و خواهد بود. همیشه به کسایی که تونستن خودشون رو از این نابرابری های جدا کنند و گلیم خودشونو کشیدن بیرون آفرین میگم و غبطه میخورم. اما همه که مثل هم نیستن، همه ما متفاوتیم و هرکسی یه شخصیتی داره، بعضیا خیلی عاقلانه تر رفتار میکنن و بعضیام مثل من شاید کمتر عاقلانه رفتار کردند. بعضیا تلاش و پشتکار تو ذاتشونه و عده ای کمتر. همه که شرایط مالی شون مهیا نیست. همه که تو جاهای با امکانات بدنیا نیومدن، خیلیا مثه من تو روستا(که تا دبیرستان حتی نمیدونست کتاب غیر درسی چیه؟؟!!) از اون به بعد هم که براساس همون تفکرات روستایی و شاید تربیت خانوادگی و جبر محیطی چندان مطلب جالبی وجود نداشت. نه خودم فهمیدم و نه کسی بود که بگه راه و چاهو…همیشه خوب می نوشتم، شعر ، داستان، انشاء مدرسه و…اما هیچوقت کسی نگفت بیا عزیزم این راهته و برو از مسیر زندگیت لذت ببر…تا چشم وا کردم دیدم دوتا مدرک یکی لیسانس و یکی فوق لیسانس تو دستمه، اما نه دوستشون دارم و نه چیزی ازشون فهمیدم. این همه سال حتی رویاها و آرزوهامم مردن، تا دلت بخواد کتاب انگیزشی و موفقیت و ….خوندم. اما انگار هربار که میخونم یه وجب بیشتر فرو م بیشتر ...

چرا زیاد از کتاب صوتی استقبال نمی‌کنم؟

این روزها که کتاب صوتی به شدت فراوون شده و به خاطر سادگیش و جذابیتش برای دانلود، خیلی روی بورسه، بارها و بارها من رو وسوسه کرده تا بخرم و گوش کنم.

من قبل از اون به شدت برای گوش کردن سخنرانی‌های آدم‌هایی که دوستشون داشتم یا تکرار چیزهایی که بلد بودم استفاده می‌کردم. کلی هم شعر و پادکست رو هم با گوشیم گوش کردم. اما واقعا نتونستم با گوش کردن کتاب‌های صوتی رمان، علمی و انرژی‌بر کنار بیام. بیشتر ...

فرزندم ما همه متهمیم

دو سه شب پیش، برای آوردن ماشین به داخل پارکینگ، حدود ۲ ساعت تقلا کردم. تا این که یک همسایه آمد و کمک کرد. متاسفانه، کسی به فکر کوچه ما نبود و البته همچنان برای عبور خودرو مناسب نیست. من این روزها  زیاد می‌شنوم و می‌خوانم که در مورد غافلگیر شدن سازمان پیشگیری و مدیریت بحران و سایر نهادهای شهرداری، علی‌رغم پیش‌بینی آب و هوا طعنه‌ها می‌زنند. واقعا به نوعی هم حق دارند. از بودجه ۳۰ میلیاردی برای برف‌روبی، از این همه سازمان و ارگان که برای این موضوع پول می‌گیرند در موقعی که باید، عکس‌العمل متناسبی نمی‌بینیم. بیشتر ...

محمدرضا سرمایه‌دار است و من جان‌دار

جعفر سیرجانی عزیز در «روی سیاهم آرزوست …» یک موضوعی رو مطرح کرد که حق بود و باید بهش توضیح می‌دادم. اما دیدم این توضیح برای همه ممکنه استفاده داشته باشه. بنابراین در پستی جدا می‌گذارمش. توصیه هم می‌کنم بخونیدش، تا بقیه متن رو بهتر متوجه بشید.

سلام میثم عزیز
اول اینکه خیلی ممنونم که مجدد مینویسی.خواستم چند نکته رو خدمتت بگم:
اینکه بهر حال بعد از این غیبت طولانی اومدی و یه پست گذاشتی وبهر حال دلایل غیبتت رو گفتی خیلی خوبه،ولی این کافی نیست!چرا که این صرفا بخش اخلاقی قضیه بود همانطور که خودت مستحضرهستی رابطه ما از چارچوب اخلاق فراتر رفته وما وارد چارچوب های حقوقی شدیم.واین هم بازی هست که خودت شروع کردی ونقشه را ارائه دادی! وگرنه ما کاری بهت نداشتیم:)!برا همین اومدی ویه تعهد رو پذیرفتی اون هم از نوع تعهدات به نتیجه ونه به وسیله!ینی اینکه در هر حال نه تنها اخلاقی موظف هستی حقوقی هم مکلف هستی،که اون پیمانی رو که بستی به پایان برسونی مگر درشرایط خاص مثل فورس ماژور(همون حوادث قهری امثال زلزله و…)… بیشتر ...

در پاسخ به آرش: بنزین رو نریز اونجا که می‌سوزه!

آرش عزیز که از دوستان قدیمی و دوست‌داشتنی من هست، دیدگاهی رو مطرح کرد:

سلام.
اگر هدف نویسنده ای تاثیرگذاری حداکثری بر جامعه باشد، نمی تواند خود را با شرایط موجود وفق ندهد. اینکه در شرایط کنونی تلگرام و چنین فضاهایی نظیر توییتر و اینستاگرام، خانه دوم ایرانیان شده شکی نیست و تنها در صورت استفاده از این فضاهاست که مطالعه کنندگان آن مطلب بالا خواهد رفت و طبعا تاثیر بیشتری نیز خواهد گذاشت. بیشتر ...

روی سیاهم آرزوست، گربه‌های شمع‌به‌دست و نویسنده‌های تک کتاب.

‍‍۱- چهار گربه شمع‌به‌دست

راستش Stith Thompson توی (Motif-index of folk-literature)، داستان زیر رو یکی از افسانه‌های ایرانی-عربی می‌دونه، اما خوب طبق معمول ما مثل خیلی از داستان‌های دیگه، این جریان رو باید یه جورایی به شاه عباس و شیخ‌بهایی نسبت بدیم. به هر حال این داستان چندان به حرفی که می‌خوام بزنم بی‌ربط نیست.

روزی شاهی پیش شیخی رفت و از او خواست تا بگوید اصالت مهم‌تر است یا تربیت؟ شیخ به او گفت اصالت مهم‌تر است. شاه نظرش چیز دیگری بود و برای این که این موضوع را اثبات کند، از شیخ برای یک مهمانی دعوت کرد. به دستور شاه، ۴ گربه شمع در دست آمدند و آن محیط را روشن کردند! شاه گفت دیدی؟    تربیت ما روی این گربه‌ها چگونه اثر کرد؟ دیدی تربیت از اصالت مهم‌تر است؟ بیشتر ...

دعوت به همکاری در یک شرکت خصوصی

دوستان، من فعلا به ۵ انسان با تخصص‌های زیر محتاجم:

۱- لاراول و پایگاه داده

۲- تولید محتوا و مشارکت در شبکه‌های اجتماعی

۳– Graphic and UX

۴- شبکه و لینوکس

۵- JS به خصوص با مشتقات  D3 و GeoJSON خوب کار کرده باشه.

شغل تمام وقت بوده، چالش و حقوقش هم بد نیست. موقعیت کاری هم  در یک شرکت خصوصی واقع در تهران (سعادت‌آباد) است. بیشتر ...

عذرخواهی، تلگرام و تصمیم (نوشته شِبهِ موقت)

سلام بر همگی.

عذرخواهی

این قسمت از نوشته رو دو روز دیگه حذف می‌کنم. چرا که صرفا یک توضیح در مورد وضعیت وبلاگه. تمامی شما دوستان و خوانندگان رو در این وبلاگ و نوشته‌ها شریک می‌دونم، چرا که (بی تعارف) اگر پشتیبانی شما عزیزان نبود به این چیزی که الان شده (از نظر خودم) تبدیل نمی‌شد.

راستش باید تصمیمات بزرگی رو این روزها می‌گرفتم. باید با خیلی از رویاهای کودکی خودم مبارزه می‌کردم. باید با خیلی از واقعیات کنار می‌آمدم، باید با فریب‌های موجود در این دنیا مواجه می‌شدم. یعنی در نظریه می‌دونستم اما اجرا در عمل خیلی سخت بود. اگرچه اثر تصمیمات من ۴ ماه دیگه مشخص خواهد شد. دوست داشتم دل‌مشغولی‌ها رو به حداقل برسونم، فقط در نظر بگیرید مدت زیادی هم هست که کتاب نخوندم! خودم دوست نداشتم در این حال بد، براتون بنویسم. قول می‌دم قوی‌تر برگردم. از طرفی هم به خاطر بی‌نظمی و کم‌کاری معذرت می‌خوام. بیشتر ...

آیا تسلیت گفتن فایده‌ای دارد؟ چکار کنم؟

من دوست داشتم همان شبی که زلزله غم‌انگیز کرمانشاه و مناطق غربی عراق رخ داد، تسلیت می‌گفتم. راستش می‌ترسیدم و هنوز هم می‌ترسم. این موضوع اصلا بهانه خوبی نیست و شاید نقص من است. یعنی آنقدر از حوزه تسلیت و کمک‌های ظاهری دیگران آسیب دیده‌ام که نه راحت می‌توانم به کسی تسلیت بگویم و نه می‌توانم اظهار همدردی کنم! البته که چیز جالبی نیست، سعی می‌کنم این موضوع را رفع کنم. می‌خوام در این نوشته کمی در مورد بحث تسلیت گفتن و کارهایی که در این حوزه می‌توان انجام داد حرف بزنم. بیشتر ...

چرا کتاب بخوانیم؟ بخش سی‌ام: از نظریه توهم کبوتری تا فیزیک مکانیک

۱- کبوتر بال می‌زند تا غذا بخورد

یک موضوعی که من در مورد کتاب همیشه تاکید می‌کنم اینه که ما معمولا نمی‌دونیم چه اثراتی روی ما می‌گذاره! یک گزاره جالبی اول فیلم Mr Nobody گفته می‌شه (نقل به مضمون با کلی افزودنی).

وقتی برای حرکت دادن یک اهرم، دریچه غذا را برای یک کبوتر باز می‌کنید، آن کبوتر یاد می‌گیره که باید اهرم رو فشار بده تا غذا به دست بیاره. اما اگر شما هر ۲۰ ثانیه (یا به تصادف) دریچه غذا رو باز کنید، کبوتر حرکت خاصی را انجام نداده! اول فکر می‌کنه که من چه کاری انجام دادم که مستحق دریافت این غذا شدم؟ بنابراین با خودش فکر می‌کنه احتمالا بال زدنش باعث باز شدن دریچه شده. در صورتی که مقدر شده که هر ۲۰ ثانیه دریچه باز بشه. کبوتر دیگه هر ۲۰ ثانیه بال می‌زنه و در باز می‌شه، بقیه مواردی که باز می‌شه یا نمی‌شه رو هم می‌سپره به تصادف! به این می‌گن، «نظریه توهم کبوتری». بیشتر ...