دیدگاه‌های شما و میثم مدنی کتاب‌خوانی، چرا، چگونه، کتاب بخوانیم، خواندن، داده، داده‌کاوی

دیدگاه‌های شما و من

  • From ال on ما زود فراموش می‌کنیم، در کمتر از یک چشم به هم زدن

    با سلام:
    ممنونم از متن خوبتون. هرچند نیاز به خوندن دوباره اون دارم تا بهتر متوجه بشم. شما در یکی از متن هاتون به کتاب شور زندگی اشاره کردید همون روز اون کتاب رو خریدم و خوندنش رو شروع کردم. خیلی از جاهاش تمام وجودم رو به درد اورد. خیلی جمله هاش نیاز به تکرار چند باره داشت. اما خیلی عجیبه احساس ها و نظراتی که مردم راجع به یک نفر میدن بعد از سال ها و حتی یک قرن تغییر نکرده. تمام کتاب رو که می خوندم مثل کشیدن یک سیگار بود تلخ بود اما دوست داشتی بخونیش. قلبت درد می گرفت اما دوست داشتی ادامه بدی. امروز حرف های قشنگ تری رو بلدم اما هنوز نمی تونم مثل یک ادمی که مطالعه می کنه متفاوت رفتار کنم. کتاب خوندن انتظارم رو از خودم بالا می بره و وقتی خوب عمل نمی کنم احساس می کنم به خودم باختم. تابحال حسش کردید باختن به خودتون رو…
    به هر حال ممنونم از وبلاگتون. همیشه ادم رو به فکر وادار می کنه. من به شخصه شاید هر متنی رو که شما می زارید چندین بار و حتی بعد از روزها دوباره می خونم می گم شاید تو این چند روز اتفاقی افتاده که الان بهتر و با دید متفاوت بهتر بهش نگاه کنم

    Go to comment
    • From میثم مدنی on ما زود فراموش می‌کنیم، در کمتر از یک چشم به هم زدن

      ممنونم. با توجه به رشتتون توصیه می‌کنم حتما، حتما کتاب شور ذهن رو هم بخونید. فکر می‌کنم الان آمادگیش رو داشته باشید. اگر خوندید بگید تا بعدیش رو هم بگم. سرشار از انگیزه و فکرهای نو هست.
      یک موضوعی هست که دوست دارم در آخرین بخش‌ها بگم. اما یک نکته رو از طرف من به خاطر داشته باش. چیزی رو که سریع احساس می‌کنی معلومه اثر بلندمدت نداشته. کتاب خوندن خیلی سریع اثر نمی‌گذاره. حتی با یدونه هم تاثییر نمی‌گذاره، کافیه یکم بگذره از یک تعدادی کتاب رد کنی، بعد با دقت بررسی کنی.
      خیلی چیزها مثل بو می‌مونن. مثل چهره می‌مونن. اگر تغییر بوی دائمی منزل کم کم باشه، آدم تغییرات رو احساس نمی‌کنه، همونطور که افزایش قد رو احساس نمی‌کنه. اما اگر یک بوی متفاوت بپیچه توی خونه، شما در جا متوجه می‌شی. به قطع نمی‌تونی از کتاب که یک تاثیر آرام و بلند مدت داره انتظار داشته باشی تا بوی تغییرات ناشی از اون رو حس کنی.

      Go to comment
  • From یزدان on ما زود فراموش می‌کنیم، در کمتر از یک چشم به هم زدن

    میثم جان سلام. یه مدت نبودی و ما مشتاق دیدار. خوشحالم دوباره مینویسی و مستفیذ میکنی مارو.همون وسطهای خوندن این مطلبت بغض کردم. انگار داشتی از من میگفتی. با تمام وجود درک میکنم. نابرابری همیشه هست، بوده و خواهد بود. همیشه به کسایی که تونستن خودشون رو از این نابرابری های جدا کنند و گلیم خودشونو کشیدن بیرون آفرین میگم و غبطه میخورم. اما همه که مثل هم نیستن، همه ما متفاوتیم و هرکسی یه شخصیتی داره، بعضیا خیلی عاقلانه تر رفتار میکنن و بعضیام مثل من شاید کمتر عاقلانه رفتار کردند. بعضیا تلاش و پشتکار تو ذاتشونه و عده ای کمتر. همه که شرایط مالی شون مهیا نیست. همه که تو جاهای با امکانات بدنیا نیومدن، خیلیا مثه من تو روستا(که تا دبیرستان حتی نمیدونست کتاب غیر درسی چیه؟؟!!) از اون به بعد هم که براساس همون تفکرات روستایی و شاید تربیت خانوادگی و جبر محیطی چندان مطلب جالبی وجود نداشت. نه خودم فهمیدم و نه کسی بود که بگه راه و چاهو…همیشه خوب می نوشتم، شعر ، داستان، انشاء مدرسه و…اما هیچوقت کسی نگفت بیا عزیزم این راهته و برو از مسیر زندگیت لذت ببر…تا چشم وا کردم دیدم دوتا مدرک یکی لیسانس و یکی فوق لیسانس تو دستمه، اما نه دوستشون دارم و نه چیزی ازشون فهمیدم. این همه سال حتی رویاها و آرزوهامم مردن، تا دلت بخواد کتاب انگیزشی و موفقیت و ….خوندم. اما انگار هربار که میخونم یه وجب بیشتر فرو میرم…بعد از سی و اندی سال تازه کم کم خودمو دارم میشناسم، بنظرت ظلم نیست…؟ ما از مشاور هم شانس نداشتیم. یه مشاور داشتیم دبیرستان، میگفت شما خودتونو سرکار گذاشتین برین یه حرفه ایی، صنعتی چیزی یاد بگیرین بدردتون بخوره، از بیسوادی و ناآگاهی مشاور که کاملا مطمئنم و به این ایمان دارم که تو زندگیش حتی یه کتاب مشاوره نخونده و اصلا نمی دونست روانشناسی یعنی چی، در واقع معلم یه درس دیگه بود بخاطر خالی نبودن عریضه گذاشته بودنش مشاور!!هر چند بعدها معلوم شد اگه به حرفش گوش میدادیم و میرفتیم دنبال کار بازار و حرفه و صنعت حالا حداقل شاید از لحاظ مادی وضعیت بهتری داشتیم. بعضی وقت ها از خودم تعجب میکنم و بشدت متنفر میشم از اینکه اون همه استعداد هوش رو تو ادبیات و نوشتن نمی دیدم و عوضش رفتم رشته ریاضی، جایی که باید کلی تقلا می کردم تا بتونم یه نمره قابل قبول کسب کنم…خلاصه الان میدونم باید چیکار کنم اما موندم چیکار کنم؟!!
    گناه هیچیو گردن هیچکس نمیندازم، اما واقعا شرایط بد میتونه خیلی از استعدادها رو نابود کنه و اجازه رشد و شکوفایی رو ازشون بگیره. هرچند استثناء هایی هم هستش که همین شرایط بد باعث کشف و شکوفا شدنشون شده، اما همه که استثنایی نیستند، خیلیا مثه من معمولی هستن….

    Go to comment
  • From جعفرسیرجانی on توهم توسعه (۱)

    راستش من که نفهمیدم متن رو !
    ینی چی کتابخون بودن یا شاگرد اول رو کنار بذاریم؟!به نظرم چند جور تفسیرمیشه ارایه داد:1-اصلا طرف شاگرد اول نیست یا کتابخون ودچار توهم هست!باچهارتاکتاب خواندن یا دوتامقام!2-یا هست ولی جامعه اماری کوچیک مثلا تو شهرشون به چنین جایگاهی رسیده ینی بخواییم درمقیاس بزرگتر قیاس کنیم اصلا به حساب نمیاد.3-نگاه به اثر مثلا ببینیم چون اثری نداشته پس چه فرقی داره این ادم کتابخون با کتاب نخون!مثلا هیچ تغییری دررفتار،شیوه زندگی و…حاصل نشده!باادعای اینکه طرف میگه من همیشه کتاب میخونم! ببینیم نتیجه این همه مقاله دادن چی شده؟!اگرچه ظاهرا که رتبه علمی بالا اومده ولی ایا درجامعه هم تاثیری داشته یانه؟
    نمیدونم منظورت کدوم یکی از اینهاست؟شایدم اصلا هیچکدوم!
    واینکه حالا فرد بیاد واون موارد رو کناربذاره چی ملاک بشه؟من میگم میشه دو نگاه داشت یکی مثبت مثلا همون فرد شاگرد اول درشهرشون گرچه دچار توهم هست ودربرکه خودش تصور بزرگ بودن میکنه ولی همین ممکنه باعث بشه اون به اقیانوس برسه ینی این بشه نقش مقدمه ،وآروم آروم بیاد بالا.یا نگاه منفیش اینکه طرف دچار غرور میشه واین باعث توقفش بشه!البته نمیدونم منظور اصلی تو ازمتن، توسعه بود وتوجه به خود فقط مثال ؟یانه توسعه فقط برای شروع بود وهدف اصلی توجه فردبه خودش بود؟من متمرکز روی فرد شدم.

    Go to comment
  • From جعفرسیرجانی on محمدرضا سرمایه‌دار است و من جان‌دار

    میثم جان
    ممنونم از وقتی که گذاشتی .واقعیتش اینه که خواستم به زبان ادبی بهت خوش امد بگم،دیدم خیلی بلد نیستم! برا همین گفتم بذاربه زبان حقوقی که هم نوعی ابراز خوشحالی است از نوشتن مجددت،هم یه نوع در واقع حقوقی گفتن،والبته قصدم از این کار مطالبه گری نبود!بیشتر نوعی طنز در متن بود! منتهی چون ذات حقوق خشک هست هر طور که بگی مثل ادبیات نمیشه.وگرنه من زمانی که اون مطلب رو مینوشتم لبخند بر لبان بود. اگه بخواییم دقیق باشیم اصلا تعهدی نیست!قطعا رابطه دوستانه هست.اگه تعهدباشه این فقط متعهد نیست که باید کاری انجام بده بلکه متعهدله هم مکلف به تکالیفی هست که تا اینجای کار از جانب متعهدله(مخاطبان) قصور بیشتر بوده!تا متعهد.ویا اون قیاس واضح وروشن هست که ازنوع مع الفارق هست.ازطرفی من وبقیه اگاه بودیم، باتوجه به کارهای زیادی که داری از تدریس،پروژه وهمینطور زندگی شخصی ،قطعا اولویت بندی باید باشه ،وتوی این مدت همیشه میگفتم خب لابد میثم انقد سرش شلوغه که ، نوشتن در وبلاگ شده اولویت اخرش.منتهی خوبی تو اینکه در پاسخ هات هم، همیشه یاکتابی معرفی شده یا یادگیری بوده.برا همین گفتم چیزی بنویسم که اگه پاسخی دادی ،منجربه یادگیری بشه.دراینجا هم با همه اون توضحیی که دادی والبته به حق ودرست هم بود،یه چیز از همه پررنگ تر بود واون تفاوت بین تعهدداشتن درزندگی وعاشق بودن؛چیزی که مدام درحقوق فریاد میزنن که اگه بخوایین زندگی تون رو برمبنای حق وحقوق اداره کنید (که الان رایج شده)از زمانی که حقوق وارد خونه تون بشه عشق ودوست داشتن از در دیگه خارج میشه!اینکه حقوق اصلا درنهادی مثل خانواده دستش بسته است وحرفی نداره برای گفتن مثلا ببین حقوق چجوری میخواد اون مادری رو که از شیره جانش میده تا بچه اش رو بزرگ کنه،چیزی براش درنظر بگیره؟!مگر دادن مقداری پول ،جبران میشه؟!
    ودرنهایت اینکه حتی اگه این پست رو هم نمیگذاشتی نه تنها من حتی بقیه مخاطبین هم ایرادی بهت نمیگرفتیم،چون وقتی رابطه دوستانه بشه دیگه معلومه که داری با عشق مینویسی وتعهدی نداری که بخواییم شاکی باشیم.

    Go to comment
    • From میثم مدنی on محمدرضا سرمایه‌دار است و من جان‌دار

      ممنون از پاسخت، در واقع نوشته تو بهانه بود، نه اینکه بخوام اون موضوع رو خیلی حساس بشم. یک مقدمه ای هم شد برای بحث جان و سرمایه. از طرفی اون بحث انواع تعهد هم نکته مهمیه که باید بیشتر در موردش بنویسیم. چون گاهی باعث سو تفاهم می شه

      Go to comment
  • From جعفرسیرجانی on روی سیاهم آرزوست، گربه‌های شمع‌به‌دست و نویسنده‌های تک کتاب.

    سلام میثم عزیز
    اول اینکه خیلی ممنونم که مجدد مینویسی.خواستم چند نکته رو خدمتت بگم:
    اینکه بهر حال بعد از این غیبت طولانی اومدی و یه پست گذاشتی وبهر حال دلایل غیبتت رو گفتی خیلی خوبه،ولی این کافی نیست!چرا که این صرفا بخش اخلاقی قضیه بود همانطور که خودت مستحضرهستی رابطه ما از چارچوب اخلاق فراتر رفته وما وارد چارچوب های حقوقی شدیم.واین هم بازی هست که خودت شروع کردی ونقشه را ارائه دادی! وگرنه ما کاری بهت نداشتیم:)!برا همین اومدی ویه تعهد رو پذیرفتی اون هم از نوع تعهدات به نتیجه ونه به وسیله!ینی اینکه در هر حال نه تنها اخلاقی موظف هستی حقوقی هم مکلف هستی،که اون پیمانی رو که بستی به پایان برسونی مگر درشرایط خاص مثل فورس ماژور(همون حوادث قهری امثال زلزله و…)که باعث میشه شما از زیر بار این مسولیت رهایی یابی.وگرنه تحت هیچ شرایطی نمیتونی از زیر بار این مسولیت شانه خالی کنی!مثلا ببین کارمحمدرضا ،تضمین نتیجه است ونه تعهدبه نتیجه!(این دیگه خیلی سنگینه)ینی محمدرضا تحت هرشرایطی کارش متوقف نمیشه حتی زلزله و…دیدی که موقع زلزله اومد وگفت به همکاران سپردم کاررو تعطیل نکنن!واون موقع تصورم این بودکه مثلا همه جا خراب شده ولی یکی میبینی رو خرابه نشسته داره با سرعت تایپ میکنه میگه من تعهد بستم ونباید نقض تعهدکنم!حالا درهمون حین میبینی یه بازیگر به نیت کمک!داره اونجا پرسه میزنه ازقضا طرفم علی ضیا بوده!میگه اینو نباید نجات بدی چون اون سال من رو ضایع کرد:)بجای نجات ،یه اجر برمیداره ومیزنه ومحمد رضا رومیکشه تا تلافی کنه!
    علی ای حال ،طبق این قواعدحقوقی واون قانون که خودت وضع کردی ،میثم جان شما هم قصورکردی هم تقصیر!برای همین خیلی مسولیتت زیاد شده وباید جبران کنی،برای جبران مسولیت باید ببینیم ایا دراون قانون،ضمانت اجرایی درنظر گرفته شده یا نه؟خوشبختانه هست.طبق قانون باید ماهی ده بخش میگذاشتی ولی قصور کردی!وازاون طرف ضمانت اجراشو گذاشتی جریمه20درصدی!حالا به همین اکتفا میکنیم ومنتظریم شما خودت رو جریمه کنی:)وگرنه گذاشتن صرف یه پست که بار اخلاقی قضیه رو کم کرده فایده ای نداره!هر چی هم فکر میکنم دفاعی نداری که انجام بدی !هر دلیلی بیاری قابل قبول نیست چون تعهد به نتیجه بوده وباید انجام میدادی!مگر یه دلیل علمی داشته باشی اونم چون موضوع یادگیری هست.
    ازهمه این ها گذشته یه اقراری هم دارم ،با اینکه از نزدیک ندیدمت ولی فکر میکنم کلا آدم خیلی اروم هستی ،ومن این رو تو نوشته هات احساس میکنم که خیلی ارامش داره.برا همون یه جورارامش هم کسب میکنم.
    مستدام باشی.

    Go to comment
  • From سهیلا.م on اتمام فصل اول کتاب‌خوانی «چرا کتاب بخوانیم؟»

    این بخش واقعا فوق العاده بود. من همیشه مطالب این بخش رو دنبال میکردم و بعضی از متن ها رو بارهای بارها میخوندم. بیصبرانه منتظر فصلهای بعدی هستم. موفق باشید.

    Go to comment
  • From مطهره on اتمام فصل اول کتاب‌خوانی «چرا کتاب بخوانیم؟»

    سلام
    کاش در انتهای فصل اول چرا کتاب بخوانیم تعدادی کتاب هم برای مطا لعه معرفی
    می کردید. هر چند نیازها، سطح علم و دانش و علاقمندیهای افراد مختلف متفاوت است اما باز هم معرفی کتاب از سوی شما به نظرم مفید می باشد. خیلی ممنون و سپاسگزارم.

    Go to comment
  • From سها on نقشه راه من، برای نوشتن در حوزه کتاب‌خوانی (۲۵ بهمن۱۳۹۶)

    سلام
    درمقابل کارتان هیچگونه جوابی ندارم که بتواند با آن موازنه داشته باشد
    فقط این را می گویم تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

    Go to comment
  • From محمدط on در پاسخ به آرش: بنزین رو نریز اونجا که می‌سوزه!

    سلام با نظر شما موافقم
    رسانه های اجتماعی الان در ایران به شدت مارو تحت تاثیر قرار داده و مسحور خودش کرده؛ کی هست که توی خانواده اش چند نفر معتاد به مثلا اینستاگرام نداشته باشه؟ میشه گفت بعد از 1 ساعت استفاده مداوم هیچ چیزی عاید انسان نمیشه و فقط وقت ارزشمند و ترافیک بی زبان تلف میشه؛ خیلی از افرادی که استفاده میکنند هم به این نکته واقفن، ولی اینکه چرا باز ادامه میدهند و یا به قول شما ترک نمیکنند رو باید در چیز دیگری جستجو کرد: تنبلی و بی برنامگی
    ما به شدت به اینها دچار شدیم، تنبلی از این جهت که نمیریم سراغ تفریحات دیگه که احیانا سخت تر از گشت و گذار توی شبکه های اجتماعیه! و برای وقت ارزشمندمون هیچ برنامه ای درنظر نمیگیریم که برامون به واقع مفید باشه.
    ضمنا بنده از سری پستهای شما بسیار استفاده کرده و لذت برده ام و منتظر فصل بعد اون هستم. با تشکر

    Go to comment
  • From ابراهیم عبداللهی on چرا کتاب بخوانیم؟ بخش سی‌ و سوم: به خاطر تولد تدریجی یک رویا.

    میثم عزیز با سلام
    بسیار زیبا و جذاب بود .به نظر بنده یکی از رموز موفقیت شما در نویسندگی طرح مطالب و توضیح آنها با مثالهای ساده و ملموس میباشد و این اوج خلاقیت یک نویسنده است.
    پیروز و موفق باشید.

    Go to comment
  • From ال on اتمام فصل اول کتاب‌خوانی «چرا کتاب بخوانیم؟»

    با سلام
    تا به حال مانی به این جذابی و تاثیر گزاری ندیده بودم. من خودم خیلی وقت ها کتاب که می خونم مصداق همون جمله شما می شم که از کتاب سنگریزه ها رو بر می داره. یه دنیا ممنون از این که نکات کلیدی رو این قدر خوب بیان میکنید

    Go to comment
  • From سارا حق بین on روی سیاهم آرزوست، گربه‌های شمع‌به‌دست و نویسنده‌های تک کتاب.

    سلام میثم بزرگوار؛
    خوشحالم که دوباره نوشتی. اگه اغراق نکنم یک روز در میان به اینجا سر می زدم تا مطلب جدیدی بخونم و دست خالی بر می گشتم و علت را مشغله ات گمان می کردم.
    امیدوارم برامون بیشتر بنویسی نه بخاطر اینکه کتاب بخونیم که کسی که راهش رو پیدا کرده به راحتی به بیراهه نمیره. برامون بنویسی چون نوشته هات کپسولی از ویتامین هاست.

    موفق تر باشی

    Go to comment
  • From ال on روی سیاهم آرزوست، گربه‌های شمع‌به‌دست و نویسنده‌های تک کتاب.

    با سلام: دکتر مدنی عزیز مدت ها ست که یکی از وظایف روزانه ام که به نظرم در دیدگاه و طرز نگرشم خیلی نقش داشت خوندن وبلاگ و مطالب مفید آن است. چالش های شما رو خیلی وقت ها از جان و دل درک و تجربه کردم اما هیچ وقت به جوابی مانند جواب های شما نرسیدم. من عاشق کتاب خوندن هستم اما وقتی که در زندگی مشگلی پیش میاد و می ببینم که ادم های که طالعه نمی کنند بهتر با این مشکل رو به رو می شن خودم رو تنبیه می کنم و کتاب نمی خونم اما باز دوباره به سراغ کتاب خوندن میام و تنها چیزی که به من آرامش می ده خوندن کتاب است.
    خواهش می کنم من رو از مطالب زیبا و روشن گر خودتون محروم نکنید

    Go to comment
    • From میثم مدنی on روی سیاهم آرزوست، گربه‌های شمع‌به‌دست و نویسنده‌های تک کتاب.

      سلام
      راستش من این متن رو تغییر ندادم (اگر چه بعضی‌ها رو تا به حال تغییر دادم) تا به سایر دوستان هم بگم، لطفا با لقب بنده رو صدا نکنید. من با همون اسم خودم «میثم» راحتم (در محیط وبلاگ).
      ممنون از موضوعی که مطرح کردید. راستش اومدم پاسخ رو بنویسم دیدم در حد 4 تا نوشته می‌شه. در ماه پیش رو اون‌ها رو خواهم نوشت. عنوان‌های اون‌ها رو هم برات می‌نویسم تا یادم نره:
      «ما زود فراموش می‌کنیم، در کمتر از یک چشم به هم زدن»
      «آقای چه‌گوارا: من رفیق تو نیستم!»
      دوتای دیگش رو هم در
      «چرا کتاب بخوانیم؟ * تا یکی از اولین اصل‌های هندسه، یعنی خم جردن را با عمق وجود درک کنیم!»
      «نکاتی برای کتاب‌خوانی (۷) معمولا کتاب‌ها، صفحات و پاراگراف‌های هیجان انگیز ندارند، بلکه مجموع آن‌ها در کنار هم (شاید برای شما) جذابند.»
      می‌گنجونم. امیدوارم به دردتون بخوره.

      Go to comment
  • From احسان کارگزارفرد on روی سیاهم آرزوست، گربه‌های شمع‌به‌دست و نویسنده‌های تک کتاب.

    میثم عزیز
    می دونم که گاهی نوشتن کامنت نه تنها ضرورتی نداره بلکه منفعتی هم نداره. اما نوشتن توی این وبلاگ به من حس خوبی میده و باعث میشه با این وبلاگ و با شما حس صمیمت رو داشته باشم. شاید به همین علت باشه که هیچ پیشوندی قبل از اسمت نمیارم. ( توی ذهنم این بیت مولانا رو با خودم مرور می کنم که فرمود: شاه گر با تو بنشست برزمین*** قدر خود بشناس و نیکوتر نشین)
    اما خواستم بگم که چهارمین کتابمو تموم کردم و کتاب پنجم رو شروع کردم.
    سه هفته اخیر تقریبا کتاب نخوندم.
    این بخاطر شماست؟ قطعا نه.
    پست نذاشتن شما تاثیرگذار بوده؟ تا حدودی!
    می دونی این جریانی که شما و شعبانعلی به راه انداختید منشاء خیری شده برای کتاب خونی. توی وبلاگ خودت این قضیه مشهود بود. یه کم که فیتیله پایین کشیده بشه اثرات خودشو روی افرادی که شما مشوقشون بودید می ذاره. لااقل من اینجوری برداشت می کنم.
    البته اینو نمی دونم که آیا میشه “داخل معدن رفت و رو سیاه شد ” ولی در عین حال نوشت و صحبت کرد و این فتیله رو همچنان روشن نگه داشت یا نه؟ شما قطعا جوابشو بهتر می دونی.
    سپاس

    Go to comment
  • From صدف on 1- چرا کتاب بخوانیم؟ بخش پنجم: تا استثمار نشویم.

    یک سوال بی ارتباط با بحث
    کلی راجع به اینکه ذهن ما نامحدوده و مدام ازش کار بکشید تا کارامد بشه و … بیان میشده و حالا همه از توانایی محدود مغز و صرفه جوییش برای کارهای اساسی صحبت میشه مثل همین کتاب تصمیم گیری
    سوالی و درخواستی که از شما دارم اینه
    چند کتاب در زمینه محدودیت های ذهنی و نحوه استفاده صحیح از مغز معرفی کنید درواقع دفترچه راهنمای مغزی
    چون خود من هم بشدت دچار حواسپرتی شدم و فکر کنم علتش پراکندگی داده های ذهنیم و ورودیهاش باشه
    باتشکر بدرود

    Go to comment
    • From میثم مدنی on 1- چرا کتاب بخوانیم؟ بخش پنجم: تا استثمار نشویم.

      این مورد باید به طور کامل باز بشه. اما بگذار با یک داستان کمی شما رو به جواب نزدیک کنم.
      به یه بنده‌خدایی گفتن می‌تونی ۵ تا نون بخوری؟ گفت صبر کن. رفت اون پشت و برگشت. گفت بله. خلاصه برای امتحان ۵ نون بهش داد تا بخوره و دید می‌تونه.
      دوباره بهش گفت، ده تا نون رو چی؟ می‌تونی بخوری؟ باز هم گفت، بگذار برم اون پشت ببینم می‌تونم یا نه.
      خلاصه برگشت و گفت بله می‌تونم. و باز ۱۰ تا نون رو خورد.
      همینطور ادامه پیدا کرد و در آخر ازش پرسید ۳۰ تا نون رو چی می‌تونی؟
      رفت اون پشت و برگشت گفت، نه دیگه نمی‌تونم. با تعحب پرسید اون پشت چکار می‌‌کنی؟
      با لحنی مطمئن و حق به جانب جواب داد: خوب معلومه، میرم اون پشت ۳۰ تا نون می‌خورم، اگر تونستم بخورم، میام بهت می‌گم تونستم و اگر نشد می‌گم نشد!
      توی ورزش هم همینه. فرض کنید اومدید تا با حریف قدرتون مسابقه دو بدید. آیا قبلش ۴ کیلومتر می‌دوید؟
      نباید تقویت ماهیچه رو نزدیک مسابقه انجام داد. چیزی جز خستگی نداره براتون. باید ببینید توی اون زمان در حال تمرین هستید یا امتحان؟ یا مثلا فرض کنید دارید برای مسابقه دو آماده می‌شید. چقدر برای وزنه‌برداری (بی‌هوازی) و چقدر برای ورزش‌های هوازی وقت می‌گذارید؟ معلومه که به اون مسابقه مورد نظر شما بستگی داره. بنابراین در حالت مسابقه دو، افزایش توده ماهیچه به ضرر شماست! در حالی که در مسابه بدنسازی به نفع شماست.
      اگر در حال حل مسئله‌ای بزرگ هستید، خوب نباید تمرین سنگین انجام بدید و اگر نه می‌تونید تمرین‌های متناسب با مسابقات انجام بدید.
      برای معرفی منابع هم در همون متن‌های مخصوص معرفی خواهد کرد.
      می‌تونید با هر زندگی‌نامه واقعی شروع کنید.

      Go to comment
.